
دیروز بعد از مدتها دست بردم به کتاب "جزء و کل" اثر ورنر هایزنبرگ. برا بار سوم شروعش کردم.یه جورایی هر دفعه که خوندم برام تازگی داشته. میشه گفت هر دفعه افقهای جدیدی رو-اهم- به روم باز میکنه. جریان کتاب داستان زندگی هایزنبرگ از دوران حدودا 20 سالگیشه تا دمدمه های مرگش.تمام تجربیاتی که از جنگ جهانی دوم داشته.اما راس مطالبش رو گفتگوهایی تشکیل میده که با دوستاش و بعده ها با همکاراش و همفکراش و مخالفاش داشته.کلن میشه گفت کتاب بهانه ایه برای بیان تمام بحثای جالب نویسنده وتغییرات آروم و جالب نظر و دیدگاهش در طول زمان... .
فصل اول با نام "نخستین آشنایی با نظریه اتمی"مربوط به سالهای 1919-1920 میشه که تازه جنگ جهانی اول تموم شده و جوونای آلمانی برای اولین بار طعم آزادی و آرامش رو چشیدند.اولین صحنه توصیف شده مربوط به یه سری جوون هم سن و سال خودشه که سر صبحی راه افتادن پرسه زنون اطراف سواحل غربی دریاچه اشتارن برگ.بحث در مورد اتمهاست. ساختارشون البته. بین سه نفر: خودش( که به نظرم نرمترین تفکر رو داره) کورت(دوستش که بیشتر دید تجربی و کاربردی تو حرفاش موج میزنه) و رابرت که به نظرم نماد یه آدمیه که امیزه های دینی و دیدگاه فلسفی خیلی به افکارش مشرفه.یکی از جذابیتای این نوشته به نظرم همینه که هایزنبرگ سوای یه زندگی معمولی یه سری شخصیت داره که هر کدوم نماد یه نوع تفکره.در حقیقت یه نوع نگاهه به زندگی به این طریق که واقعا لزومی نداره خودمونو بکشیم تا یه سری نماد از یه سری شخصیت ساختگی تالاپی بزنه بیرون! اگه دقیق یخده سرمونو کجکی(متفاوت) بچرخونیم هر فردی یه شخصیت تکمیل یافته با دزـمنحصربفردی کم و زیاد داره. خوب من چرا دارم انقدر زر مینویسم چون میخوام در آینده بهش رجوع کنم ببینم چقدر درکم تغییر کرده. چون بار سومه دارم میخونمش. آره یه بار گفتم اینو. خب یه بحث بلند بالا داریم راجع به اتم و اون ازینجا شروع میشه که هایزنبرگ یه سری شکل توی یکی از کتابای درسی برای ترکیب دو تا اتم با یه اتم دیگه دیده که نقاش برای نشون دادن این فرایند برای اتما یه سری قزن قفلی در نظر گرفته و هایزنبرگ ازین طرز برخورد با پدیدههای اتمی شاکی میشه و ازینجاست که یه سری مباحث مفید شکل میگیره. حالا باقیش رو بعدن میگم ازونجایی که دیروز کلی وقت گذاشتم واسه تایپ و متنی تایپیدم به درازای یه رمان اما ازونجا که بلاگر مجوز چاپ نداد و منم بهش اعتماد کردم تمامش دود هوا شد. بحثای شیرین و اونچه که فهمیدم بمونه در فرصتی دیگر
نقطه
۲۳:۵۲
همیشه دوست داشتم و دارم یه جوری بنویسم که تمام احساسم تو نوشتم جلوه کنه .که دقیقا کسی که اونو میخونه همون حسی بهش دست بده که من وقت نوشتن دارم .اما در نمیاد . یعنی حداقل واسه من اینطوریه . هیچوقت منظورمو خوب القا نمی کنم و از اون بدتر احساساتم .یه جوری از ته دل بگم که حداقل خودم حسش کنم .اول یه چنگ میزنم به سینم .با نوک ناخونامو فشار میدم توش .ای بر پدرت اگه یه ذره ناخوناتو بلند میکردی انقدر مشکل نداشتی الان...نه مسکه نمی شه .یه چاقو بهتر جواب میده.آروم آروم فرو میکنم . اوه درد داره ولی می ارزه .یه ذره خونابه میزنه بیرون خیلی سیاست . توجه نمیکنم ادامه میدم...خیلی خون گرفته . به زحمت میبینم . شکاف به اندازه کافی بزرگ شده .میرم چاقو رو میذارم سر جاش . کاش بدون چاقو انجامش داده بودم میدونم الان دیگه اون حسی که میخوام در نمیاد .همین جوری خونه که داره میره.. .تنگه یه خورده دستم نمیره توش . فشار میدم . یه خورده از اطراف با فشار جرش میدم . حالا قشنگ قد دستم شده اوه چه خبره اون تو . بین اون همی شلوغی سعی میکنم پیداش کنم .آها گیر کرد به دستم . آروم میارمش بیرون .رد نمیشه . شکاف خیلی تنگه .حال ندارم . نفسم ندارم . تمام توانمو یه جا جم میکنم . با قدرت می کشمش بیرون .یه خورده له شده .اه نمی خواستم اینطوری بشه .نفس ندارم . هو...خدایا نفس ندارم...میگیرمش بالای میز .میز جلوم پر خون شده .خون سیاه داره از توم فواره ای میزنه بیرون .از کنارشم خونابه شرره میکنه .یهو گریم میگیره .میخوام فریاد بزنم . اما نفس ندارم .به زور سعی میکنم بینیمو پر کنم . فایده نداره . همه جام سر شده .بجنب دیر شد .هنوز گرمیشو تو دستم حس می کنم...با هر زوری مونده و نمونده فشارش میدم .له شد .آخیش...بقایاش ار لای انگشتام میزنه بیرون یه تیکه هاییشم میریزه رو کتاب .خیلی بی رنگه .دستممو می مالم به شکمم .بعد میمالم روی اونا... اوه نمردیم امپرسیونیستم شدیم!!!خستم . خوابم میاد اما آروم آروم آروم
۲۲:۱۸
داشتم راه می رفتم تو مسیر دو تا دختر کوچولو با مقنعه چونه دار سفیدو دیدم که دوتا شون کیف مکعبی صورتی انداخته بودن .داشتن آروم دست در دست هم راه می رفتن که یهو یکیشون بر گشت به اون یکی نگاه کرد دستشو از تو دست دوستش کشید بیرون و گفت :"اصن میدونی چیه؟ من باهات دیگه حرف نمی زنم ." بعد بدو بدو صحنه رو ترک کرد . حالا بشنوید از حال این یکی . اون که داشت میدوئید این یکی داد زد گفت :"ببیین . حالا وایسا"گریش گرفته بود چون صداش میلرزید . بعد دستشو گرفت رو صورتش با صدای بلند شروع کرد به گریه دوئید یه ور دیگه... حالا همه چیو ولش . حال منو بچسب اون وسط...
داشتم دیوونه میشدم بس که با اون دومی همزاد پنداریم شده بود .بغض گلومو گرفت.یه صدایی از درون بهم گفت :آره پهلوون!اینه رسم سرای درشت
۰:۴۶
تصور کن چه حالی میشی وقتی می فهمی ذهنت انقدر محدوده
۲۲:۵۲