
یه مدتی بعد از اون دورهمیاه میره سر کلاس سامرفلد. اونطوری که خودش میگه راست ِ شکمشو میگیره میره پیش یه پسر موسیاهی. سامرفلد بهش معرفیکرده اینو. بهش هم گفته که خیلی با استعداده. برو پیشش تا میتونی ازش چیز یاد بگیر. حالا این پسره کیه؟! وی کسی نیست جز: «ولفگانگ پاؤلی». خیلی باهوش، خیلی منطقی، خیلی مؤثر و اینجور مسائل. ازینجا به بعد ِ زندگیش دیگه تا اونجایی که عمر پاؤلی کفاف میده رفیق ِ شفیق هم میشن. سامرفلد وارد میشه. بعد از تموم شدن کلاس میرن باهم انستیتوی فیزیک بلکه یهخورده با هم صحبتداشتهباشن. هایزنبرگ ازش میپرسه که: منی که به کار ِ نظری علاقهمندم چقدر باید کار ِ تجربی بکنم؟ ولفگانگ جوابش یهچیزیه توی این مایهها که خودشم به کار نظری علاقهداره و از ور رفتن به دستگاه و اینجور مسائل بیزاره. اما اینم میدونه که اساس همهی کارهایی که میشه به همین نتایج تجربیه. اما وقتی نتایج بدستاومد، فیزیک خیلی بغرنجتر از اونی میشه که آزمایشگرا بتونن ادامهش بدن و باز سنگینی ِ کار میفته رو دوش ِ نظریهپردازا. میگه مفاهیم معمولی رو نمیتونیم واسه توصیف طبیعت استفادهکنیم. رو اینحساب از "زبان انتزاعی" -که توصیفیه که از ریاضیات داره- استفادهمیکنیم. و اینکه خودش خیلی توی اینزمینه ماهره و امیدواره بتونه کار ِ درخوری انجام بده. هایزنبرگ جریان اون دیداری که با لیندهمان و قضیهی سگش و واکنشی که نسبت به کتاب ِ وایل از خودش( منظور لیندهمانه نه سگه) نشون میدهرو برای ولفگانگ میگه. ولفگانگ هم خوشش میاد و میگه که انتظار یه همچین واکنشیرو از لیندهمان داشته. چون وایل، اطلاعاتش از نسبیت خیلی زیاده. همین اطلاعات کافیه که فرد رو ازینکه بخواد ریاضیدان جدیای بهحساب بیاد، محروم کنه. یه سؤال دیگه هم میپرسه که اینه: اهمیت نسبیت و فیزیک اتمی نسبت به هم در چه حدیه؟ ولفگانگ در جواب سوالش میگه که الان دیگه نسبیتخاص چیز کاملیه. چیزی برای کشف توش نمونده. فقط باید یادش بگیری و ازش استفادهکنی. اگرم بخوای کار ِ جدیدی توش بکنی، چیز خاصی واسه گفتن نداره. اما نسبیتعام که بهش گرانش ِ اینشتین هم میگن اینطور نیست. هنوز خیلی بحثبرانگیزه و خیلی سوال بیجواب توش داره. برای هر آزمایش سادهای که بخوای توی این زمینه انجام بدی باید صدتا، بلکم بیشتر، صفحه نظریه که پره از فرمولای پیچیدهرو بخونی. هیچکس هم نمیتونه بگه که این نظریه واقعن درسته یا نه. اما چون امکانات جدیدی برای فکر ایجاد میکنه میتونه خیلی مورد توجه قرار بگیره و نتایج ِ جالبی از توش دربیاد. بعد اشارهمیکنه که خودش یه مقالهی مفصل اخیرن(بنا به زمان خودشون البته) در مورد نسبیتعام نوشته که شاید بههمین دلیله که به فیزیکاتمی علاقهی بیشتری نشون میده. اضافه میکنه که در فیزیک اتمی هم جریان به همین منواله. هنوز یه سری نتایج تجربی داریم که با هم در تناقضن( یه جا یهجور میشن، یهجا یهجور دیگه!) بماند که با پیشبینیهای فیزیک کلاسیک هم در تناقضن. اشاره میکنه که یه چیزایی در مورد اینکه «نیلز بور» تونسته با استفاده از فرضیهی کوانتومی پلانک، پایداری ِ محیرالعقول ِ اتم رو کشف کنه، شنیده. بعلاوهی اینکه تونسته بطور کیفی جدول تناوبی عناصر رو تشریح کنه. اما اقرار میکنه که نمیدونه که چهجوری بور تونسته اینکارو بکنه. چرا؟ چون اون هم مثل اینا تا خرخره غرق در یهسری تناقضات بارزه. بعد کار خودش و بقیه رو توی فیزیک به حرکت کردن ِ کورمال کورمال توی یه مه غلیظ توصیف میکنه که این مهاه شاید سالیان سال جلوشون راستراست وایساده باشه و از دیدن راه و مسیری(اشتباه نمیکنی. این دو تا کلمه دقیقن یه معنی دارن) که دارن منعشون میکنه. بعد میگه که سامرفلد به این معتقده که ممکنه یه سری از قوانین رو در طی ِ آزمایشایی که میکنیم، بدست بیاریم. نظر ِ خود پاؤلی هم اینه که سامرفلذ به اون نوع عرفان عددی که فیثاغورثیا در مورد تار مرتعش بکار میبرن، اعتقاد داره. شاید بخاطر همینه که به این جنبهی علم میگن «رازورزی ِ اتمی». البته که کسی هم تا الان چیزی بهتر ازین پیشنهاد نکرده( حداقل برای من یکی این خیلی پسندیدهست که یه فرد صاحبنظر، حالا توی هر زمینهای، انقدر شرط صداقت و انصاف رو توی حرفاش رعایت کنه که بتونه برای هر کلمهای که به زبونش جاری میشه دلیل و برهان(اینام معنیشون یکیه) داشتهباشه. و اینکه توی کلماتش "شاید" و "اگر" زیاد دیدهمی شه. که من اینو خیلی دوستدارم. ادامهی برنامهرو میبینیم) میگه که اگه آدم با «وحدت پرشکوه فیزیک کلاسیک» آشنایی نداشتهباشه خیلی راحتتر میتونه توی این زمینه فعالیت کنه. به هایزنبرگ میگه که توی این مورد تو برگ برنده دستته. بعد هم با کنایه میگه که: "گرچه نادانی دلیل موفقیت نمیشود". حالا بشنویم از دل هایزنبرگ:
بجز این تیکهای که ولفگانگ نثارش میکنه، همهی حرفاش دلایلی که داشته برای اینکه فیزیک بخونهرو تایید میکنه. ازینکه نرفته سراغ ریاضی خوشحاله. و البته که سگ ِ سیاه لیندهمان رو هم توی ذهنش مجسم میکنه تا دلیل خوبی براش باشه:
"جزئی از آن نیرویی که همواره خیال بدی در سر میپرورد، اما همواره نیکی میکند"*
نقطه
*از فاؤست ِ گوته
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۲۳:۵۱