آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس (11)








آنچه گذشت: یه بحثی بین ولفگانگ و هایزنبرگ پیش میاد که آیا تعریف درستی از مشاهده دارند و اگر آره، پس چرا؟

---------------------------------------------------------------------------

ولفگانگ در جواب هایزنبرگ میگه که واقعن بحث بسیار پیچیده ایه. اگه بخوایم چیزی بعنوان مدار برای الکترون قائل بشیم، پس الکترون باید بصورت دوره ای با یه فرکانس خاصی در یه مداری گردش کنه و در اینصورته که امواج الکترومغناطیس هم گسیل میکنه. اما به واقع همچین چیزی اتفاق نمیفته و فرکانس نور گسیلی یه جائیه بین فرکانس مداری قبل از جهش و بعد از اون؛ و این خیلی عجیبه. هایزنبرگ تاییدش میکنه و در مورد الگوی اتمی بور صحبت میکنن. نظر ولفگانگ اینه که بور خیلی قوی و محکم ادعا داره که الگوی مداری ِ همه عناصر جدول تناوبی رو بخوبی ارائه داده ولی ما دو تا شاخ شمشاد هنوز وجود این مدارها برامون جا نیفتاده و قبولشون نداریم. احتمالن استادمون سامرفلد هم نظر مارو قبول نداره. چرا؟ چون رد الکترون توی اتاقک ابر چیزی نیست که بخوای منکر دیدنش بشی. و اینجا این نتیجه گیری رو میکنن که احتمالن نیلز بور به معنای خاصی درست میگه. ولی جالبه که ما(اونا) نمیدونیم به چه معنایی. هایزنبرگ زیادم به استدلال بور بدبین نیست و در جواب ولفگانگ میگه که در هر حال فیزیک بور برا من یکی که خیلی جالبه. بور لابد خودش خوب میدونه که کارشو با یه سری فرضای متناقص شروع کرده. ولی چیزی که هست، اینه که غریزش برای رسیدن به یه نتیجه ی منطقی خطا نمیکنه. مکانیک کوانتوم و کلاسیک در دست بور به مثابه قلم مو و رنگه در دست نقاش. قلم مو تصویرو مشخص نمیکنه؛ همونطور که رنگ هم واقعیت کامل نیست. اما اگه نقاش تصویرو توی ذهنش داشته باشه، میتونه اونو، حالا هر چند ضعیف و مبهم، به بیننده منتقل کنه. بور، بزنم به تخته، خیلی خوب میدونه که رفتار اتما توی موردی مثل گسیل نور یا واکنشای شیمیایی چجوریه و این مهم، خیلی بهش کمک میکنه تا بتونه تصویری حسی و شهودی از اتم ارائه بده؛ تصویری که طفلک فقط میتونه با یه سری مفاهیمی ناکافی مثل مدارها و شرایط کوانتومی به بقیه فیزیکدانا ارائه بده. به هیچ وجه نمیشه گفت که خود ِ بور به گردش الکترونا توی اتم اعتقاد داشته باشه؛ اما هر تصویری که در ذهن داشته باشه، مطمئنن به اون معتقده. اینکه نمیتونه تصویری که در ذهن داره رو با عبارت معمولی و ریاضی بیان کنه نه تنها فاجعه نیست، بلکه یه چالش بزرگه. اما ولفگانگ هنوزم نسبت به نظر بور مردده ودر جواب هایزنبرگ میگه که اول باید بفهمیم که فرضای بور معقوله یا نه. اگه نتیجه درستی ازش عاید بشه، آره، منم میام توی تیم تو. ولی؟ ولی اگه نتیجش درست از آب در نیاد، که الانم به همبن معتقدم، حداقلش اینه که میدونیم چی درست نیست و اینم برا خودش کلیه.

یه مدتی بعد سامرفلد از هایزنبرگ میپرسه که آیا دوست داره نیلز بور رو از نزدیک ببینه. از قرار معلوم بور میخواسته توی گوتینگن یه سخنرانی داشته باشه و از سامرفلد هم دعوت شده بوده که توی این سخنرانی حضور داشته باشه. سامرفلد دوست داشته هایزنبرگ رو هم با خودش ببره. هایزنبرگ مردد میشه و تنها دلیلش هم نداشتن پول کافی برای کرایه رفت و برگشته. سامرفلد هم که خنگ نیست که. آدم باهوشیه . دانشمنده مثلنا. زود شستش خبردار میشه که چرا هایزنبرگ مردده. بلافاصله میگه که هزینشو میپردازه و هایزنبرگم با آغوش باز ازین پیشنهاد هوشمندانه استقبال میکنه.

اوایل تابستان 1922اه. از توصیف طبیعت و زیبایی های گوتینگن که بگذریم و اینکه اونطور که بوش میاد طبیعت هم اسم «جشنواره بور» که بعدن اینا به اون روزا داده بودن به معنای واقعی کلمه برازنده خودش کرده بود، سخنرانی واقعن معرکه ست. سالن پره. فیزیکدان خوش قدوبالای دانمارکی جلوی شنوندگان حاضر در سالن وایساده. از توصیف سالن هم که باز بگذریم؟ شروع میکنه با ته لهجه دانمارکیش تک تک فرضای نظریه ش رو دقیق توضیح بده. کلماتشو خیلی دقیق و سنجیده انتخاب میکنه. هر یک از جملاتشو با ظرافت هر چه تمام تنظیم کرده که نشون دهنده اندیشه های زیربنایی و تفکرات فلسفیشه. اینطور بوده که فقط سرنخی از حرفاش دستگیرت میشده و سر دیگه ی همین نخه در تفکرات فلسفی ِ مبهمش کاملن گم میشده؛ و البته این برای هایزنبرگ خیلی هیجان انگیز بوده. اینا همشون نظریه بور رو از زبان سامرفلد شنیده بودن. اما این کجا و اون کجا.. شنیدن نظریه از زبان کسی که خودش اینها رو ارائه داده و دیدگاه فکری و فلسفی خودش تو نحوه بیانش درباره نظریه موج میزنه، واقعن کم چیزی نیست. کاملن میشده از حرفاش فهمید که بیشتر ازینکه از راه اثبات و فرمول به این نتایج رسیده باشه، از طریق مکاشفه و شهود بهشون دست پیدا کرده. و اینکه اثبات حقانیت گفته هاش در برابر مکتب معتبر ریاضیات گوتینگن رو کار واقعن مشکلی میدونه. هر کدوم از سخنرانیایی که ارائه میداده بحثای بلندبالایی رو همینطور رو زمین دنبال خودش میکشیده. آخر سخنرانی سومش هایزنبرگ دل به دریا میزنه، پا میشه خیلی مودب و متین ازش یه سوال میپرسه. ولی آخر سخنرانی سوم، نه الان. الان ما خسته ایم و مثلن بین سخنرانی اول و دومه. لطفن برم یه آنتراک که زود ِ زود برگردم.

نقطه
۲۳:۰۱


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML