
در برنامه قبل دیدیم که هایزنبرگ قبول کرد که قزنقفلیا معنای واقعی ندارن اما در ادامه گفت از کجا معلوم که مفهوم ظرفیت هم به همون اندازه انتزاعی نباشه! اونها هنوز فیزیکی بودنشون اثبات نشده. البته این حرف به معنای پا پس کشیدن بود. و کورت گفت که البته که لفظ خشک و خالیی نباید باشه. چون خیلی چیزارو پیشبینی میکنه و در آینده نزدیک که فیزیک اتم برامون آشنا بشه مفاهیم خودشو نشون میده. آها راستی پرانتز باز یه جایی از اول شروع حرکتشون بود که یه جمله میگه که رو من حداقل خیلی تاثیر داشت :"آشوبهای آن زمان پیلهای را که در روزگار آرامش نوجوانان را در مدرسه و خانه درون خود حفظ میکند از هم دریده بود. وما به یک نوع حس آزادی دست یافته بودیم و از اظهار نظر درباره چنین مطالبی که هیچیک از ما اطلاعات اساسی لازم درباره آن نداشت باکی نداشتیم."دوست دارم اغراق کنم. کمم نه. و بگم که واقعا این جمله میتونه زندگی هر کسی رو تغییر بده. مخصوصا اگه همزمان با خوندن این جمله آهنگ " ون یو بلیو" ماریا کری رو هم گوش کنه. هیه. اما در کل به نظر اینجانب برای پیدا شدن اندیشههای متفاوت نیاز به یه انقلاب فکری هست. البته انقلابای بیرونی هم میتونه تاثیر داشته باشه. مگه همین جنگای جهانی نبود که باعث پایهگذاری فیزیک مدرن تو آلمان شد. این جنگا یه جورایی همهرو نترس کرده بود. چه از لحاظ بیان اندیشه واسه همفکراشون. چه از لحاظ عواقب ناشی( مسئله بمبای کذایی).به هر حال مراتب حسادتمون رو به جناب هایزنبرگ به چیز میرسونیم.
خب اینجاست که رابرت به گفتگوی این دو تا اضافه میشه. قد نصف کف دست از درون رابرت گفته بودم. هایزنبرگ اینجا توصیف عالیی ازش داره. یکی از جملات توصیفیش رو میگم :"وقتی شعر میخواند این کار را بدون کمترین جذبه و شور میکرد و با این حال پیام شعر به دل ملایمترین ما هم راه میافت."این حرف رو به نظرم باید طلا گرفت.از بحث کورت و راوی درباره اتم خوشش نمیاد و اعتراض میکنه که " شما علم پرستا خیلی بیدغدغه از تجربه حرف میزنید. و همتان فکر میکنید که با تجربه یکراست به حقیقت میرسید."میگه اما اگه میدونستید که چی ازین تجربه حاصلتون میشه این حرفو نمیزدید.میگه هر چی ما میبینیم پایش بر تصوراتمونه. تصوراتم جزء اعیان خارجی. چون مستقیما به اعیان دسترسی نداریم باید اول به تصور و بعد به مفهوم تبدیلش کنیم. "چیزی که از خارج به ما میرسه مخلوط نامنسجمی از تاثرات عجیب و غریب حسی است که به هیچ وجه با صورتها یا کیفیاتی که بعدا درک میکنیم رابطه مستقیم ندارد ." (قسمت اول جملشو از پلانک کش رفته).مثال بارز : مثلا همین مربعی که رو میز منه(:ح)نه شبکیه نه سلولهای عصبی چیزی ثبت نمیکنند که شبیه مربع باشه.برا اینکه به مربع برسیم باید از طریق " فرایند ناخودآگاهی"بشه تاثرات حسی رو به یه تصویر منسجم و با معنی تبدیل کرد.فقط با این جفت و جور کردن تاثرات منفرد و ساخت یه درک کلی میشه گفت که آقا ما ایشونو درک کردیم.پس یه نتیجه گیری کلی میکنه و میگه :"باید تعیین کنیم که چگونه از راه مفاهیم میتوان به آنها( منشا تصاویر) دست یافت و چه نسبتی با اعیان خارجی دارند."
هایزنبرگ به صدا در میاد که مگه همین تصوراتی که انقدر میخوای از اعیان مورد ادراک جداشون کنی خودشونم از راه تجربه بدست میان. البته نه اونقدر مستقیم. از راه تکرار مکرر تجارب حسی و اینا؟! رابرت در جواب میگه که این که تو گفتی اصلا بدیهی و بدتر از اون قانع کننده نیست.و اینجا پای مالبرانشو میکشه وسط. مالبرانش سه طریق رو که میتونه منشاء تصورات ما باشه بررسی میکنه. یک: اعیان خارجی وقتی به حواس ما عرضه میشن مستقیما مفاهیمی در ذهن ما ایجاد میکنن.که هایزنبرگم همینو میگه. اما خود مالبرانش ردش میکنه. چون اعیان هم با تصورات هم مفاهیم تفاوت کیفی دارن. دو:ذهن بشر از آغاز تصوراتی داشته یا دست کم قدرت ساختشون رو. در این صورت تاثرات حسی یا فقط مارو ازون چیزی که قبلا وجود داشته مطلع میکنن یا ذهنو مجبور میکنن که اونارو بسازه. سه: که خود مالبرانش ازش جانبداری میکنه اینه که ذهن بشر در عقل الهی شریکه.با خدا پیوند داره و قدرت مفهومی و تصاویر و تصوراتی رو که باهاش کل تاثرات حسی رو منظم میکنه و بصورت مفهوم در میارتشون از اون میگیره."
یهو کورت اعتراض میکنه که شما فیلسوفا زود الهیاتو میکشین وسط. هر جا کم میارین" ناشناس بزرگ را از آستین بیرون میآورید تا شما را از گرفتاری نجات دهد."اما عمرا که من یکی گول بخورم. چون خودت این سئوالو مطرح کردی جواب بده ببینم.اگه میگی که تصورات از تجربه بدست نمیان پس بگو از کجا میان؟آیا منظورت اینه که تصورات یا قدرت ساختشون - که حتی بجه از بدو تولد تجربه میکنه - مادرزاده؟اگه جوابت "آره" باشه یعنی اینکه معتقدی که تصورات ما از تجربیات نسلای قبل سرچشمه میگیره.رابرت میگه که نه من اصلا منظورم این نبود.چون از یه طرف اصلن معلوم نیست که آموخته ها که نتیجه ی تجربن از طریق وراثت قابل انتقالن یا نه. و از یه طرف دیگه میشه نظر مالبرانشو بدون پیامدهای کلامی بیانش کرد و با علم جدید هماهنگش کرد.(اینجا سعی میکنه حرف مالبرانشو تصحیح کنه):" مالبرانش میتوانست بگوید همان گرایشهایی که باعث میشوند در جهان نظم ببینیم در آفرینش ذهن انسان هم موثر بوده. وجود این گرایشها هم باعث میشود که تصورات با اعیان خارجی مطابقت داشته باشند وهم بیان مفاهیم را تضمین کنند."این گرایشها علت همه ی ساختارای واقعیان و اگه بخوایم با اندیشه بشری بهشون نگاه کنیم به دو جزء عینی که همون اعیان خارجی و ذهنی که همون تصوراتن تقسیم میشن. اینجا میگه که نظر تو با مالبرانش که تصوراتو مبنی بر تجربه میدونی یه وجه مشترک داره. اونم اینه که مالبرانش قبول داره که قدرت ساختن تصورات در نتیجه تماس موجود با جهان خارجی بوجود اومده.اما این پروسهرو نمیشه تو یه رابطه ساده علت و معلولی جا داد. همونطور که پیدایش موجودات و ساختارای ریختشناسی عالی رو نمیشه. شاید مسئله تقدم تجربه به مفهوم مثه قضیه مرغ و تخممرغ باشه...!
هایزنبرگ میاد وسط و میگه اصلا نمیخوام خودمو وارد بحثتون کنم.( خب چرا میکنی؟!! والا)فقط میخوام یه هشدار بدم (آها)جون شاید یه روزی بیاد بفهمیم که اتما قابل مشاهدهی مستقیم نیستن اصلا. بلکه اجزای ساختای بنیادیتری هستن که تجزیهشون به مفهوم و عین خارجی معنی نداره! البته من موافقم که برای قرنقفلیای یه کتاب عامیانه نباید دلالت واقعی قائل باشیم.( هنوز گیر اونیا. بابا تموم شد بحث رفت پی کارش)این گونه تصاویر گرچه ادعا میکنن که دارن سادهسازی میکنن اما واقعیت رو از چشممون پنهان میکنند.و در انتها جناب هشدار میدن که وقتی داریم از اتم حرف میزنیم باید محتاط باشیم. باید برای واژهی "شکل" مفاهیم ضمنی وسیعی که منحصر به معنای مکانی نیست قائل باشیم.مثل همون واژهی "ساخت" که الان من (اون) به کار بردم.
که دیگه الان یاد یکی از خاطراتش میفته که داشته کتاب "تیمائوس" افلاطونو میخونده. حالا همینجا بمونه نقطه تا بعد.
۲۱:۱۰
زیر آفتاب ولرم. پرتوهایت تنم را قلقلک میدهد.دوستشان دارم. بگذار کارشان را بکنند. صدای گنجشکک از بالای سرم میآید. همچنان آواز می خواند که اگر جای کائنات بودم از حرکت می ایستادم میخوابیدم کنارم تا آوازش مرا هم بنوازد.چشمانم را بسته ام و گوش میکنم. کاش آن ور هم مثل همین ور باشد. اولین بار است که دوست دارم برای همیشه زنده باشم. صدای چیست؟ باد است. این بار رفتهاست سروقت درخت بالای سرم.صدای برهم خوردن گیسوهایش را می شنوم. صدای گنجشکک کم شده. آمد و زود رفت باد. مرسی باد جان. کمی از قلقلک آفتاب کاستی کاستنی!کجایی پس تو؟رفتی کمی بازی کنی برگردی...آرام آرام.هر جا هست از پس خود بر میآید. مردی شده برای خودش.قوی و تنومند...چه میشد زندگیام گره میخورد به این مفاهیم. نه فکری نه دغدغه ای نه دنیایی و نه عمری. همهاش همین بود. لطافت گرما و آواز گنجشکک. چیزی سینه ام را قلقلک میدهد. چیزی فراتر از آنچه آفتاب میدهد. حتما سنجاقکی است. راه میرود. مسیرش را روی سینهام دنبال میکنم.چه انحنای زیبایی است مسیر حرکت سنجاقکی که روی سینهام راه میرود. این را هم به لطافت گرما و آواز گنجشکک اضافه میکنم. زندگیام همین باشد ازین پس. همه اش همین باشد.کجایی پس؟! دیر کردی تو!چرا؟ صدای پایش میآید.چشمانم را باز نمیکنم. تا صدای نزدیک شدنش را بهتر بشنوم. الهی خوشبخت تر از من در عالم نیست. به جان همه کائنات که نیست. بپرس از همه شان. اوه... سنگینی سینهام را فراگرفت. سینهام سنگین است. به سنگینی تمام سنگینیهایی که نفهمیدم چرا. به تمام سنگینی هایی که نفهمیدم از کجا میآیند. به سنگینی آنهایی که هر چه ازشان پرسیدم پاسخ ندادند و مرا گذاشتند با تمام سئوالهای بیجوابم. با تمام ابهام بودنم... به سنگینی تمام شبهایی که سنگین بود سینه ام.به سنگینی تمام شبهای رفته فشارم میدهد. قفسه سینهام را فشار میدهد. بلاخره این سنگینی شدید را یافتم. در خرد شدن سینهام.همهاش را یافتم.انگار دارد مفهومش را به زور از قفسه سینهام واردم میکند. میدانستم یک روز خودش به زور میآید.میدانستم. چشمانم را باز میکنم. سنگینم بسی سنگین. تار میبینم. از سنجاقک خبری نیست. از مسیرش نیز. زیر سنگینی سینه من دفن شد. بدون هیچ دلیلی. بی هیچ هدفی.در حقیقت سنگینی سینه من دفن شد. در پس سیاهی سنگی نگاه زیبایت را میبینم که با تعجب مرا می نگری. میخندی. مرا هم با خندهات میخندانی. عزیزکم تا حالا کجا بودی؟چه شد که این همه رفته بودی به آن دورترها؟نبودی که ببینی در نبودت چه بر من و این جماعت خوش اقبال گذشت!! نفسم را حبس کردی حبس کردنی! چشمانم تار است. لبخند بر لبانت فرار میکند.نمیدانم چرا نفسم را به شماره انداختی. چرا پوزهات سرخ شده؟! چرا ناراحتی عزیزکم؟چرا ناراحتی...دستان پشمالوی نازنینت را به من بده. بگذار لمسشان کنم. عزیزکم خوشبختی دنیا را به من هدیه دادی.بیا بگذاریمشان در پنجه های قشنگت. نزدیک بیا تا از نزدیک ببینمت. نزدیک بیا حست کنم. عزیزکم بگذار دستانم در سیاهی موهای صورتت کامل شود. گریه نکن .تو به من آنچه تا به حال دنبالش بودم هدیه دادی. هدیهای به سنگینی سالها بیخبری ازینکه چیست این سنگینی.چه کسی فکر میکرد سنگی که تو بر سینه من گذاشتی این همه خوشبختی را به من هدیه میدهد یکجا!! ناله نکن. ناله نکن...بگذار دراز بکشیم با هم در این حمام آفتاب. بگذار جای مولفه سوم خوشبختیآم را پر کنی...
لطافت گرما. آواز گنجشکک. خرس زیبا و مهربانم
۲۱:۴۷

به اینجا رسیدیم که هایزنبرگ از شکل قزنقفلیا برای رابط بین اتمها احساس نارضایتی داشت.کورت اینجا به هایزنبرگ میگه که علم جدید از تجربه شروع میشه نه از بحث فلسفی. منظورش اینه که چون ما ایده ای از رفتار ذرات زیراتمی نداریم نمیتونیم نظر خاصی از طرح درونشون بدیم. اما چهجوری میشه این حالت ترکیب رو نشون داد. مسلمن بخاطر نیروهای خاصی که بین این دو نوع اتم هست فقط ترکیب خاصی هم براشون مقدوره. که نقاش چون نمیتونسته و یا شاید نمیدونسته، خواسته به این شکل بیان کنه. اگر هم به نیروی جاذبه تعمیمش بدیم چرا مثلا یه اتم کربن به جای دو تا اتم اکسیژن با سه تا اتم اکسیژن تشکیل نمیشه؟! حرفای کورت بسیار قانع کننده به نظر میاد و هایزنبرگ هم به نظر میاد قبول کرده که یه جورایی نقاش ناچارن این شکلا رو آورده. وگرنه کی بدش میاد که شکل واقعی و اصولی رو تحویل مخاطبش بده؟!اما سعی میکنه حرف خودش رو تا سر حد اونجا که به نتیجه منطقی نرسیده نگه داره. میگه: "شاید شکل اتم کربن و اکسیژن طوری است که ترکیب با سه اتم اکسیژن صرفن به دلیل فضایی ناممکن است." و اینجاست که به نظر من استیصال هایزنبرگ از جواب و وایسادن جلوی استدلال کورت خودشو نشون میده. کورت اینجا حرفای هایزنبرگ رو سندی میگیره بر استدلال خودش و میگه که اگه بر فرض هم همونی که تو میگی باشه میرسیم به همون قزن قفلیا. چون نقاش هم نمیتونسته چهجوری بگه که چرا یه کربن صرفن با دو تا اکسیژن میتونه ترکیب بشه نه سه تا. پس اون قزن قفلیا رو وارد ماجرا کرده تا این شرایط رو بطور خیلی سادهای نشون بده. خب تا اینجا هایزنبرگ قبول میکنه که قزن قفلیا معنای واقعی ندارن اما بعدش اما و اگر میاره که من همینو تو اوج نگه میدارم تا بعد.
۲۰:۳۸