نفس کاین‌است

هه آقارو
۲:۳۳

 آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس(9)







دو ساله که توی دانشگاه مونیخه. زندگیش توی دو تا دنیای متفاوته. یکی دنیای دوستاش توی نهضت جوانان( میشه گفت همونایی که دم ِ قلعه‌ی پرون جمع شده‌بودن، البته توی مقیاس کوچیکترش) یکی هم «قلمرو انتزاعی فیزیک نظری». زندگی ولفگانگ، یعنی نحوه‌ی گذروندنش، با هایزنبرگ خیلی فرق داره. این‌یکی روز رو دوست داره. بیشتر اوقات فراغتشو توی ساحل دریاچه‌های باواریا می‌گذرونه. اما ولفگانگ شبا بیدار می‌مونه. شبا تا دیروقت با نهایت تمرکز مطالعه می‌کنه. این اختلاف زندگی‌شون می‌تونه یه گافی باشه بین رابطه‌شون. اما علاقه‌شون به فیزیک این گاف رو از بین می برده. الان داره ذهن‌شو جمع و جور می‌کنه که خاطره‌های اون دوران یادش بیاد. تابستان 1921. توی چادر. کنار جنگل. هوا داره کم‌کم روشن میشه. رفقای نهضت آزادی تقریبن همه خواب. هایزنبرگ از چادر میزنه بیرون. بعد از حداقل یه ساعت پیاده‌روی میرسه به نزدیکترین ایستگاه قطار. سوار میشه میره مونیخ که ساعت 9 سر کلاس سامرفلد حاضر باشه. جاده اینطوریه که اول، از یه سری زمینای باتلاقی بطرف دریاچه و نهایتن به یه سنگلاخی می‌رسه که ازونجا سلسله‌کوهای آلپ دیده‌می‌شن. توی چمنزارای پرشکوفه یه ماشین چمنزنی می‌بینه و حسرت اون‌روزایی رو می‌خوره که کارگر مزرعه بوده. می‌گه سه‌سال قبل‌تر با یه ورزا سعی می‌کرده که چمنارو یه‌طوری ببره که اصلن رد ِ خط روشون نمونه. و خیلی هم الان راضی‌اه ازین اندیشه‌های جالبی که توی ذهنش میان و میرن. هم ازین صحنه‌ها. هم از کلاسای سامرفلد که انتظارشو می‌کشیدن. کلن منو این همه خوشبختی محاله.
دو ساعت بعد ازینکه کلاس سامرفلد تموم می‌شده، ولفگانگ میومده توی اتاق سمینارو گفتگوشون اینطوری شروع می‌شده که ولفگانگ بهش میگه که : "صبح بخیر، پیغمبر، طبیعت را نگاه کن. از همه چیزت پیداست که طبق مذهب ژان‌ژاک‌روسو زندگی می‌کنی. مگر او نبود که می‌گفت: به طبیعت روید. از درختان بالا روید میمونها؟" هایزنبرگ هم جوابشو اینطور می‌ده که: "قسمت دوم حرف تو از روسو نیست :))). هیچ‌یک از ما هم اهل بالا رفتن از درخت نیست." بعد هم ادامه میده که الان لنگه ظهره تو میگی صبح بخیر و بعد از یه سری خوشمزه‌گی بحث‌شون رو شروع می‌کنن. ولفگانگ ازش می‌خواد براش توضیحی بده از مختصر چیزایی که از کارای کرامرز سر در آورده. چون هایزنبرگ می‌خواسته در رابطه با این مسئله کنفرانس بده. اینجا یه پرانتز وا می‌کنه که یه دوست داشتن به اسم اوتو لاپورته که معمولن تو بحثاشون مشارکت داشته. که البته برخوردشم خیلی سرد و عملی بوده و یه میانجی ِ خوبی بین ولفگانگ و هایزنبرگ می‌شده. به پیشنهاد اوتو تصمیم می‌گیرن از بندیکت تا کسل‌برگ دوچرخه‌سواری کنن. ازونجا به دریاچه‌والشن و بعدشم برن دره‌ی فلان. چند روز توی راه خوش‌میگذروندن. از فراز و نشیبای مسیرشون می‌گه. به ساحل غربی دریاچه والشن سرازیر میشن. اونطور که خودش می‌گه همونجائیه که یه پیرمردی با دخترش با کالسکه‌ی گوته که داشته می‌رفته ایتالیا رد می‌شدن. بعده‌ها دختره مدل میگنون و پیرمرده هم مدل چنگنواز پیر توی ویلهلم مایستر ِ‌ گوته می‌شن.
یه‌روز عصر توی یه مهمونخونه‌ای ولفگانگ ازش می‌پرسه که آیا چیزی از نظریه‌ی نسبیت اینشتین که انقدر هم سامرفلد بهش تاکید داره فهمیده. و ازینجاست که بحث فلسفیشون شروع‌میشه. هایزنبرگ در جواب میگه که نمیدونه که "فهمیدن" توی فیزیک دقیقن چه معنی‌ای داره. و اینکه با چارچوب ریاضیات نسبیت هیچ مشکلی نداره و کاملن درکش می‌کنه، اما مفهمومی که در پس اونه هنوز براش مبهمه و "غیر قابل درک". ولفگانگ اعتراض می‌کنه که چرا یه‌همچین چیزی میگی. اگه چارچوب ریاضیشو درک کنی دیگه می‌تونی پیش‌بینی کنی که ناظر ساکن و متحرک چی‌ می‌بینن و اینکه آزمایش واقعی هم اونو اثبات میکنه. از یه نظریه دیگه چه‌چیز دیگه‌ای می‌تونیم بخوایم؟! هایزنبرگ می‌گه اشکال منم دقیقن همینه که نمی‌دونم چه‌چیزی رو دقیقن میخوام. میگه حس می‌کنه که منطق و چارچوب ریاضی این نظریه گولش میزنه. میگه شاید مغزم اونو قبول کنه اما دلم نه. لب ِ کلومش اینه که زمان یه مفهوم کاربردی داره که هر کسی بنا به نیازش می‌تونه با توجه به اون مفهومی که ازش داره ازش استفاده کنه، یعنی نیاز به تعریف علمی‌ای نمی‌مونه. اما اگه بخوایم مفهوم "زمان" رو تغییر بدیم، زبان و فکرمون هم به تناسب "مبهم" میشه و همین "ابهام" می‌تونه مانع از فهم درست بشه. و البته ازدیدگاه کانت هم جانبداری می‌کنه. ینی مثلن من اونی که اون میگه‌رو قبول ندارم. اوتو حرف هایزنبرگ رو قبول می‌کنه و میگه که توی فلسفه‌ای که توی دبیرستان هم می‌خونیم همین مسئله هست. که مثلن در مورد فضا یا زمان یه سری معانی بی‌چون چرایی وجود داره. اما این دلیل نمی‌شه که این مفاهیم درست باشن. بلکه معنیش اینه که این فلسفه غلطه. بعد به هایزنبرگ میگه که به این تعریف جالب(از نظر خودش البته) رو همیشه به یاد داشته باش که: "فلسفه یعنی سوءاستفاده‌ی منظم از واژگانی که به هین منظور ساخته‌شده‌اند." بعد دستور میده که تمام ادعاهای مطلق قبل از هر چیزی طرد بشن(باریکللا). در ادامه باید فقط از یه سری کلمات و مفاهیم استفاده کنیم که بشه با ادراکات حسی درکشون کرد. البته ناگفته نماند که بعضی وقتا باید مشاهدات پیچیده‌ی فیزیکی(چه وضع فجیعی داره معنی "مشاهده" حالا!) رو به ناچار جانشین این چیزایی که با حس می‌شه درکشون کرد، کنیم(جمله‌بندیمو توروخدا). بعد مثل همه‌ی دوستانمون در رشته‌ی فیزیک فلش رو میگیره به سمت اینشتین که یعنی د بیا! شاهد از غیب رسید. همین اینشتین هم به همین پدیده‌های مشاهده‌پذیر توسل جست. و اینکه نسبیت‌خاصش رو اینطوری شروع می‌کنه که: زمان همون چیزیه که ما از روی ساعت می‌خونیم(بلا). اگه ما با همین تعریفی که خودش کرده جلو بریم، مشکلی با نسبیت پیدا نمی‌کنیم. اما اگه بخوایم با اون تعریفی که از زمان توی مکانیک کلاسیک داشتیم(یعنی یه چیز بسیار دراز چه ازین‌ور چه ازون‌ور)دیگه نه دیگه. دیگه حتمن مشکله‌رو داریم دیگه. ولفگانگ اعتراض میکنه که هوی فلانی اونی که تو گفتی بسته به شرایطش درسته. یعنی باید مطمئن بشی اول که پیشگویی‌هایی که داری می‌کنی ابهام ندارن که هیچ، سازگارم هستن. که البته توی نسبیت(خاصش البته)این اطمینان، از ساختار ریاضی ساده و دقیق‌اش نشئت می‌گیره. بعدم این‌که باید کاربردشو بدونیم. که مثلن توی کدوم مورد کاربرد داره و تو کدوم‌یکی نه. چرا؟ چون اگه همچین چیزیو درنظر نگیریم، می‌تونیم هر نظریه‌ای رو رد کنیم. چون هیچ نظریه‌ای تا حالا نتونسته تمام پدیده‌های طبیعتو توصیف کنه. بعدشم یه‌سری چیز میز میگه تو مایه‌های اینکه هر کی هر چی گفت تو نباید باور کنی که. یا به زبان علمی، با سربلند بیرون اومدن ِ یه تئوری پیش‌ پاافتاده، نمی‌تونی بگی که مفهومشو درک کردی، بلکه باید بتونی باهاش مشاهده‌های آینده رو هم پیش‌بینی کنی.
این‌جا هایزنبرگ میپره وسط یه چیزی میگه که نشون بده که پیش‌بینی کردن پدیده‌ها، لزومن نشون نمیده که ما فهمیدیم تئوریه‌رو. مثالش‌ام آریستاخورس‌اه. که می‌گفت خورشید میتونه مرکز منظومه شمسی باشه. بعده‌ها هیپارخوس میاد این نظریه رو رد میکنه (که خاک برسرش). بطلمیوس، اساس کارش رو این میذاره که زمین مرکزه و سیارات هم حرکتشون بصورت افلاک ِ حامل و افلاک ِ تدویر به دور زمینه. با همین تعریفش هم تونست کسوف‌ها و خسوف‌ها رو به خوبی پیش‌گویی کنه. تا اونجایی که نظریه‌اش تا هزار و پونصد سال به محکم‌بودنش مشغول بود. اما آیا واقعن بطلمیوس مفهوم منظومه سیاره‌ای رو فهمیده بود؟ نه دیگه. بعدن نیوتون اومد با تعریف قانون لختی و مفهوم نیرو حرکت سیارات رو با توجه به گرانش و اینا توصیف کرد. یه مثال دیگه هم میاره از تاریخ اخیر فیزیک(حدود دویست سال پیش). در مورد الکتروستاتیک. که فیزیکدانا توی این برهه تونسته‌بودن نیروی الکتروستاتیک وارد بر ذرات رو با دقت محاسبه‌کنن. اما چی شد؟ فاراده اومد همه‌ی فرضای اونا رو پیچید تو بقچه، گذاشت تو کمد. عوضش قبل ازینکه در ِ کمدو ببنده، میدان‌های نیرو رو از توش درآورد گذاشت رو میز. همه گفتن: اوه! این چیه دیگه! اونم گفت اینا میدانای نیرو هستن. یعنی میشه گفت توضیع نیروها در فضا و زمان. با این‌کارش یه وسیله‌ای رو معرفی‌کرد که فهم نظریه‌ی الکترومغناطیس رو فراهم کرد. بعدن ماکسول تونست با استفاده از همین ابزار، فرمولای ریاضی‌ خودش رو که بطور مرگباری مفیدن و اینا پایه‌ریزی کنه.
اوتو مثالای هایزنبرگ بنظرش قانع‌کننده نیستن. حرفشم اینه که فقط تفاوت در مراتب رو احساس می‌کنه نه تمایزات اساسی.(بله خب. سوءاستفاده از یه‌سری واژه :ي) بعد هم استدلالش اینه که نجوم بطلمیوسی لابد خیلی خوب بوده که تونسته این همه مدت دووم بیاره.(هه هه. دیگه داری منو می‌خندونی. منو نخندون) نجوم نیوتنی هم اولش وضعیتش خیلی بهتر از اون(مشابه ِ نیوتنی‌اش) نبود. دلیلش‌ام چیه آقا؟ اینکه سالها گذشته تا مکانیک نیوتنی تونسته حرکات سیاره‌ها رو خیلی بهتر از افلاک حامل و افلاک تدویر پیش‌گویی کنه. رو همین اساس هم قبول نمی‌کنه که کار نیوتون بهتر از بطلمیوس بوده باشه( نکن خب. والا. یارو داره چرت میگه‌ها. طرف رو حساب یه فرض من‌درآوردی لقمه‌رو صد دور دور ِ سرش پیچونده، حالا که مزش به دهنش رسیده میگه: به به. این بود پس. بعد اون‌یکی رفته فکر کرده، دلیل پیدا کرده. خب معلومه که اگه روی یه پایه‌ی محکم یه چیزی رو بسازی همطو بالا میره، مو لا درزشم نمی‌ره. اصلن من قضاوتو میدم دست بیننده‌ها. باشد که پند گیرند). ولفگانگ میاد وسط میدون و میگه استدلال تو خیلی یه‌طرفه و پوزیتیویستیه. و اینطوری نظرشو میگه که: بین نجوم نیوتنی و بطلمیوسی تفاوت اساسی می‌بینه. حالا چیه این تفاوت؟ نیوتن بجای این‌که بیاد به حرکات دقیق شه، به علت حرکات فکر کرد. بعد فهمید که این علتا همون نیروهان که فهمیدن‌شون خیلی خیلی راحت‌تر از خود حرکاتن. اگه ما الان می‌گیم که نیوتون در فهمیدن حرکات به ما کمک کرد، بخاطر کشف نیروی گرانشی بود، که دلیل حرکت اونا بود. یعنی حرکت پیچیده‌ی سیاره‌ها رو میشه به نیروهای گرانشی، که خیلی‌ام ساده‌ترن، تبدیل کرد و بعدشم حل‌شون کرد. درسته که بطلمیوس تونست حرکت بسیار پیچیده‌ی سیارات رو با افلاک حامل و تدویرش توصیف کنه، ولی ناگزیر بود که همه‌ی این حرکات رو واقعیات تجربی تلقی کنه( یعنی هستن دیگه. دلیل نداریم براشون. هستن که باشن) اما نیوتون چه‌کار کرد؟ کاری که نیوتون کرد این بود که نشون داد حرکت سیاره‌ها تابع همون قوانینی‌ان که یه پرتابه یا نوسان آونگ یا چرخش یه فرفره طبق‌اش حرکت می‌کنن. این کار ِ نیوتون که نشون داد این همه پدیده‌های متفاوت رو می‌شه با یه اصل ساده که همون نیروی گرانش باشه نشون داد، منظومه‌ی نیوتونی رو به مراتب ارزشمندتر از منظومه‌ی بطلمیوسی می‌کنه.
اوتو هنوز شکست خودنش رو قبول نکرده. منم حوصله ندارم منتظر بمونم تا تسلیم شه. درشو می‌بندم بجاش چایی‌مو مینیوشم.
نقطه
۳:۴۶

 آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس(8)






یه مدتی بعد از اون دورهمی‌اه میره سر کلاس سامرفلد. اونطوری که خودش میگه راست ِ شکمش‌و میگیره میره پیش یه پسر موسیاهی. سامرفلد بهش معرفی‌کرده اینو. بهش هم گفته که خیلی با استعداده. برو پیشش تا میتونی ازش چیز یاد بگیر. حالا این پسره کیه؟! وی کسی نیست جز: «ولفگانگ پاؤلی». خیلی باهوش، خیلی منطقی، خیلی مؤثر و اینجور مسائل. ازینجا به بعد ِ زندگیش دیگه تا اونجایی که عمر پاؤلی کفاف میده رفیق ِ شفیق هم میشن. سامرفلد وارد میشه. بعد از تموم شدن کلاس میرن باهم انستیتوی فیزیک بلکه یه‌خورده با هم صحبت‌داشته‌باشن. هایزنبرگ ازش میپرسه که: منی که به کار ِ نظری علاقه‌مندم چقدر باید کار ِ تجربی بکنم؟ ولفگانگ جوابش یه‌چیزیه توی این مایه‌ها که خودشم به کار نظری علاقه‌داره و از ور رفتن به دستگاه و این‌جور مسائل بیزاره. اما اینم میدونه که اساس همه‌ی کارهایی که میشه به همین نتایج تجربیه. اما وقتی نتایج بدست‌اومد، فیزیک خیلی بغرنج‌تر از اونی میشه که آزمایشگرا بتونن ادامه‌ش بدن و باز سنگینی ِ کار میفته رو دوش ِ نظریه‌پردازا. میگه مفاهیم معمولی رو نمیتونیم واسه توصیف طبیعت استفاده‌کنیم. رو این‌حساب از "زبان انتزاعی" -که توصیفیه که از ریاضیات داره- استفاده‌می‌کنیم. و این‌که خودش خیلی توی این‌زمینه ماهره و امیدواره بتونه کار ِ درخوری انجام بده. هایزنبرگ جریان اون دیداری که با لینده‌مان و قضیه‌ی سگش‌ و واکنشی که نسبت به کتاب ِ وایل از خودش( منظور لینده‌مانه نه سگه) نشون میده‌رو برای ولفگانگ میگه. ولفگانگ هم خوشش میاد و میگه که انتظار یه همچین واکنشی‌رو از لینده‌مان داشته. چون وایل، اطلاعاتش از نسبیت خیلی زیاده. همین اطلاعات کافیه که فرد رو ازین‌که بخواد ریاضیدان جدی‌ای به‌حساب بیاد، محروم کنه. یه سؤال دیگه هم می‌پرسه که اینه: اهمیت نسبیت و فیزیک‌ اتمی نسبت به هم در چه حدیه؟ ولفگانگ در جواب سوالش میگه که الان دیگه نسبیت‌خاص چیز کاملیه. چیزی برای کشف توش نمونده. فقط باید یادش بگیری و ازش استفاده‌کنی. اگرم بخوای کار ِ جدیدی توش بکنی، چیز خاصی واسه گفتن نداره. اما نسبیت‌عام که بهش گرانش ِ اینشتین هم میگن اینطور نیست. هنوز خیلی بحث‌برانگیزه و خیلی سوال بی‌جواب توش داره. برای هر آزمایش ساده‌ای که بخوای توی این زمینه انجام بدی باید صدتا، بلکم بیشتر، صفحه نظریه که پره از فرمولای پیچیده‌رو بخونی. هیچکس هم نمیتونه بگه که این نظریه واقعن درسته یا نه. اما چون امکانات جدیدی برای فکر ایجاد می‌کنه می‌تونه خیلی مورد توجه قرار بگیره و نتایج ِ جالبی از توش دربیاد. بعد اشاره‌می‌کنه که خودش یه مقاله‌ی مفصل اخیرن(بنا به زمان خودشون البته) در مورد نسبیت‌عام نوشته که شاید به‌همین دلیله که به فیزیک‌اتمی علاقه‌ی بیشتری نشون میده. اضافه می‌کنه که در فیزیک اتمی هم جریان به همین منواله. هنوز یه سری نتایج تجربی داریم که با هم در تناقضن( یه جا یه‌جور می‌شن، یه‌جا یه‌جور دیگه!) بماند که با پیش‌بینی‌های فیزیک کلاسیک هم در تناقضن. اشاره می‌کنه که یه چیزایی در مورد اینکه‌ «نیلز بور» تونسته با استفاده از فرضیه‌ی کوانتومی پلانک، پایداری ِ محیرالعقول ِ اتم رو کشف ‌کنه، شنیده. بعلاوه‌ی این‌که تونسته بطور کیفی جدول تناوبی عناصر رو تشریح کنه. اما اقرار می‌کنه که نمی‌دونه که چه‌جوری بور تونسته این‌کارو بکنه. چرا؟ چون اون هم مثل اینا تا خرخره غرق در یه‌سری تناقضات بارزه. بعد کار خودش و بقیه رو توی فیزیک به حرکت کردن ِ کورمال کورمال توی یه مه غلیظ توصیف می‌کنه که این مه‌اه شاید سالیان سال جلوشون راست‌راست وایساده باشه و از دیدن راه و مسیری(اشتباه نمی‌کنی. این دو تا کلمه دقیقن یه معنی دارن) که دارن منع‌شون میکنه. بعد میگه که سامرفلد به این معتقده که ممکنه یه سری از قوانین رو در طی ِ آزمایشایی که می‌کنیم، بدست بیاریم. نظر ِ خود پاؤلی هم اینه که سامرفلذ به اون نوع عرفان عددی که فیثاغورثیا در مورد تار مرتعش بکار می‌برن، اعتقاد داره. شاید بخاطر همینه که به این جنبه‌ی علم میگن «رازورزی ِ اتمی». البته که کسی هم تا الان چیزی بهتر ازین پیشنهاد نکرده( حداقل برای من یکی این خیلی پسندیده‌ست که یه فرد صاحب‌نظر، حالا توی هر زمینه‌ای، انقدر شرط صداقت و انصاف رو توی حرفاش رعایت کنه که بتونه برای هر کلمه‌ای که به زبونش جاری میشه دلیل و برهان(اینام معنیشون یکیه) داشته‌باشه. و این‌که توی کلماتش "شاید" و "اگر" زیاد دیده‌می شه. که من اینو خیلی دوست‌دارم. ادامه‌ی برنامه‌رو می‌بینیم) میگه که اگه آدم با «وحدت پرشکوه فیزیک کلاسیک» آشنایی نداشته‌باشه خیلی راحت‌تر می‌تونه توی این زمینه فعالیت کنه. به هایزنبرگ میگه که توی این مورد تو برگ برنده دستته. بعد هم با کنایه میگه که: "گرچه نادانی دلیل موفقیت نمیشود". حالا بشنویم از دل هایزنبرگ:
بجز این تیکه‌ای که ولفگانگ نثارش می‌کنه، همه‌ی حرفاش دلایلی که داشته برای اینکه فیزیک بخونه‌رو تایید می‌کنه. ازین‌که نرفته سراغ ریاضی خوشحاله. و البته که سگ ِ سیاه لینده‌مان رو هم توی ذهنش مجسم می‌کنه تا دلیل خوبی براش باشه:
"جزئی از آن نیرویی که همواره خیال بدی در سر می‌پرورد، اما همواره نیکی می‌کند"*
نقطه
*از فاؤست ِ گوته
۲۳:۵۱

 




تاکسی‌جان زدند کنار، یه خانوم مسنی با یه دختر نسبتن جوان که همراهش بود داخل شدن. خانوم مسن جلو نشستن که از ملال پیاده‌شدن‌های ناگهانی در امان بمانن. در راه من نمیدانم چم شد یکهو بنای سرفه گرفتم. مثل مسلسل. امانم نمیدادن‌ها! غباری چیزی بود احتمالن. حواسم به درختای جاده بود که با ضربه‌های انگشت دختر به خودم آمدم. دیدم "مادر" دستش را به سمتم دراز کرده یک جایزه هم توش. شکلات بود. یک لبخند "ناز"ی هم هدیه کرد. تشکر کرده، همان آن با شکلاتم میل کردم. دستش را در کیفش کرد یکی دیگر هم به دختر داد. یکی هم به راننده. با هم شکلات‌هایمان را خوردیم. مادری بود برای خودش. اگر همان لحظه ازش می‌پرسیدم: ببخشید شما؟ می‌گفت: من؟! مادرم دیگر! من هم می‌گفتم : اوه ببخشید. فراموش کرده‌بودم. همه‌ی حرکات و سکناتش. لبخندش. خوبیش. شده‌بود مادر ِ من، دختر، آقای راننده و تاکسی. همینطور با "مادر"مان داشتیم می‌رفتیم که چند موجود ناز آمدن نشستن روی کول مادر، شونه‌هایش را می‌مالیدن. "مادر" هم ته‌خندش را داشت. یک‌جاهایی که قل‌قلکش می‌آمد، شونه‌هایش شروع‌میکرد به بالا پریدن و می‌خندید. ما هم فرصت را غنیمت شمرده، جمیعن میخندیدیم.

محصول‌مشترک ِ کمانچه و تار و تنبک و ماث و همایون و محمدرضا
۱:۱۵


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML