نشسته بودم یه گوشه ای داشتم برا خودم همینطور نفس می کشیدم که یهو احساس کردم یه صدایی که زیادم واضح نبود داره میگه : سعیده سعیده
یه خورده تو جام جابجا شدم، دیدم نه مثکه دیگه خبری نشد. دوباره شروع کردم به نفس کشیدن.
صدائه دوباره اومد : سعیده سعیده
دیگه تو جام جابجا نشدم. ایندفه با یه مکث ِ کمتری دوباره اومد صداهه. دقیق که شدم دیدم یکی داره عطسه میکنه. هر بارم دوقلو. منم "سعیده" میشنیدم صداشو. :) .
نتیجه گیری :
بعد به این فکر کردم که چه خوب بود اگه اسم ِ آدم هم مثه عطسه بود. خودش میومد. دوتا دوتا هم میومد.
۱:۵۲
سوسو نشسته بود روی تخت. اصلاً تکون نمیخورد. خیلی راحت میشد اون رو با مجسمه اشتباه گرفت. نیم ساعت بود که از خواب پا شده بود. موهاش همه جاجول ماجول. هنوز از رو تخت بلند نشده بود. حتی دست و صورتش رو هم نشسته بود! همینطور به شست پاش خیره شده بود. دستاش رو کرده بود تو هم. شست های پاشو یکی درمیون تکون میداد.
یهو یه پوووف ِبلند کشید. دستاش رو برد توی موهاش. بقیه ی انگشت هاش هم با شست ها همراه شدن. شوخیشون گرفته بود سرصبحی.
دو ساعت قبل باید از خواب بیدار میشد. اما اون ساعت ِلعنتی وظیفش رو مثل همیشه درست انجام نداده بود. سوسو بارها بهش تذکر داده بود که وظیفشو بلندتر انجام بده. دو ساعت دیرتر از برنامه ریزی از خواب پاشده بود.امروز مثلاً قرار بود یه روز ِپرهیجان رو درپیش داشته باشه. اما خب... خواب مونده بود. خواب مونده بود و کلی از برنامه هاش عقب افتاده بود.
ناراحت بود. خیلی... . گردنشو کج کرد. دستاشو از تو موهاش درآورد. اول محکم بهم گره شون کرد. بعد کشیدشون به دو طرف ِبدنش. انگار میخواد کسی رو بغل کنه. اما کسی اونجا نبود! بلند گفت : چرا آخه؟؟ یهو چشاش برق زد. انگار که ازین حرکت خوشش اومده باشه. این بار گردنشو اونوری خم کرد و داد زد : چراااا آخه؟! باز دوباره این وری :
آخه چراااااااااا؟
دوباره اون ور :
چراااااااااااااااا؟
شروع کرد گردنشو تند و تند اینور و اونور پرت کردن :
چرا، چرا، چرا، چرا؟!
ریتم گرفته بود :
چرا، چرا، چرا، چرا؟
بعد ناخودآگاه به این فکر کرد که واقعاً چرا؟ دوباره سرش رو انداخت پایین. دستاش رو هم دوباره گره کرد به هم.
یهو تصمیم گرفت بپره رو تخت . همینکار رو هم کرد. پرید رو تخت وایساد. سرش رو صدوهشتاد درجه دور ِاتاق چرخوند. پرید پایین از رو تخت و شروع کرد دور ِاتاق مثل کانگورو دوئیدن. همینطور که میدوئید گردنش رو هم بصورت ِبالاپایین تکون میداد. یهو سرعت گرفت. از تو اتاق پرید بیرون. رفت تو هال. از روی جاروبرقی پرید. از روی اون کاناپه کوتاهه هم پرید. از روی مبل خواست بپره، نتونست. زیادی بلند بود. یه پاشو گذاشت بالا. بعد اون یکی پا. یه خورده روش بالاپایین پرید. پرید پایین دوباره به دوئیدنش ادامه داد. حرکت ِگردنش رو چرخشی کرده بود. همینطور که داشت میدوئید و سرش رو اینور و اونور میکرد، چشمش افتاد به آینه. دیگه ندوئید. وایساد. خودشو نگاه کرد. موهای ژولی پولیشو. دستشو کرد توی موهاش. زل زده بود به چشم های گردوقلمبش. چونش اومد جلو( سوسو هروقت عصبانی میشد, چونش می اومد جلو). دستش رو محکم کوبید توی دیوار ِکنار ِآینه.سرش رو انداخت پایین. با خودش داشت فکر میکرد که خودش رو خوشحال نشون بده. اما بی فایده بود... .هر کاری هم میکرد نمیشد. موضوع ِاصلی این بود که اون طبق برنامه پیش نرفته بود. و این مثل ِیه پتک شده بود هی میخورد تو سرش. هی میخورد تو سرش. دستش خیلی درد گرفته بود. اما سعی کرد به روی خودش نیاره.
این جوری نمیشه. باید باهاش کنار بیام. باید برم به جنگش.
سرش رو بالا گرفت. شونه هاش رو صاف کرد. دوباره تو آینه نگاه کرد. جشم های قلمبش رو قلمبه تر کرد. صورتش رو آورد نزدیک آینه. انگشت اشارش رو گرفت جلوی آینه. بالحنی که انگار داره یه نفر رو نصیحت میکنه گفت :
دیگه نبینم ناراحتی. امروز یه برنامه ی خوب برات دارم. بزن بریم!
بعد دوباره کانکورووار یه سری دیگه دور ِهال دوئید. به در ِآشپزخونه که رسید سرشو گرفت بالا سقف رو نگاه کرد و بی معطلی رفت تو. همینطور از کنار ِدیوار میدوئید. سرش رو همینطور که گفتم بالا گرفته بود. گردنش رو هم با یه دست محکم چسبیده بود. به دو دلیل : یک اینکه از قلقلک متنفر بود، دو اینکه نسبت به خالی که روی گردنش بود، خیلی خیلی تعصب داشت. همینطور سربه هوا میدوئید که یهو پاش محکم خورد به یه چیز سفت. سرشو که آورد پایین دید کوله ایه که دیروز آماده کرده بود! در ِفلاسک از لای زیپش زده بود بیرون. پتویی هم که دیروز قل قلی کرده بود، روی کوله جاخوش کرده بود. پلکش یهو شروع کرد به پریدن(سوسو هروقت زیادی احساساتی میشد پلکش میپرید). نه... . دیگه این یکی رو نمیشد تحمل کرد. همینطور بدنش رو محکم کوبوند به دیوار ِکنارش. بعد لیزید اومد پایین چمباتمه زد. دوباره دستاشو برد تو موهاش. شروع کرد شستای پاش رو تکون دادن :
چرا، چرا، چرا، چرا، چرا...
۴:۲۴
وقتی که تو الاغی
(لطفن)
تفتو نمال به باقی
الاغ : کسی که بدون فکر تصمیم میگیره و واکنش نشون میده**
۵:۲۹
نشستم اینجا. دارم چایی میخورم. با این کاکائو درازا. خیلی هم حال میکنم. حالا چرا؟ دو تا امتحان دادم در حد ِ بونگستیکا؟ بونگسکیکا؟ شیکا؟ چیه تیمه؟ خیلی باحاله؟ حالا در حد ِ همون. خیلی بد ینی. در حد ِ همون بونچستیکا. حالا دیدم هر دوتاشو پاس شدم. هر چیم سعی میکنم لپمو ماچ کنم نمیشه. اه... چه وضشه آخه؟ با این آفریدنت بابا. خلاصه خیلی خوشحالم. این یکی رو زیاد نمیترسیدم. اما اون یکی رو چرا. حالا میفتادی باس وسط تابستون هی انرانر میرفتی دانشگاه بلکه یه فرجی بشه. اون استاد بدبختو که انقدر سربسرش گذاشتم وقت و ناوقت، گفتم هیچی ما رو انداخته دیگه. من بجاش بودم مینداختم بچهپرروهارو. اما مردونگی کرد. ایشاالله دست زمین کنی جواهر برداری. ایشالله خیر از میانسالیت ببینی. خلاصه. خوشحالم الانو هیشکی هم جلودارم نیست. به خودم میبالم و افتخار میکنم. امیدوارم که پلههای ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنم و مثل همیشه افتخاری باشم واسه سایرین.
به امید اون روز
۶:۰۶

با درود بی کران به ارواح بازماندگان فصل دوم رو می آغازم.
بین دوران مدرسه و دانشگاش یه گافی می افته. یهخورده مریض میشه میفته تو رختخواب. کتاب میخونه به جای هرکاری. کتابای فیزیکی عامه. در مورد نسبیت و اینجور مسائل. یکیش اسمش این بوده : "فضا، زمان و ماده". نویسندش هم هرمان وایل بوده. تو پرانتز یه ریاضیدان معروف. توی این کتاب نسبیت رو به زبان ریاضی گفته بوده. و هایزنبرگ از خوندنش به هیجان میومده. در عین حال هم استرس میگرفته و ازین که بره مونیخ ریاضی بخونه مطمئنتر میشده.
پدرش تو دانشگاه مونیخ درس میداده. رو این حساب ترتیب ِملاقات هایزنبرگ رو با فون لینده مان که تو ریاضیات برا خودش یلی بوده میده.( لینده مان همونه که اثبات کرد که مسئلهی عدد پی غیرقابلحله.) هایزنبرگ میخواسته که تو کلاسای نامبرده شرکت کنه. و با کمال اعتماد بهنفس باور داشته که اون چار تا کتابی که خونده بوده، آمادش کرده بوده واسه کلاسای نامبرده. این صحنهای که میخوام بگم به نظرم خیلی جالبه. اتاق کار لینده مان خیلی تاریک و دلگیر بوده. با یه سری مبلمان قدیمی. تا میاد سلام کنه، چشمش میفته به سگی که روی میز کار لینده مان چمباتمه زده بوده. سگه تا هایزنبرگو میبینه شروع میکنه به پارس کردن و سلیطه بازی. هایزنبرگم میترسه به تتهپته میفته. با لحنی که خودش میگه یهخورده گستاخانه بوده درخواستشو نه میذاره نه برمیداره میکنه تو چشم نامبرده. لینده مانم مثکه زیاد خوشش نمیاد. سگه هم میفهمه لیندهمان پکر شده شروع میکنه به پارس کردن. اینا هم که دیگه صدای همو نمیشنیدن. بلندبلند یه چیزایی به هم میگن به این قرار: لینده مان ازش میپرسه که اخیرا چه کتابی خونده. اونم میگه که کتاب ِ "فضا، زمان و ماده" اثر ِوایل رو خونده. لینده مان هم برمیگرده خیلی لطیف بهش میگه که :" در این صورت شما اصلا به درد ریاضیات نمیخورید. همین و همین." =)))). جوون مردم با این همه علاقه و اشتیاق. مرتیکهی بیدرک و شعور. این بیچاره هم ناامید میره پیش باباش مشورت میکنه میگه بابا من به درد ریاضیات نمیخورم. باباشم میگه که عیب نداره باباجون. عوضش برو سراغ فیزیک نظری. باباهه براش قرارملاقات میذاره با دوست قدیمیش "آرنولد زومرفلد" که رییس دانشکدهی فیزیکِ دانشگاه مونیخ بوده و اینطور که معلومه خیلی هم آدم ِباحالی بوده. حالا عوضش زومرفلدو میگی... اتاقش روشن، پنجرهها همه باز. بیرون اتاق تو حیاط میتونسته ببینه که دانشجوآ نشسته بودن زیر اقاقیا به تحصیل علم مشغول بودن. ( حالا چون طرف باهاش خوب برخورد کرده شده بهشت برین کلن فضا!!) میگه از همون اول که دیدتش فهمیده که زومرفلد، شخصیت خیراندیشی داره. باز به اینم میگه که کتابِ ِفضا، زمان و ماده رو خونده. اما جوابی که از زومرفلد میشنوه صدوهشتاد درجه با اونی که لینده مان بهش داده توفیر داشته. میگه شما خیلی سختگیر و بلندپروازین. میگه از حرفاتون اینطوری فهمیدم که به مسائل اتمی و نسبیت علاقه دارین. اما نباید ازینجا شروع کنید. باید اول به مکانیک کلاسیک اشراف پیدا کنی بعد بری سراغ اینا. کار سختیه. اما چه میشه کرد دیگه. زیر بناشه. بعد میپرسه ازش که تو مدرسه با وسایل و دستگاهها کار میکردی آیا؟ اونم میگه که تاحدودی اما دوست نداره این قسمتِ فیزیکو و اینکه میخواد نظری کار کنه و اینکه این کارای پیش پاافتاده رو هر کسی میتونه بکنه.( اوههوه. بچهپررو) زومرفلدم میگه که حتی اگه نظری هم کار کنی باس تو این زمینه های بظاهر حقیر هم کارکنی. هستن کسایی که تو کارایی که بطور خیلی عمیق فلسفی و عمیقن کار میکنن و به این زمینهها هم میپردازن. لب ِمطلب اینکه اگه بخوای کار درست و درمون انجام بدی باس همهشو یه جا داشته باشی. هایزنبرگ با شرمندگی میگه که بازم من میگم که کار روی مسائل فلسفی رو ترجیح میدم. زومرفلد برمیگرده بش تذکر میده که همیشه حرف شیللر رو آویزهی گوشت کن که :" وقتی شاهان کاخی میسازند، کار ناوه کشها زیاد می شود." بد توضیح میده اولکار هیچ کسی زیربار نمیره که ناوهکش بشه. اما به مرور زمان میبینه انجام دادن مسئولیت ها بادقت و اینا خودش کلی خوبه و لذت بهمراه داره. خلاصه زومرفلد یه خورده براش میگه که چطوری مطالعات مقدماتیشو شروع کنه. براش یه سئوال هم مطرح میکنه که ببینه چقدر بلده.
این ملاقات براش خیلی مهم میشه. یه جورایی میشه خورهی ذهنش. محافظه کاری و دقت ِزومرفلد براش منطقی بنظر میاد. اما ازینکه میدیده چقدر از حوزهای که بهش علاقه داره دوره ناراحت میشه. این ملاقات براش میشه موضوع بحث با دوستاش. مخصوصا یکی ازین بحثا که میخواد الان بگه. اما من نمیگم تا بمونه واسه بعد.
نقطه
۲۲:۳۲
همینطور برای خودش میرفت
به کجا؟ نمیدانست. غم داشت در چشمانش. آرام با خود زوزه میکشید. وقتی از کنار ذی-حیاتی رد میشد زوزهاش را پایین میکشید.
خم به ابرو نداشت. ولی اشک بر چشم چرا. اشکهایش سرریزتر شدهبودند از اول راه. قدمش تند. زبانش آویزانتر.بزاق از گوشههای زبانش جاری بود، در اشک حل میشد و به زمین شرره میکرد.نفسهایش به شماره افتادهبود. طوری که هر احمقی هم این را میفهمید. سرعت گرفتهبود. فرار میکرد انگار. از چه؟ نمیدانست فرار را صرفن برای خود ِ فرار میکرد. دلیل نمیخواست از حرکت. مال خودش شده بود. بیصاحاب...ولگرد. یک حسی داشت. یک نوع تزلزل. یک نوع احساس گناه و آزادی ِ توام. اینکه از آن ِ خود هست یا نه. اینکه براستی رهاست یا ول. همینطور خیالهای نامانوس طوافش میکردند : اینکه مطهرست یا نجس. اینکه گرسنهاست الان و این به هیچکس مربوط نیست. اینکه چقدر دلش تنگ است و اینکه هیچ جایی برای رهایی ازین آلام نمیشناسد. اینکه هیچکس را نداشت و هیچکس هم او را.
به اینجایش رسیده بود ازین اوهام بیدروپیکر. سرعتش را بالا برد.. به گرد پایش هم نرسیدند بی همهچیزها. همانجا سر جایشان تمرگیدند. همینطور قدمش را آرام کرد. نانی دید. گرسنه بود. نان را آرام به نیش کشید. خوشحال شد. آرام گرفت. نان در شکمش جای گرفت. سنگ شد. رفت آن گوشه راحت نشست.
راحت...
۲:۴۰
میگم چرا هر چیزی رو میخونم یه جوریم میشه! نگو واسه
این لامصبه
۰:۱۰
همین که الان گفتی. همین را تا آخر ِدنیا هی بگو
۲۳:۱۷
صورتی... چه زود گذشت ها...
یادت میآید روزی را که دستت را گرفتم و با هم آمدیم بیرون از فروشگاه؟! یادت هست؟ آن چشمان قشنگت!
آن زمان خیلی جوان تر بودم. چقدر آرزو داشتم برایت. یادت هست؟ چند تا رفیق سبز و زرد هم اگر درست یادم بیاید داشتی. اما تو بین آنها چیز دیگری بودی. هستی هنوز البته. برق چشمانت مرا گرفت. و هنوز که هنوزه ول نکرده.
یادت میآید صورتی؟ خیلی بهتر از الانم بودم. یعنی بدتر از الانم نبودم. دلم به خیلی چیزها خوش بود. سرزنده تر بودم. تو همیشه آن گوشهی اتاق مینشستی. لبخند رضایتبخشی داشتی.شبها قبل از خواب برایم لالایی میخواندی. تمام مدت روز را برایم لبخند میزدی. و این البته کار کمی نبود برای توی صورتی! وقتی درس میخواندم، آن گوشهی میز مینشستی، قوت قلبم میدادی. اگر انگشت داشتی حتماً مشت و مالم هم میدادی. اما خدارا شکر که نداشتی. یعنی نداری. وگرنه من بیشتر ازین خجالتزده میشدم.
یادت می آید؟ شبها روی بالش میخوابیدی از بس که کوچک بودی. هستی البته هنوز. من هم همان قدرم که بودم. سایزمان عوض نشده. نه من و نه تو. یادت هست! یک شب نمیدانم خودت لیز خوردهبودی یا من باعث شده بودم. افتاده بودی از روی بالش پایین. صبح که پاشدم دیدم افتادی زیر تنم. تمام شب را زیر تن من بدون اکسیژن گذرانده بودی و دم برنیاورده بودی! و من ِاحمق تمام مدت شب را مانند خرس خوابیده بودم. میدانم صورتی...میدانم. من لیاقت تو را نداشتم. و این را هم میدانم که لیاقتت را ندارم. اما صورتی...
یک چیز هست در این زندگی ِبی دروپیکر که مرا سرزنده نگه میدارد. این زندگی ولنگه باز. این زندگی " دست خودآدم نیستانه ". و آن ایناست که هر بار تکه ای ازین زندگی ناجوانمردانهام کنده میشود و رخنهای در وجودم می اندازد. دردم می آورد و به بطلانترم میدهد. وقتی از فرط استیصال و رنج، بیاعتقاد و بی اختیار اینسو و آن سو میشوم. و چون گربهای گردن بریده به ایندست و آندست غلت میزنم، میبینم که تو همچنان با تبسم نشسته ای آن گوشه داری مرا شرمنده میکنی. میدانم که در پس این تبسم، چیز دیگریاست. اما من فرض میگیرم که نیست. و تو همچنان راضی...
اما صورتی یک چیز هست که دیگر نیست. حال که کمی به خودم می آیم، میبینم که دیگر به برافروختگی قبلت نیستی...لاغرتر شده ای. زیر چشمانت گود رفته. آن نگاه خلاقت را کمتر تحویلم میدهی. میدانم. دیگر نمی توانی. من هم بودم دیگر تاب نمی آوردم. ولی تو آوردی... و من ازین بابت از تو متشکرم.
صورتی...
خیلی چیزها برای گفتن داشتم. اما یادم نمیآید.مخ من جز " هرزهگاه "، جایی برای چیزی یا کسی ندارد. و این تکه ای هم که برای تو آمد، چیزی نیست جز یک فرصت که من ثبتش کردم تا بماند برایم. تا بمانم برایت. تا هر چه هست، تو باشی و من و این افسار... و این را هم میدانم. که چاقتر از آنم که در دل تو جا شوم.
الان که دارم این را مینویسم، به موازات من نشستهای روی تخت. و سر به گریبان فروبردهای. نمیدانم به چه فکرمیکنی. البته شاید کمی بدانم... اما برای تو فرقی نمیکند. هر چه که باشم تو راضی نیستی. و این را من نمیدانم چه کنم. یعنی نمیتوانم... .
صورتی... بیا و راه بیا. جاده دراز است. بگذار دست در گردن هم بیندازیم. بگذار شانههای من تکیهگاهی هرچند گذرا برای خستگیهایت شود.
راستی صورتی! یادم آمد چه میخواستم بگویم :
تو در صورت ِمن جا داری.
۳:۳۴