بسیار پیش پا افتاده تر از آنچه که فکر میکردم، هستم.
امضا
ساس ِ بی‌خاصیت
۶:۱۷

 نامردا رو میگیرن




ئه، چه تاریک شد یهو. خوابمونم که نمیبره...
اه اه اه، این چه زندگییه خدایاآخه؟ این چه وضعشه؟!
نه آخه خودت قضاوت کن. انصافه؟ خودتو بذا جای من...
نه بذا دیگه. نه بابا جان نترس. من نمیام جای تو. من همین کنار وایمیستم.
گذاشتی؟
-
آها. خب دیدی چقد بده؟!
-
بده دیگه. تعارف نداریم که. گیر نده دیگه بده
-
نه بابا. بیخود میگی. اصلنشم خوب نیست.
-
میگم خدایا بیا یه کاری کنیم! بیا منو بکش خلاصم کن.
-
آره دیگه. اصلن بیا با هم منطقی صحبت میکنیم.ببین...چی؟!
-
نـــــــه. نمیام پیشت زیاد.همون گوشه کنارا برا خودم میچرم. چی؟
-
جونِ تو سیریش نمیشم.نه نه. به کسی نمیگم.
-
اوا...! خدایا این چه طرز حرف زدنه؟!ما بیشتر ازینا از شما و امثال شما
...
زدی خدایا؟ باشه... بزن. (هی) اشکالی نداره.چوبِ خدا که صدا نداره.
-
خیل خب بگذریم دیگه. بیخیال.
-
-
چی شد. فک کردی؟ نکردی؟! ها چی؟ بگو گوش میکنم.
-
ئه. خدایا یه لحظه وایسا. تشنمه. یه دقه برم آب بخورم زودی برمیگردم. باشه؟ پس فعلن. میبینمت. جایی نریا. تیک کر
آخیییش. چه تشنه بودیما. داره چیکار میکنه الان یعنی؟
لعنتی چه تاریکم هست. میگم نکنه اون دنیام مثه این دنیا شباش تاریک باشه؟ البت گمون نکنم. هر چی نشون میده تو تیلویزیون ازین چمناست که خانومه داره با شال و مانتوی سفید میدوئه توش با بچش. من که بچه ندارم یعنی باید تنها بدوئم؟! این که نمیشه. یادم باشه بش بگم. اه لعنتی. چه سخته تو تاریکی ها. بیچاره این کورا چی میکشن. یادم باشه بش بگم اینم. چه عدالت نداره این اصلن. هی روزگار...

ای بر پدرت، ای بر پدرت!!! چی بود این؟ ول کن. بت میگم ول کن. ول کن تا ولت کنم. صدای چیه؟ خدایا! خدایا... زودتر خودتو برسون. ببین حالا که نیازت دارم نیستی. به این آخه میگن "خدایا"؟؟ :((( ای وای. این چیه؟ یا علی!!! ای خدایا بیا به دادم برس دیگه. وا چرا اینجور شد؟ چرا همه جا قرمز داره میشه! یا خدا... اون کیه دیگه داره ازون دور میاد؟ داره ازون تو میاد؟؟؟ برو ببینم. فکِ ما رو لرزوندی. ای عوضی... یکی ازون "اومپا لومپاهای چنگک به دست عوضی"اه.
چی شده سعیده؟ چرا رنگت پریده؟ چرا خودتو باختی؟ به خودت بیا جوون. الان وقتشه که ازون کلک مخصوصت استفاده کنی. اوه اوه. حواست باشه داره میاد.
با تعجب به دیوار پشت سرش نیگا میکنم. همون دیواره که عکس صحراهای کالاهاری کشیده شده توسط خواهر دلبندم توشه.. چشامو گشاد میکنم. خون جلو چشامو میگیره.
با تعجب داره منو نیگا میکنه. فک کنم نقشم گرفت. (هیـــــه) ایول...
با یه حرکت اسلوموشن سرشو برمیگردونه پشتو نیگا کنه. منم تا برنگشته میپرم با سرعت هر چه تمام چنگکو از دستش درمیارم. یهو برمیگرده...
بطور اسلوموشن لب و لوچشو تکون میده
-چیکـــار دااااری میکونـــــــی؟!
تا بیاد به خودش بیاد با یه حرکت اسلوموشن چنگکو پرت میکنم اونور . بعد یه چک میکوبم تو صورتش.بیگی که اومد.
دوکششششششششش
خجالت نمیکشی مرتیکه ی فسقلی؟ نصفه شبی اومدی منو بترسونی؟! احمق. عوضی. بی‌لیاقت. اگه جرئت داری تو روز روشن بیا. کثافت.
یهو به پام میفته. یقشو میگیرم میکشمش جلو صورتم.
ببین...فقط اگه یکدفه‌ی دیگه ببینمت خورد و خاک‌شیرت میکنم. برو که فقط رحم به زن و بچت کردم.
انگشتم رو به صورت اسلوموشن تکان داده و به سمت تابلو اشاره میکنم:
گور گم...
یهو اومپالومپای چنگک بدست ِعوضی با تمام قرمزیا همه با هم جمع میشن میرن تو تابلو. همه جا دوباره تاریک شد. آخیش...
تاریک؟! این کیه آخه منو گرفته. دستگیره‌ی دره. خب ازون اول بگو عزیزم.
سلام خدایا اومدم. ببخشید یخورده دیر شد. چی؟!
-
نه بابا. ولم کن. میگم ولم کن.
-
همینم مونده. پاشم بیام باهات. بعد هی صدات کنم هی نیای.
-
نه اصلن را نداره. اصرار نکن. همین جوریش الان زهرترکم اینجایی. بعد بخوام فردا شب خواب بد ببینم. تازه تو اون دنیا مامانمم نیست.
چی؟
-
وسط حرفام حرف نزن یادم میره.
مامانمم نیست اونجا که شب خواب ِبد دیدم برم پیشش. اونوقت شماها هی میخواین آدما زهرترک کنین هی هر چی صداتون بزنم نیاین.
بزدلای ترسو.
-
حرف نزن.
-
گفتم حرف نزن.
-
خودتی خودتی. آینه آینه. برو بابا اصلن حوصلتو ندارم. چی؟
-
حرف نزن میخوام بخوابم .
...
زدی؟
باشه بزن. اینجوری نمیمونه
گفتم که نمیـــــــــــام
نامرد
اون موقع که بهت نیاز داشتم چرا نیومدی؟
:(

:(((
۸:۰۰

 آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس(5)






هایزنبرگ یاد یه خاطره‌ای میفته که بعدن روش تاثیر عمیقی داشته...
یه روز بعدازظهر که مدتی از تصرف مونیخ گذشته بوده و همشون برگشته بودن سر درس و مدرسه، یه پسره میاد جلوشو میگیره و بهش میگه که قراره همشون ، تمام بچه‌های مدرسه‌ای و جوونا، هفته ی دیگه دم قلعه‌ی پرون جمع شن و در مورد آیندشون یه جورایی تصمیم بگیرن. میگه تو هم بیا.چون هر چی بیشتر باشن بهتره و اینکه میخوان ببینن که چه آینده ای میخوان بسازن. اونم قبول میکنه و تصمیم میگیره که به کورت ( همونی که گفتم دید خیلی عملی و تجربی داره) بگه که با هم برن. خلاصه...
با قطار میرن. چند ساعت طول میکشه که به دره‌ی آلت موهل میرسن. چرا ؟ چون هی قطار وایمیستاده ( به ما چه خب!). میرن و میرن. چند کیلومتر آخر راه رو هم پیاده میرن. و اونجاست که میبینن دسته‌های خیلی بزرگی از هر طرف داره به سمت قلعه میره.
وسط قلعه یه چاه آب بوده ( اونطور که میگه ) جای سوزن انداختن نداشته. اکثر اونایی که اومده بودن بچه مدرسه ای بودن. که بینشون تک و توک جوونایی بودن که تو جنگ سهم داشتن.
سخنرانیای زیادی میکنن. هایزنبرگ میگه همشون یه شور و اشتیاقی تو صداشون و حرفاشون بود که امروزه به نظر هممون دروغینه. بحثای مختلفی توی سخنرانیاشون بوده در مورد جنگ و سرنوشت جوونای بعد از جنگ و اینکه مرگ عزیزاشون با باختن در جنگ یه جورایی بی معنی نمیشه ؟! خود هایزنبرگ میگه که خودم انقدر تو افکارم تردید داشتم تو بحثا شرکت نمیکردم ( کار خوبی میکردی ، پشیمونی نداشتی حداقل ) دوباره به اندیشه‌ای که در مورد " نظم " داشته فرو میره. توی اون جمع، همه‌ی اونایی که اونجا اومده بودن خواستار یه نظم کلی بودن. اما از تذکرایی که سخنرانا به حاضرین میدادن معلوم میشده که نظم های مختلفی که حتی همه‌ی افرادی که اونجا بودن از صمیم قلب بهش اعتقاد داشتن، با هم درگیر میشدن و نتیجه اینکه بی‌نظمی محض رو در پی داشته. نظر هایزنبرگ اینه که دلیل این امر اینه که این نظما جزئی هستن. یه جورایی هر کدوم یه تیکه‌س که از نظم کانونی جدا شده. از یه کانون وحدت‌بخش. هر کدوم به وری میرفتن. اینجا هایزنبرگ به ستوه میاد. از فقدان این کانون. هر چی سعی میکنه که از این همه درهم پیچیدگی یه راهی به این کانون پیدا کنه، نمی تونسته. یه سری عقاید متعارض دلیل این بی نظمی شده بودن. همینطور که میگذشته، خطابه‌ها بیشتر میشده و به همون نسبت اختلاف عقاید بیشتری هم بوجود میومده. همینطور روز میگذره. سایه ها طولانی‌تر میشه. و اینجاست که به اوج خودش میرسه... هنوز بحث و گفتگوها در جریان بوده که یه ویولن‌زن روی ایوان بالای حیاط ظاهر میشه. وقتی همه ساکت میشن شروع میکنه به زدن نغمه‌های باخ در دمینور بالای سرشون. اینجاست که هایزنبرگ تمام رشته‌ی عقاید و افکارشو با کانون میبینه. و به اون نظم کانونی که دنبالش بوده پی میبره: "منظره‌ی دره‌ی مهتاب‌آلود آلت موهل در زیر پای ما، کافی بود که انسان را دستخوش استحاله‌ی رمانتیک کند، اما علت این نبود. نغمه‌های روشن شاکون باخ مثل نسیمی سرد بر تن من دست میسود، پرده‌ی مه را می‌شکافت و بنای سربه‌فلک‌ کشیده ای را که پشت آن بود آشکار میکرد." من احساس میکنم اینجا راوی کاملن احساسی که از یه نظم بنیادی میشه به آدم دست بده رو نشون داده. و اینکه این رنجی که از نظمای جزئی بوجود میاد برای هر فردی و در هر مقیاسی وجود داره. باعث میشه که برایند نیروهایی که ما برای رسیدن به چیزی صرف میکنیم صفر یا نزدیک به صفر بشه. و اینکه آیا واقعن احتمال داره که تا آخر عمرمون بتونیم کانونی رو پیدا کنیم که حول اون فعالیتامون رو انجام بدیم؟؟ ممم. برای خودم مطمئن نیستم. آره. یه جاهایی یه زمزمه‌هایی ازش بهمون میرسه و دگرگون میکنه حالمونو. اینو میدونم. اما اینکه بتونیم راه پیدا کردنشو پیدا کنیم، برای من یکی که گنگه هنوز. و دلیلم برای بودن فقط همینه که " هستم که باشم، نه هیچ چیز دیگه..."
بهر حال... بقیه‌ی شبو دور آتیش تو چادراشون سر میکنن. یه موسیقیدان جوون براشون قطعه‌هایی از موتزارت و بتهوون رو اجرا میکنه و آوازهای محلی براشون میخونه. هایزنبرگ هم سعی میکنه که با گیتار همراهیش کنه. خلاصه. ازین خاطره میاد بیرون. مام پشت‌بندش...
اینجا یه گریز میزنه به بحثی که در مورد اتما توی تپه های اطراف دریاچه‌ی اشتارن‌برگ با رابرت و کورت داشته. و اینکه رابرت با دلیلی که از مالبرانش میاره متقاعدش میکنه که اتما اعیان خارجی نیستن و اینکه باس برای مفهوم " شکل " معنی گسترده ای در نظر بگیریم و خلاصه این بساطا... . از نتایج این مذاکره به این نتیجه میرسه که شاید تصوری که افلاطون در تیمائوسش در مورد اشکال داشته پربیراه نبوده.یهو به ذهنش میرسه که اون‌چیزی که از افلاطون فهمیده رو با رابرتت در میون بذاره. اینطوری بحثو شروع میکنه که آیا این نظر افلاطونو قبول داری که همه‌ی مواد از ذراتی تشکیل شدن که غیرقابل‌تجزیه‌ان؟ و متوجه میشه نظر رابرت درباره‌ی این مسئله تردیدآمیزه. حالا از کجا میفهمه؟ چون رابرت بر میگرده میگه که من بیشتر ترجیه میدم که خودمو به دنیای آدما، کوهها، جنگلها و اینا نزدیک کنم. میدونم که میشه پرسید که آیا میشه ماده رو تجزیه کرد یا نه؟ مثل این که بپرسیم آیا در ستاره‌های دور موجود زنده‌ای هست یا نه! به هر حال لپ کلامش اینه که علاقه‌ای به دنبال کردن بحثایی ازین نوع نداره و احساس میکنه که وظایف مهمتری !!! داره.( از نظر اینجانب مهمترین پارامتر توی یه بحث اصل ِصداقته. وگرنه بحث راه به جایی نمیبره. واین که میگه کارای مهمتری دارم! نه دلم میخواد ولش کنن. کارای مهمشو انجام بده. مام نیگا کنیم. یه وقتایی هم شونشو بمالیم. این طرز تفکر که چیزی که نمیبینیم مهم نیست نمیدونم از کجا اومده؟ احتمالن از همین پازیتیویستای لعنتی دیگه) در ادامه هایزنبرگ برمیگرده بهش میگه که نمیخوام در مورد اهمیت نسبی تکالیفمون باهات بحث کنم. و اینکه به "علم" توجه نشون میدم چون همیشه منو به هیجان آورده. الان خیلیها دارن بطور جدی رو این مسائل کار میکنن. و تو از کجا مطمئنی که در آینده ی نزدیک تاثیری روی زندگی بشر نداشته باشه! به قول کورت الان به جایی رسیدیم که میتونیم اتما یا حداقل اثراتشونو ببینیم. البته هنوز خیلی پیش نرفتیم. اما اگه حرفای من درست باشه میخوام نظرتو به عنوان یکی از پیروان مالبرانش بدونم. رابرت میگه که به اینکه اتما رفتاری مثل دنیای کنونی ما داشته باشن اعتقاد ندارم. شاید در آینده یه سری آزمایشا انجام بشه و از روی یه سری گسستگی‌ها
و نوسانها بشه دونه‌دونه بودن اتما رو اثبات کرد. اما با اینکه بتونیم به تصویر محسوسی ازشون برسیم مخالفم و در نهایت میرسیم به اینکه اتما اعیان خارجی نیستن بلکه یه سری مفهوم انتزاعین. هایزنبرگ میپرسه که اگه بتونیم ببینیمشون چی؟ ( سئوالی که برا منم پیش اومد) و رابرت جواب میده ما فقط میتونیم آثار اتما رو ببینیم نه خودشونو ! ( این دیگه ازون حرفا بود ) هایزنبرگ معترضانه میگه اینکه جواب نشد. اینو در مورد هر چیزی میشه گفت. مثلن گربه رو هم که ما خودشو نمیبینیم که! نوری که ازش بازتاب میشه یه تصویری ازش تو ذهنمون مجسم میکنه. اینجا رابرت باهاش مخالفت میکنه و دلیلش هم اینه که مثلن وقتی من گربه رو میبینم تاثرات حسیم رو بصورت یه سری تصورات منسجم در میارم. در مورد گربه با دو جنبه روبرو هستیم : عینی و ذهنی. یکی گربه به عنوان عین خارجی و اون یکی به عنوان مفهوم. اما در مورد اتم موضوع اینطوری نیست. نمیشه در مورد اتم این دو تا جنبه رو از هم جدا کرد. چون نه این درست و حسابیه نه اون. اینجاست که کورت وارد بحثشون میشه و معترضانه میگه که شما دارین از کیسه‌ی خلیفه میبخشین. باس وایسین تا تکنولوژی پیشرفت کنه ببینیم میتونیم ببینیمشون یا نه. اون موقع‌است که بهتر میشه نظر داد. چون اگه اونطور که میگین همه ی اعیان مادی از اتم درست شده باشه پس اتم هم باید به اندازه ی اعیان مادی واقعیت داشته باشه.رابرت اعتراض میکنه به نتیجه گیری کورت و میگه که اینی که گفتی مثل اینه که بگیم موجودات زنده از اتم بوجود اومدن. درنتیجه اتم هم باید زنده باشه! اما همچین چیزی نیست. فقط وقتی تعداد زیادیشون با هم ترکیب میشن ساختهایی رو میسازن که این ساختها از ویژگیای بخصوصی برخوردارن. هایزنبرگ میپرسه که منظورت اینه که اتما وجودبالفعل ندارن دیگه؟! رابرت جواب میده که بازم داری اغراق میکنی. میگه شاید مشکل ما در بکار بردن کلمات "بالفعل" و "واقعی" اه. تیمائوس رو به یادش میاره. و شکلایی رو که افلاطون ارائه داده بوده و اینکه شاید حق داشته. حالا چه بحثی در مورد شکلا میشه کرد؟ اگه این دیدگاه افلاطون بتونه نظمی که در فرایندهای طبیعی پنهونه رو بیان کنه پس مسلمن بالفعله. اما نمیشه بهش گفت " واقعی". چون نمیشه بعنوان عین خارجی توصیفشون کرد. و در پایان حرفش میگه که شاید مشکل ما زبانمونه که نمیتونیم خوب منظورمون رو باهاش بیان کنیم ( مشکلی که زبان فارسی باهاش دست و پنجه نرو میکنه، توانایی علمی شدنو داره. اما وقتی نمیشه چه فایده...) کورت بازم قانع نمیشه و میگه که من بازم نمیتونم قبول کنم که قبل ازینکه آزمایشای حساس انجام بشه و ما به نتایج قطعی برسیم در مورد کوچکترین ذرات ماده نظر بدیم ( به زبان خودمونی، افلاطون رسمن چرند بافته ) در این مورد فقط آزمایشای محتاطانه ای که هیچ زمینه‌ی فکری قبلی پیشون نیست میتونن راهگشا باشن ( ایول. این حرفت عالی بود. این زایشگاه علمهای جدیده. یعنی درست در موقعی که انتظارشو نداری یه حقایقی خودشو نشون میدن. چرا؟ چون تو بدنبال به دست آوردن یه نتیجه‌ی از پیش تعیین شده نبودی. فرمولا رو واگذار کرده بودی به خودشون. و اینه که مهمه ) و میگه که از صمیم دل امیدوارم که دانشمندا قبل از فیلسوفها به راز اتم پی ببرن ( همینطور هم شد ).
بقیه ی افراد گروهشون از بحث اینا حوصلشون سر رفته. یکیشون میگه که تو رو خدا این دعوا رو تموم کنین. اگه میخواین واسه امتحان خودتونو آماده کنین ، این کارا رو بذارید واسه توی خونتون. و پیشنهاد میده که با هم آواز بخونن.
"و صدای صاف گروهی جوان، همراه با رنگ شکوفه‌ها، یکباره از همه‌ی تفکراتی که راجع به اتمها داشتیم به نظر ما واقعی‌تر آمد، و همه ی تخیلاتی را که خود را به دستشان سپرده بودیم پراکنده و ناپدید کرد..."
نقطه
۰:۲۱

 فرع





تازه از خواب پاشده. صدای مامان‌بزرگ از تو هال میاد. بدو بدو میدوئه سمت صدا.
- سلام علی‌ جونم. چطوری مادرجون؟ (ماچ) بیا ببین چی برات خریدم!
دستشو میبره سمت ساکش. آروم "فرفره" رو از توش در میاره...(ماچ)
چشای مامان‌بزرگ برق میزنه.
- پریسا کجاس مادرجون؟
- خوابه ( با صدای گرفته )
مامان از تو آشپزخونه :
- مامان‌جان دیشب با باباش نشستن کتاباشو جلد کردن تا دیر وقت ، خواب مونده.
علی میدوئه سمت اتاق.
- مادر جون بیدارش نکن. وقت هس حالا. بذا بخوابه.
علی آروم در اتاقو وا میکنه.
- پریسا ( با صدای نخراشیده )
( خوااب)
میشینه کنارش. فرفره رو میگیره جلو صورت پریسا فوت میکنه.
- نکن علی.
یه غلت میزنه اونوری میخوابه.
میره اونور میشینه. یه بار دیگه فوت میکنه.
- اه علی... دهنت بو میده. برو دهنتو بشور.
- مامان بزرگ اومده.
...
پریسا پا میشه. در اتاقو وا میکنه.
- سلام.
- سلام به روی ماهت. صبت بخیر. چطوری قربونت برم؟ بیا اینجا ببینم. ( ماچ )
از تو ساکش یه لباس که به چوب‌لباسیه با کاور ِخوش‌شویی در میاره..
- اِ...، مرسی مامان‌بزرگ این مال منه؟
مامان از تو آشپزخونه میاد.
- اِ مامان جان دستتون درد نکنه. چرا زحمت کشیدین آخه؟
چشای پریسا برق میزنه. چشای مامان‌بزرگ هم.
علی میدوئه از این ور اتاق میره سمت آشپزخونه.
مامان لباسو از توی کاور در میاره. یه روپوش و شلوار آبی نفتیه.
به یقه‌ی لباس خیره میشه. مارک پشت لباس رفته.
مامان‌بزرگ عینکشو میزنه :
- مادرجون اینو از تاناکورای سر کوچه گرفتم. دادمش خوش‌شویی.الان مثه روز اولش شده. صاب مغازه میگفت جنسش عالیه. کار ترکیه‌س.
دستشو میبره سمت لباس. انگشتاشو بش فشار میده :
- ببین اصلن پرز ننداخته تا حالا!
مامان میپره مامان‌بزرگو بغل میکنه ( ماچ ) :
- مرسی مامان‌جان. مرسی. خیلی قشنگه.
رو به پریسا :
- پریسا بدو برو اینو بپوش مامان‌بزرگ ببینه.

...
پریسا روپوش به دست میاد از اتاق بیرون. سرشو انداخته پایین.
- چی شد مامان؟ چرا نپوشیدیش؟!
مامان‌بزرگ داره سیب پوست میکنه.
- پریسا با توام مامان چرا نپوشیدی روپوشتو؟
علی چسبیده به درگاهِ آشپزخونه.
- این آخه سرآستیناش رفته.
بغضش میترکه یهو. گریون بدو بدو میره تو اتاق.
نگاه مامان استیصال داره. مامان بزرگو نگاه میکنه.
مامان بزرگ چشاش به فرشه.
مامان :
- پریسا! پریسا...!
میره به سمت اتاق.
صداش از تو اتاق میاد :
- هیس. گفتم هیس. مگه با تو نیستم؟ این چه کاریه مامان! خجالت بکش.
علی چسبیده به درگاه. داره مامان‌بزرگو نگاه میکنه.
مامان‌بزرگ علی‌رو نگاه میکنه. لبخند میزنه.
علی میره تو آشپزخونه. درم میبنده.
از توی جای قفل مامان‌بزرگو نگاه میکنه.
مامان‌بزرگ عینکشو برمیداره. داره چشاشو میماله.
فرفره وسط آشپزخونه افتاده.
۱:۳۰

 





\به خدا من آن اولها اينطور نبودم. من خوب بودم. پتياره‌اي بيش نبودم. من از آن دنيايي آمدم كه خالقش هم نميدانست چه ميخواهد. كه چه گلي ميخواهد بزند به سر من و امثال من. مرا به زور ساختند. در دامن من كثافت زيادي ريخته بودند. ميگفتند از دستشان در رفته.نميدانستند چرا. رنگ به رويش نمانده بود. همه مبهوت بودند. در صدايش استيصال موج ميزد. صداي پچ پچ اش را ميشنيدم كه ميپرسيد: چه شد كه اينطور شد؟ و همه شانه بالا مي انداختند. هيچكس به گردن نمي گرفت. چاره اي نبود جز پس انداختن. خلاصه... ما را پس انداختند. با كله هم پس انداختند. دو نفر را هم خوشحال كردند. دو نفر را كه هنوز به عمق فاجعه پي نبرده‌بودند. ما آمديم. آمديم و مانديم. رفتيم و آمديم. و به هر كه ما را به اينجا آورد فحش و فضيحت فرستاديم.لميديم. جان نكنديم. جان هم نكندمان.
چاپيديم. چاپيده شديم. براي هر نره‌خري دم تكان داديم. هر ماده سگي را پارس كرديم. پلاس رفتيم. چشم بر « نورانيت » نبستيم كه كور نشويم يك وقت. كه حداقل اين دو سه روز را جان ناسالم بدر بريم. انگشتمان را در چشمان كور خيره به يك كف دست شعور فرو كرديم. ياوه گفتيم. دم بر نياوردمان. بصيرت را پاره كرديم. نظرگاه را مچالانديم. ميانبر را تا كرديم. قدر نستانديم. به هر كسي قدر نداديم. به هر ناكسي هم قدر نداديم. چريديم. چريديم. چريديم. سر به آسمان دوختيم. سپس چريديم. زوزه كشيديم. حل نشد. راه به بداهه گرفتيم. هر چه مي آمد همان هم ميرفت. هر چه شدني بود ميشد. غم را رفيق شفيق خويش قرار داديم. نيمكره ي راست را به بهاي چپ چپانديم. چشم را گزارديم. گوشمان لاي در گير كرد. درد گرفت. كشيده شد كشيديني. اشك ريختيم. خون فشانده مان. عشق را نكرديم. عشق هم ما را نكرد. هر كدام به وري رفتيم. آواره تر شديم. به زوال رفتيم. مال باختيم. كشيده شديم. ماليديم. زجه زديم. هرز برده‌مان. هرز رفتيم. من آن اول هرز نبودم. بخدا كه من خوب بودم.
۲۳:۰۷

 آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس(4)






هایزنبرگ به یاد یکی از خاطراتش می‌یفته که داشته کتاب " تیمائوس " افلاطون رو میخونده. کتاب از نظرش سنگین بوده و مفاهیمش رو متوجه نمیشده. یه بحث فلسفی در مورد کوچکترین ذرات ماده داشته که هایزنبرگ اونا رو با حرفای رابرت در کنار هم قرار میده و تو ذهنش به این نتیجه میرسه که این " ساخته‌های عجیب ذهنی " رو هر چقدر هم سخت و غیر قابل درک باشه میشه در نهایت درک کرد. اما خاطر نشان میکنه که منظورش این نیست که یهو برات معقول به حساب بیاد. بلکه اونطور که میگه : " چشمم فقط به تنگراهی افتاده بود شاید مرا به آنها میرساند." اینجا من یه پرانتز باز کنم که فقط برمیگرده به تجربه‌ی شخصی و تعمیمش نمیدم. اینکه با هایزنبرگ بسیار موافقم. و اینکه واقعن همینطوره که بعضی وقتا مفاهیم یا درکی از یه مفهوم هر چقدر هم سعی کنی نمیپره قلمبه تو گلوت. بلکه زمان نیاز داره. فقط زمان و یه ذره تمرکز. و اینطورم نیست که کاملن با مفهومش عجین شی و یه جورایی بهش سیطره پیدا کنی. بلکه فقط باهاش کنار میای و یه جاهایی اون چیزی که ازت میدونی مشکلت رو حل میکنه. پرانتز بسته.
خب جناب هایزنبرگ...چی شد که حالا یاد تیمائوس افتادین ؟ توضیح میده که بیشتر بخاطر شرایطی بوده که در اون این کتاب رو مطالعه کرده. بهار 1919 ، در مونیخ هم هرج و مرج زیاد. انقدر زیاد که مردم تو خیابون به هم شلیک میکردن بدون این که بدونن واقعن دشمن کی یا چیه؟! قدرت بین نهادایی که هایزنبرگ ادعا میکنه که حتی اسمشون رو هم نمیدونستیم دست به دست میشده.غارت ، دزدی... وقتی حکومت باواریایی میاد مونیخ و نیروهاشو به شهر میفرسته همه‌شون امیدوار میشن که به امید خدا اوضاع سروسامون میگیره. هایزنبرگ در اون زمان به یه پسری درس میداده خصوصی که باباش فرمانده‌ی یه سری نیروهای داوطلب بوده که میخواستن شهر رو تصرف کنن. لذا از دوسنای پسرش کمک می‌طلبه و اینطو میشه هایزنبرگ میره مامور خدمت میشه در " ستاد فرماندهی سواره نظام تفنگدار شماره‌ی 11" . خدمت سربازیشو تو همینجا میگذرونه. اونطور که خودش اقرار میکنه همشون( اونایی که اونجا بودن) زندگی " بی‌بند و بار و ماجراجویانه " ای رو داشتن. درس و اینجور مسائل که اغلب تعطیل بوده. ازین فرصت حسن استفاده و بیشتر فکر میکرده ، می اندیشیده . وضعیت بهتر و بهتر میشه و خدمت ایشون هم به همون نسبت بی‌خطرتر.معمولن وقتی یه شبی جلوی تلفنخونه باس پاسداری میداده روز بعدش مرخصی داشته. برای اینکه عقب‌افتادگی درسیشو جبران کنه میرفته پشت‌بوم مدرسه‌ی طلبگی . متن افلاطون رو برمیداشته ، تو ناودون پهن میخوابیده تو آفتاب ( وای وای ). آفتاب صبح اونم ! در آرامش خودش مطالعه میکرده و با گذشت زمان به قول خودش " به شتاب گرفتن زندگی در خیابان لودویگ اشتراسه ، که پایین پای من بود ، نظری می‌انداختم. "
خب اندر احوالات اینچنین خوش خوشانه یه روز صبح که داشته متنای افلاطون رو میخونده به تیمائوسش میرسه. که درین بخش درباره‌ی کوچکترین ذرات ماده حرف میزنه. خودش میگه وقتی به این قسمت میرسه با اشتیاق بیشتری میخونه. چرا؟ چون در مورد مسائل ریاضی بحث میکرده( کلن موضوعاش بیشتر فلسفی بوده) . افلاطون توی تیمائوس میگه که کوچکترین ذرات ماده مثلثای قائم الزاویه‌ای هستن که در کنار هم به شکلای مختلف قرار میگیرن که بعد ازینکه با هم ترکیب شدن و مثلثای قائم‌الزاویه یا مربعا رو ساختن به هم می پیوندن ساختارای فضایی مثل مکعب ،چهاروجهی ، هشت‌وجهی و بیست وجهی رو میسازن! راستش عجیبه! هایزنبرگ هم به همین عقیده‌ست. تازه بعد ازین هم ادعا میکنه که " این چهار شکل فضایی خشتهای بنای چهار عنصر خاک و آتش و باد و آبند." درک دلایل افلاطون برای این ادعا ثقیله. مثلن هایزنبرگ فکر میکنه که شاید مکعب رو به خاک نسبت میده تا صلابتش رو نشون بده! میگه این حرفا به نظرم بی‌درو پیکره ، اما حق داشته جون یونانیا دانش تجربی لازم رو نداشتن - اما به نظر من که دلیل نمیشه به صرف نداشتن اطلاعات تجربی حرف بسیار "روهوا"ی مثل این بزنی ، البته من فکر میکنم که اینایی که گفته بیشتر دلیل فلسفی براشون داشته تا علمی - و در ادامه حسرت میخوره برای یه فیلسوف قابلی مثل افلاطون که با اون روحیه‌ی انتقادی چنین قوه‌ی تخیل دردناکی داشته - کلن منم نمیدونم چرا اینجوریه‌ها، باز این که خوبه ، اون نیوتن رو بگو. با اون نبوغ! فقط می‌تونم بگم که ببین تعصب و غرور چه میکنه با آدم! - هایزنبرگ تلاش میکنه توجیهی واسه این حرف پیدا کنه . ( نگرد بابا چرت گفته. تو و امثال تو رم این همه مدت الاف کرده) اما هر چی میگرده کمتر پیدا میکنه.الان میگه که بیشتر این کتابو برای تقویت یونانیش میخونده ( دهه) . اما یه نکته‌ی خوب از کارای افلاطون میگیره دمش گرم.و اونم اینه که برای تعبیر جهان مادی باید از کوچکترین بخش های اون اطلاع داشته باشیم. و البته به نظر بنده (خودم) کلن این جزء یکی از خصوصیات اساسی دانشمندا و فیلسوفای قدیمی بوده که انقدر بی‌پروا و بدون ادله نظر میدادن در مورد هر چیز و هر کس.
یکی از مهم‌ترین نگرش هایی که از تیمائوس حاصل میشد این بود که افلاطون در نهایت با بیان این دیدگاه ادعا میکنه که جهان رو دارای نظم میشناسه. و برای همین یه سری زیربناهای منسجم رو براش در نظر میگیره. و اینجاست که هایزنبرگ نگرانی خودش رو ازین دیدگاه بروز میده که " چرا فیلسوف بزرگی چون افلاطون باید فکر کند که می تواند در پدیده‌های جهان نظمی بیابد حال آنکه ما نمیدانستیم معنا واقعی واژه‌ی نظم چه بود؟". ( آفرین! جاش همین‌جا بود.) بعد این پرسش رو ایجاد میکنه که آیا نظم و تصوری که ما از آن داریم صرفن تابع زمانه ی ماست؟ همه‌ی ما یه جورایی با نظم آشناییم. پدرامون (پدراشون) به مون فضایل بورژوایی رو یاد داده بودن. یونانیا و رومیا به این اعتقاد بودن که بعضی وقتا باید یه سری جونشون رو بدن که این نظمه حفظ شه( رجوع کنید به قانون آنتروپی ) اما کسانی هم هستن که معتقدن که جنگ یه جنایتی بوده که یه سری مسببش شدن برای نگه داشتن اون نظم قدیمی اروپایی. معتقدند که یه سری کشته شدن برای اینکه میخواستن اون نظم کهن موجود در جامعه جاشو بده به نظم جدید. و میگن که این نظم جدید نه تنها برای یک ملت بلکه برای کل جهان باس باشه.حتی اگه مردم نخوانتش! این سئوالا و ابهامات ذهن تموم بچه‌های همسن و سال هایزنبرگ اون زمان آلمانو به خودش مشغول کرده بود و بدتر ازونکه بزرگترا هم نمیتونستن جواب سئوالای اینارو بدن. اینجا یه خاطره‌ی جذابی رو نقل میکنه که میگه بعده‌ها اثر عمیقی روش داشته. این خاطره خیلی جالبه. و خیلی دوست‌داشتنی. و من احساس میکنم میتونه ناثیر عمیقی رو هر فردی با هر نگرشی داشته باشه. اما نمیگمش تا بعد با حوصله بگم.
نقطه
۲:۴۷


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML