همینه




دیدن دفتر مشق سپیده بعده ده دوازده سال جالب بود. یهو اون سبک ساختاری و مقوایی که شکل روشو تشکیل داده، شکل یه منظره کارتون یا هر چی با خط قشنگ مامان که اسمشو روش نوشته.. این سبک رو دفترای منم داشت. بابا از توی زیر زمین پیداش کرده بوده و آورده بوده بالا تا بشینیم سر فرصت ببینیم چه خبره توش. همینطوری بعد ناهار ورقش میزدیمو خاطرات معلم دوم دبستان سپیده رو که از قضا معلم منم بود مرور می‌کردیم. اینکه از دید من یه هیولای بی‌شاخ و دم بود. اینکه سپیده خیلی باهاش خوب بود ولی من هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط خوبی داشته باشم. بعضیاش به زبون اومد و حسابی خندیدیم. بعضیاشم توی ذهن من مثل یه کلاف و بی‌سر و ته باز شد و همه‌ی افکارمو پیچید بهم. این هیولای مسنّ دوران کودکیم، خانومِ شاهپسند؛ که وقتی میخندید خوب میخندید و نمیدونم چرا این نعمتو دریغ میکرد از بعضیا. اینکه هنوز سبک قدیمی تربیتی رو توی خلق و خوی معلمی‌ش داشت. یادمه معلم دوم دبستانم بود. دفتر مشقمون رو باید میبردیم صف وایمیستادیم جلوی میزش تا چک کنه. قشنگ یادمه که دفتر مشق منو بابا جلد کرده بود. وقتی جلد میکرد منم کنارش نشسته بودم. یادمه وقتی جلد میکرد گفت دوبار جلد میکنم که اگه جلد روییش خراب شد، دفترت خراب نشه. توی صف وایساده بودمو منتظر بودم تا شاهپسند مشقارو چک کنه. وقتی سر صف رسیدمو دفترمو دادم بهش، باز کرد دفترو یه نگاهی کرد و گفت چرا خط‌کشی نداره؟ خلاصه در نهایت بی‌تفاوتی دفتر رو از وسط جِر داد و داد دستم گفت برو بنداز سطل آشغال. دفعه‌ی بعد هم توی یه دفتر خط کشی‌دار مشق بنویس. دفترو ننداختم دور. آروم گرفتم توی دستمو طوری که دیگه این صحنه که جلوی همه دفترمو پاره کرد رو بیشتر ازین برای بقیه‌ی بچه‌ها هم نزنم، زود نشستم تو نیمکتو گذاشتمش توی کیفم. الان انگار دقیقاً توی همون صحنه‌ام. یاد وقتی می‌افتم که بابا با چه ذوقی دفترمو جلد کرد. یاد پنجه‌های وحشیانه‌ی شاهپسند روی جلد دفترم که خیلی دقیق جلد شده بود. یاد ضربان قلبم توی اون روز و لحظه‌شماری برای تموم شدنش. یاد بغضی که از شدتش گلوم درد گرفته بود و یاد حسی که نمیشد به کسی گفت. یادمه وقتی اومدم خونه دفترمو به هیچکس نشون ندادم. خیلی ازین بابت که دفتری که بابا براش زحمت کشیده رو معلم نفهمم پاره کرده، خجالت میکشیدم. حالا که فکر میکنم میبینم اگه من همون موقع جای بابا بودم احتمالاً اصلاً برام مهم نبود که یکی از روی بی فکری و برای به رخ کشیدن حماقتش این کارو کرده. ولی من این ماجرا رو دم در خونه چال کردمو رفتم تو. این حسّه هنوزم که هنوزه برام مونده. هنوزم که هنوزه وقتی یه خاطره‌ای چیزی از شاهپسند یادم میاد، بغض گلوم رو میگیره. امروزم دوباره بحث این جریان پیش اومد. یادمه وقتی چند سال ازین قضیه گذشت، برای مامانم گفتم. اونم خیلی ناراحت شد که من همون موقع بهش نگفتم که بیاد باهاش صحبت کنه و تذکر بهش بده. اون دفتر بخودی خود نه برای من، نه برای بابا و نه هیچ کس دیگه مهم نبود. شاید اگه دفترم خط کشی داشت اون روز خیلی نرمال میگذشت و من الان حتی روحمم از داشتنش خبر نداشت. ولی اون حسی که انگار یکی داره در حقت ظلم میکنه. اون حالتی که معلمت توی اون سن و سال برات حکم خدا رو داره و ببینی که اینطور توی جمع ضایعت میکنه و اینکه چیزی که تو از لحاظ عاطفی بهش وابسته‌ای رو توی سه‌سوت جِر میده. این حس که ذهنت هنوز خیلی کامل نشده که بگی گور باباش.. به ضرر خودشه. خودشو داره از شادی دختر کوچولوآ محروم میکنه.. دفتر که چیزی نیست. اینکه نمیتونی به هیچکس بگی اینو. اینکه میبُری از معلم و دوست و مامان و بابات. اینکه توی راه مدرسه یه پرده‌ی اشک جلوی چشت درست میشه و همه و همه رو دشمن میبینی با اینکه هیچکس کاری بکارت نداره. اینکه هنوز بعد از گذشت قریب به بیست سال وقتی مامان بهم میگه: خب چرا همون موقع به من نگفتی که بیام باهاش حرف بزنم؟ هر چقدرم که سعی میکنم منطقی و آدم باشم، صدام میلرزه و میگم: میدونستم اگه بابا بفهمه ناراحت میشه. اینکه هنوزم وقتی این جمله رو میگم ناراحتم. اینکه انگار یه چیزی این همه مدت مثل ترکش توم مونده و میخواد از هر فرصتی استفاده کنه و بپّره بیرون. اینکه دلم نمیخواد بابت همچین موضوع پیش‌پا افتاده‌ای ناراحت بشم چون هنوزم بنظرم مسئله‌ی ساده‌ایه. اینکه هنوز یه تیکم مونده توی اون نیمکت ردیف چهارم یا پنجم کلاس پیش اون دختر کوچولویی که داره دفترشو با خجالت میذاره توی کیفش، یه تیکم توی صف در انتظار چک کردن مشق، یه تیکم هم پیش بابا در حال جلد کردن و اینا رو هی مثه پازل کنار هم میچینم. اینکه دلم میخواد تمام عمرمو پاشم برم و تبدیل به همون نیمکت ردیف چهارم یا پنجم کلاس بشم و وقتی سرشو میذاره روی میز، به فکرایی که توی اون مغز کوچولو و نیمه‌آمادش زیرورو میشه گوش کنم.
۴:۲۰


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML