آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس(5)






هایزنبرگ یاد یه خاطره‌ای میفته که بعدن روش تاثیر عمیقی داشته...
یه روز بعدازظهر که مدتی از تصرف مونیخ گذشته بوده و همشون برگشته بودن سر درس و مدرسه، یه پسره میاد جلوشو میگیره و بهش میگه که قراره همشون ، تمام بچه‌های مدرسه‌ای و جوونا، هفته ی دیگه دم قلعه‌ی پرون جمع شن و در مورد آیندشون یه جورایی تصمیم بگیرن. میگه تو هم بیا.چون هر چی بیشتر باشن بهتره و اینکه میخوان ببینن که چه آینده ای میخوان بسازن. اونم قبول میکنه و تصمیم میگیره که به کورت ( همونی که گفتم دید خیلی عملی و تجربی داره) بگه که با هم برن. خلاصه...
با قطار میرن. چند ساعت طول میکشه که به دره‌ی آلت موهل میرسن. چرا ؟ چون هی قطار وایمیستاده ( به ما چه خب!). میرن و میرن. چند کیلومتر آخر راه رو هم پیاده میرن. و اونجاست که میبینن دسته‌های خیلی بزرگی از هر طرف داره به سمت قلعه میره.
وسط قلعه یه چاه آب بوده ( اونطور که میگه ) جای سوزن انداختن نداشته. اکثر اونایی که اومده بودن بچه مدرسه ای بودن. که بینشون تک و توک جوونایی بودن که تو جنگ سهم داشتن.
سخنرانیای زیادی میکنن. هایزنبرگ میگه همشون یه شور و اشتیاقی تو صداشون و حرفاشون بود که امروزه به نظر هممون دروغینه. بحثای مختلفی توی سخنرانیاشون بوده در مورد جنگ و سرنوشت جوونای بعد از جنگ و اینکه مرگ عزیزاشون با باختن در جنگ یه جورایی بی معنی نمیشه ؟! خود هایزنبرگ میگه که خودم انقدر تو افکارم تردید داشتم تو بحثا شرکت نمیکردم ( کار خوبی میکردی ، پشیمونی نداشتی حداقل ) دوباره به اندیشه‌ای که در مورد " نظم " داشته فرو میره. توی اون جمع، همه‌ی اونایی که اونجا اومده بودن خواستار یه نظم کلی بودن. اما از تذکرایی که سخنرانا به حاضرین میدادن معلوم میشده که نظم های مختلفی که حتی همه‌ی افرادی که اونجا بودن از صمیم قلب بهش اعتقاد داشتن، با هم درگیر میشدن و نتیجه اینکه بی‌نظمی محض رو در پی داشته. نظر هایزنبرگ اینه که دلیل این امر اینه که این نظما جزئی هستن. یه جورایی هر کدوم یه تیکه‌س که از نظم کانونی جدا شده. از یه کانون وحدت‌بخش. هر کدوم به وری میرفتن. اینجا هایزنبرگ به ستوه میاد. از فقدان این کانون. هر چی سعی میکنه که از این همه درهم پیچیدگی یه راهی به این کانون پیدا کنه، نمی تونسته. یه سری عقاید متعارض دلیل این بی نظمی شده بودن. همینطور که میگذشته، خطابه‌ها بیشتر میشده و به همون نسبت اختلاف عقاید بیشتری هم بوجود میومده. همینطور روز میگذره. سایه ها طولانی‌تر میشه. و اینجاست که به اوج خودش میرسه... هنوز بحث و گفتگوها در جریان بوده که یه ویولن‌زن روی ایوان بالای حیاط ظاهر میشه. وقتی همه ساکت میشن شروع میکنه به زدن نغمه‌های باخ در دمینور بالای سرشون. اینجاست که هایزنبرگ تمام رشته‌ی عقاید و افکارشو با کانون میبینه. و به اون نظم کانونی که دنبالش بوده پی میبره: "منظره‌ی دره‌ی مهتاب‌آلود آلت موهل در زیر پای ما، کافی بود که انسان را دستخوش استحاله‌ی رمانتیک کند، اما علت این نبود. نغمه‌های روشن شاکون باخ مثل نسیمی سرد بر تن من دست میسود، پرده‌ی مه را می‌شکافت و بنای سربه‌فلک‌ کشیده ای را که پشت آن بود آشکار میکرد." من احساس میکنم اینجا راوی کاملن احساسی که از یه نظم بنیادی میشه به آدم دست بده رو نشون داده. و اینکه این رنجی که از نظمای جزئی بوجود میاد برای هر فردی و در هر مقیاسی وجود داره. باعث میشه که برایند نیروهایی که ما برای رسیدن به چیزی صرف میکنیم صفر یا نزدیک به صفر بشه. و اینکه آیا واقعن احتمال داره که تا آخر عمرمون بتونیم کانونی رو پیدا کنیم که حول اون فعالیتامون رو انجام بدیم؟؟ ممم. برای خودم مطمئن نیستم. آره. یه جاهایی یه زمزمه‌هایی ازش بهمون میرسه و دگرگون میکنه حالمونو. اینو میدونم. اما اینکه بتونیم راه پیدا کردنشو پیدا کنیم، برای من یکی که گنگه هنوز. و دلیلم برای بودن فقط همینه که " هستم که باشم، نه هیچ چیز دیگه..."
بهر حال... بقیه‌ی شبو دور آتیش تو چادراشون سر میکنن. یه موسیقیدان جوون براشون قطعه‌هایی از موتزارت و بتهوون رو اجرا میکنه و آوازهای محلی براشون میخونه. هایزنبرگ هم سعی میکنه که با گیتار همراهیش کنه. خلاصه. ازین خاطره میاد بیرون. مام پشت‌بندش...
اینجا یه گریز میزنه به بحثی که در مورد اتما توی تپه های اطراف دریاچه‌ی اشتارن‌برگ با رابرت و کورت داشته. و اینکه رابرت با دلیلی که از مالبرانش میاره متقاعدش میکنه که اتما اعیان خارجی نیستن و اینکه باس برای مفهوم " شکل " معنی گسترده ای در نظر بگیریم و خلاصه این بساطا... . از نتایج این مذاکره به این نتیجه میرسه که شاید تصوری که افلاطون در تیمائوسش در مورد اشکال داشته پربیراه نبوده.یهو به ذهنش میرسه که اون‌چیزی که از افلاطون فهمیده رو با رابرتت در میون بذاره. اینطوری بحثو شروع میکنه که آیا این نظر افلاطونو قبول داری که همه‌ی مواد از ذراتی تشکیل شدن که غیرقابل‌تجزیه‌ان؟ و متوجه میشه نظر رابرت درباره‌ی این مسئله تردیدآمیزه. حالا از کجا میفهمه؟ چون رابرت بر میگرده میگه که من بیشتر ترجیه میدم که خودمو به دنیای آدما، کوهها، جنگلها و اینا نزدیک کنم. میدونم که میشه پرسید که آیا میشه ماده رو تجزیه کرد یا نه؟ مثل این که بپرسیم آیا در ستاره‌های دور موجود زنده‌ای هست یا نه! به هر حال لپ کلامش اینه که علاقه‌ای به دنبال کردن بحثایی ازین نوع نداره و احساس میکنه که وظایف مهمتری !!! داره.( از نظر اینجانب مهمترین پارامتر توی یه بحث اصل ِصداقته. وگرنه بحث راه به جایی نمیبره. واین که میگه کارای مهمتری دارم! نه دلم میخواد ولش کنن. کارای مهمشو انجام بده. مام نیگا کنیم. یه وقتایی هم شونشو بمالیم. این طرز تفکر که چیزی که نمیبینیم مهم نیست نمیدونم از کجا اومده؟ احتمالن از همین پازیتیویستای لعنتی دیگه) در ادامه هایزنبرگ برمیگرده بهش میگه که نمیخوام در مورد اهمیت نسبی تکالیفمون باهات بحث کنم. و اینکه به "علم" توجه نشون میدم چون همیشه منو به هیجان آورده. الان خیلیها دارن بطور جدی رو این مسائل کار میکنن. و تو از کجا مطمئنی که در آینده ی نزدیک تاثیری روی زندگی بشر نداشته باشه! به قول کورت الان به جایی رسیدیم که میتونیم اتما یا حداقل اثراتشونو ببینیم. البته هنوز خیلی پیش نرفتیم. اما اگه حرفای من درست باشه میخوام نظرتو به عنوان یکی از پیروان مالبرانش بدونم. رابرت میگه که به اینکه اتما رفتاری مثل دنیای کنونی ما داشته باشن اعتقاد ندارم. شاید در آینده یه سری آزمایشا انجام بشه و از روی یه سری گسستگی‌ها
و نوسانها بشه دونه‌دونه بودن اتما رو اثبات کرد. اما با اینکه بتونیم به تصویر محسوسی ازشون برسیم مخالفم و در نهایت میرسیم به اینکه اتما اعیان خارجی نیستن بلکه یه سری مفهوم انتزاعین. هایزنبرگ میپرسه که اگه بتونیم ببینیمشون چی؟ ( سئوالی که برا منم پیش اومد) و رابرت جواب میده ما فقط میتونیم آثار اتما رو ببینیم نه خودشونو ! ( این دیگه ازون حرفا بود ) هایزنبرگ معترضانه میگه اینکه جواب نشد. اینو در مورد هر چیزی میشه گفت. مثلن گربه رو هم که ما خودشو نمیبینیم که! نوری که ازش بازتاب میشه یه تصویری ازش تو ذهنمون مجسم میکنه. اینجا رابرت باهاش مخالفت میکنه و دلیلش هم اینه که مثلن وقتی من گربه رو میبینم تاثرات حسیم رو بصورت یه سری تصورات منسجم در میارم. در مورد گربه با دو جنبه روبرو هستیم : عینی و ذهنی. یکی گربه به عنوان عین خارجی و اون یکی به عنوان مفهوم. اما در مورد اتم موضوع اینطوری نیست. نمیشه در مورد اتم این دو تا جنبه رو از هم جدا کرد. چون نه این درست و حسابیه نه اون. اینجاست که کورت وارد بحثشون میشه و معترضانه میگه که شما دارین از کیسه‌ی خلیفه میبخشین. باس وایسین تا تکنولوژی پیشرفت کنه ببینیم میتونیم ببینیمشون یا نه. اون موقع‌است که بهتر میشه نظر داد. چون اگه اونطور که میگین همه ی اعیان مادی از اتم درست شده باشه پس اتم هم باید به اندازه ی اعیان مادی واقعیت داشته باشه.رابرت اعتراض میکنه به نتیجه گیری کورت و میگه که اینی که گفتی مثل اینه که بگیم موجودات زنده از اتم بوجود اومدن. درنتیجه اتم هم باید زنده باشه! اما همچین چیزی نیست. فقط وقتی تعداد زیادیشون با هم ترکیب میشن ساختهایی رو میسازن که این ساختها از ویژگیای بخصوصی برخوردارن. هایزنبرگ میپرسه که منظورت اینه که اتما وجودبالفعل ندارن دیگه؟! رابرت جواب میده که بازم داری اغراق میکنی. میگه شاید مشکل ما در بکار بردن کلمات "بالفعل" و "واقعی" اه. تیمائوس رو به یادش میاره. و شکلایی رو که افلاطون ارائه داده بوده و اینکه شاید حق داشته. حالا چه بحثی در مورد شکلا میشه کرد؟ اگه این دیدگاه افلاطون بتونه نظمی که در فرایندهای طبیعی پنهونه رو بیان کنه پس مسلمن بالفعله. اما نمیشه بهش گفت " واقعی". چون نمیشه بعنوان عین خارجی توصیفشون کرد. و در پایان حرفش میگه که شاید مشکل ما زبانمونه که نمیتونیم خوب منظورمون رو باهاش بیان کنیم ( مشکلی که زبان فارسی باهاش دست و پنجه نرو میکنه، توانایی علمی شدنو داره. اما وقتی نمیشه چه فایده...) کورت بازم قانع نمیشه و میگه که من بازم نمیتونم قبول کنم که قبل ازینکه آزمایشای حساس انجام بشه و ما به نتایج قطعی برسیم در مورد کوچکترین ذرات ماده نظر بدیم ( به زبان خودمونی، افلاطون رسمن چرند بافته ) در این مورد فقط آزمایشای محتاطانه ای که هیچ زمینه‌ی فکری قبلی پیشون نیست میتونن راهگشا باشن ( ایول. این حرفت عالی بود. این زایشگاه علمهای جدیده. یعنی درست در موقعی که انتظارشو نداری یه حقایقی خودشو نشون میدن. چرا؟ چون تو بدنبال به دست آوردن یه نتیجه‌ی از پیش تعیین شده نبودی. فرمولا رو واگذار کرده بودی به خودشون. و اینه که مهمه ) و میگه که از صمیم دل امیدوارم که دانشمندا قبل از فیلسوفها به راز اتم پی ببرن ( همینطور هم شد ).
بقیه ی افراد گروهشون از بحث اینا حوصلشون سر رفته. یکیشون میگه که تو رو خدا این دعوا رو تموم کنین. اگه میخواین واسه امتحان خودتونو آماده کنین ، این کارا رو بذارید واسه توی خونتون. و پیشنهاد میده که با هم آواز بخونن.
"و صدای صاف گروهی جوان، همراه با رنگ شکوفه‌ها، یکباره از همه‌ی تفکراتی که راجع به اتمها داشتیم به نظر ما واقعی‌تر آمد، و همه ی تخیلاتی را که خود را به دستشان سپرده بودیم پراکنده و ناپدید کرد..."
نقطه


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML