همیشه دوست داشتم و دارم یه جوری بنویسم که تمام احساسم تو نوشتم جلوه کنه .که دقیقا کسی که اونو میخونه همون حسی بهش دست بده که من وقت نوشتن دارم .اما در نمیاد . یعنی حداقل واسه من اینطوریه . هیچوقت منظورمو خوب القا نمی کنم و از اون بدتر احساساتم .یه جوری از ته دل بگم که حداقل خودم حسش کنم .اول یه چنگ میزنم به سینم .با نوک ناخونامو فشار میدم توش .ای بر پدرت اگه یه ذره ناخوناتو بلند میکردی انقدر مشکل نداشتی الان...نه مسکه نمی شه .یه چاقو بهتر جواب میده.آروم آروم فرو میکنم . اوه درد داره ولی می ارزه .یه ذره خونابه میزنه بیرون خیلی سیاست . توجه نمیکنم ادامه میدم...خیلی خون گرفته . به زحمت میبینم . شکاف به اندازه کافی بزرگ شده .میرم چاقو رو میذارم سر جاش . کاش بدون چاقو انجامش داده بودم میدونم الان دیگه اون حسی که میخوام در نمیاد .همین جوری خونه که داره میره.. .تنگه یه خورده دستم نمیره توش . فشار میدم . یه خورده از اطراف با فشار جرش میدم . حالا قشنگ قد دستم شده اوه چه خبره اون تو . بین اون همی شلوغی سعی میکنم پیداش کنم .آها گیر کرد به دستم . آروم میارمش بیرون .رد نمیشه . شکاف خیلی تنگه .حال ندارم . نفسم ندارم . تمام توانمو یه جا جم میکنم . با قدرت می کشمش بیرون .یه خورده له شده .اه نمی خواستم اینطوری بشه .نفس ندارم . هو...خدایا نفس ندارم...میگیرمش بالای میز .میز جلوم پر خون شده .خون سیاه داره از توم فواره ای میزنه بیرون .از کنارشم خونابه شرره میکنه .یهو گریم میگیره .میخوام فریاد بزنم . اما نفس ندارم .به زور سعی میکنم بینیمو پر کنم . فایده نداره . همه جام سر شده .بجنب دیر شد .هنوز گرمیشو تو دستم حس می کنم...با هر زوری مونده و نمونده فشارش میدم .له شد .آخیش...بقایاش ار لای انگشتام میزنه بیرون یه تیکه هاییشم میریزه رو کتاب .خیلی بی رنگه .دستممو می مالم به شکمم .بعد میمالم روی اونا... اوه نمردیم امپرسیونیستم شدیم!!!خستم . خوابم میاد اما آروم آروم آروم
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۲۲:۱۸