
بعضی کلهها گندهتر از آنند که از سوراخ تنگ وزارت علوم رد شوند.
بعضی کلهها دارند بر تن شکنندهی وزارت علوم سنگینی میکنند.
بعضی کلهها داشتند بر تن شکنندهی وزارت علوم سنگینی میکردند.
۲۳:۳۸
قدیما یهکم اعصابم ضعیفتر از الان بود. از یه عزیزی بین حرفاش شنیدم که آبنارنج برای تسکین اعصاب خوبه. منم روزی حداقل 2-3 تا لیوان بزرگ آبنارنج میخوردم. خیلی هم اعصابم آرووم شد. خیلیها! تا اینکه یه روز توی خونه بین این حرفایی که بین پدر و مادر گرام ردوبدل میشه شنیدم مامان برگشته به بابا میگه: فلانی جدیدن اعصابش ضعیف شده، خیلی اذیت میشه. بابا هم گفت بهارنارنج خوبه واسه اعصاب. بهش بگو بهارنارنج بگیره دم کنه بخوره. حالا منو میگی...صحنهرو میگی...دوربین یهو بهشدت زووم شد رو من. طوریکه فقط چشام و اون وحشت مرگباری که توش بود توی کادر دیده میشد. فکم که چسبیدهبود زمین رو کشیدم بالا گفتم: بهارنارنج؟!!!! گفت: آره. خب دوربین زووم اوت شد و روال عادی. گفتم: پس اونروز فلانی میگفت نارنج خوبه واسه اعصاب؟ گفت : اشتباه شنیدی. بهارنارنج گفته. کلی هم این حرف من رو سوژه کرد. بعد من با خودم فکر کردم که من اینهمه مدت شیشههای آبنارنج رو بالا کشیدم همطو خالیخالی. هر قلپی هم که میخوردم کلی آرووم میشدم. به هر کی هم میرسیدم که اعصابش خطخطی بود بهش پیشنهاد میکردم. الان هم شک ندارم که این تاثیر همون آبنارنجهاییاه که توی راه گلوم از هم جلو میزدن. اصلن نارنج نارنجه دیگه. بهار و تابستونش چیه دیگه؟
۷:۵۷
برداشته عکس آقای ایکس رو گذاشته اون بالا، زیرش هم یه سری جملات بیمحتوا نوشته. بله. بیمحتوا. چون عاری از هر نوع تفکر و استدلالیه. با این حرکتش، دست ِ تمسخر گرفته سمت آقای ایکس. و من با کمال تعجب دیدم که بیشتر از صد نفر هم از این حرکتش استقبال کردن. همه انگشتاشون رو کردن تو دسکتاپ، گرفتن طرف آقای ایکس بنای «هو» برداشتن. حالا آقای ایکس هم نیست که از خودش دفاع کنه. تنها ابراز ِ وجودش یه عکسه. که اون بالا جاخوش کرده. چه بهتر که نیست. «هو» که دفاع نداره. احتمالن هیچوقت فکر نمیکرده این عکسش اینطوری بازیچه بشه. شاید اصلن روحشم ازین عکس خبر نداشتهباشه. من ایشون رو میشناسم. احتمال هم میدم که نوک ِ فلش متوجه تیپ ِ صورت و هیکل و خصوصن نحوهی حرف زدنشونه. من هیچوقت نظر کلی نمیدم.یعنی سعی میکنم اینکارو نکنم. ولی توی پارادایم ِ من این حرکت اسمش «تمسخر»اه. نه با عقل جور درمیاد، نه با احساس. تو بیای یه نفر رو بکنی آلت ِ دست همه که چی؟ همه بهش بخندن؟ که دلشون شاد شه؟ بخدا که این شادی نیست. اصل غم همینه. دقیقن مثل همونی میمونه که وقتی مثلن یکی که خاطرت براش عزیز بوده بیاد برات یه چیزی رو با تمام وجود تعریف کنه. وسط حرفاش به تتهپته بیفته و تو حسابی بهش بخندی. این حرکت هم به همون اندازه حقیره. من اگه پیامبر بودم یکی از نشانههای حقارت رو همین تمسخر اعلام میکردم. تو فلش رو میگیری سمت آدمای مختلف که حقارت خودت رو پشتش قایم کنی. هر چقدر هم بخوای خودت رو به ندید بزنی، دیگه از عواقبش نمیتونی فرار کنی. هست. حقیقته. درد هم داره. چون سِره متوجه نمیشی. سِرّش که بخوابه درد همهی وجودت رو میگیره. شوخی هم نداره. بزرگتر از اینه که بخواد تو تن ِ ماها جا بشه. بلاخره میزنه بیرون. به جامعه. به یکی دوتاهم نه. بدتر از وبا میفته به جون جامعه. آخه لذت هم نداره لامصب. بعد به خودمون میایم میبینیم
به همونایی که اعتقاد داریم هم اعتقاد نداریم. آخه این آقای ایکس چه هیزم تری بهت فروخته؟ به فرضم که فروختهباشه.
۱:۲۷

آنچه گذشت :
رفت پیش لیندهمان نشد. رفت پیش زومرفلد شد.
...........................................
بعد از اون ملاقاتی که با زومرفلد داشته، خاطرهی یکی از دورهمیهایی که با والتر و دوست مشترکشون، رولف داشته رو میگه. والتر همون پسریه که تو گردهمآییای که توی قلعهی پرون داشتن شاکون باخ رو اجرا کرد. اغلب خونهی والتر اینا جمع میشدن تریوهایی آهنگسازای مختلف رو تمرین میکردن. یه پیانوی بزرگ داشتن تو نشیمن که اونطور که هایزنبرگ میگه دلیل اصلیای بوده که اونجا اتراق میکردن.بعد از اینکه تمرینشون تموم میشده تا دیروقت میشستن درمورد تحصیلات آیندهی هایزنبرگ حرف میزدن. مامانِ والتر از هایزنبرگ میپرسه که چرا موسیقی رو انتخاب نمیکنه بعنوان شغل آیندش. چون از مدل ساز زدن و نظرهایی که در مورد موسیقی داشته احساس میکرده که علاقهش به موسیقی به مراتب بیشتره. در ادامه هم میگه که شما هر تصمیمی برای شغل آیندت بگیری برای جامعه سرنوشتسازه. اگه هنر رو انتخاب کنی، زیبایی بیشتر میشه. و اگر علم و تکنولوژی رو، مسلمن سودمندی و اینجور چیزا. هایزنبرگ هم میگه که فکر نمیکنه یه همچین دوراهیای پیش پاش باشه. بعد هم اینکه اصلن معلوم نیست که بتونه موسیقیدان خوبی از کار در بیاد. و اینکه به نظرش موسیقی توی این چند سال اخیر بیشتر توانش رو از دست داده. موسیقی توی قرن هفدهم با دین آمیختهبود. توی قرن هجدهم دوباره احساسات شخصی بهش وارد شد. توی قرن نوزدهم موسیقی رمانتیک بود که خیلی جای خودشو بین مردم باز کرد. اما الان به نظر میاد که موسیقی یه آشفتگی خاصی پیدا کرده که نقش نظرات شخصی از قدمبرداشتن آگاهانه خیلی بیشتر شده. اما توی علم و بخصوص فیزیک وضع کلن فرق میکنه. توی فیزیک دنبالکردن هدفهای روشن و منطقیای که وجود داره باعث شده که همون نظراتی که میذاشت ما در مورد پدیدههای الکترومغناطیس نظر بدیم، خودش به مسائلی منتج شد که تمام فلسفهی علوم و تفکر ما در مورد فضا و مکان رو به شک بندازه. و اینکه من(یعنی هایزنبرگ) خیلی دوست دارم که تو این زمینه نقشی داشته باشم. رولف، همونکه ویولنسل میزده، اعتراض میکنه که وضع موسیقی هم مثل وضعیت فیزیک میمونه. موانع موسیقی تونال دارن فرو میریزن و ما موسیقیدانها هم میتونیم بگیم که داریم به یه آزادی کاملی میرسیم که تقریبن میتونیم هر ریتمی رو انتخاب کنیم.پس شاید موسیقیدانها هم مثل فیزیکدانها به گنجینههایی دست پیدا کنن. والتر اینجا میاد تو بحث و طرز تفکرش رو ارائه میده. میگه این رو قبول داره که آزادی توی موسیقی مستلزمِ زیاد شدن امکاناته. اما هنر اینطوری پیشرفت نمیکنه. جریان اینطوریه که اول یه روند تاریخی زندگی مردم رو چه بخوان چه نه، تغییر میده. و اینطور میشه که یه سری اندیشههای جدید وارد کار میشن. بعد یه سری افراد که استعداد و قریحهی خاصی دارن سعی میکنن با لوازمی که در دست دارن، رنگ و ساز، به این اندیشهها یه شکلِ دیدنی یا شنیدنی بدن. این جنگ و درگیریای که بین مضمون و محدودیتِ ابزار وجود داره به هنر واقعی میانجامه. در ادامه میگه که در علم وضع اینطوریه که وقتی شیوههای جدید میاد یه جریان عظیمی از آزمایشهای جدید رو داریم. تجربههای جدید مضامینِ جدید رو میارن. در اینجا هم وسایل باعث میشن که مفاهیم جدید رو بهتر بفهمیم.( درست مثل اثر هنری) مثلن همین نسبیت اینشتین که میگن از اثبات تجربیش از شکست تو یه آزمایش دیگه بدست اومد که میخواست سرعت راستاهای مختلف نور رو نسبت به زمین در دو جهت متفاوتِ عمود و همراستا یکی فرض کنه. البته کسی فکر نمیکرد برای برازش نتیجهی این آزمایش با اندیشههای قدیمی نیازی به تغییر اساسی مفهوم زمان و مکان باشه! و البته کاری که اینشتین کرد این بود که گفت مفاهیم فضا و زمان نه تنها قابلتغییرن، بلکه باید تغییر کنن. در ادامه میگه( من این بخش ِ حرفشو خیلی دوستدارم) اون چیزی که در مورد تحولات فیزیک گفتی(گفته) خیلی شبیه به مورد مشابه برای موسیقی در قرن هجدهه. اون دوران، هنر خیلی به احساسات و عواطف شخصی نزدیک شد که میشه آثارش رو توی کارای روسو و گوته کاملن احساس کرد. بعد موسیقیدانهای قدری اومدن مثل هایدن، موتسارت، بتهوون و شوبرت. اما توی موسیقی جدید جریان فرق میکنه. خیلی هم نگرانکنندهاست. انگار یه اصل منفی داره پیش میرونتهاش و اونم اینه که تونالیتهی قدیمی رو باید رها کرد نه بخاطر اینکه دیگه نمیتونه جوابگوی اندیشههای نیرومند ما باشه، بلکه صرفن بخاطر اینکه باید رها بشه. موسیقیدانها اصلن نمیدونن که قدم بعدیای که میخوان بردارن چیه. اما مسائلِ علم روشنن و وظیفهی، پیداکردن جوابه. اینجا از هایزنبرگ میخواد که در حوزهی جدیدی که میخواد توی فیزیک جدید کشف کنه براشون توضیح بده.
هایزنبگ هم سعی میکنه یه سری اطلاعات دستوپاشکستهای که داره در اختیارشون بذاره. اینشتین در نسبیت مفهومی به نام همزمانی رو کنار میذاره. این خیلی جالبه. ما همهمون فکر میکنیم معنی این واژهرو میدونیم. اما اشتباه میکنیم. چون اگه بپرسیم که چطور میتونیم تعیین کنیم که دو رویداد همزمانن و آزمایشها و نتایج مختلفشون رو با هم مقایسه کنیم، متوجه میشیم که نمیتونیم جوابِ روشن و مشخصی بگیریم. بلکه این به حرکت ِ ناظر بستگی داره. اینشتین یه فرمول ساده و سنجیدهی ریاضی برای ساخت فضا و زمان ساخت و باهاش این مشکل رو حل کرد. الان جالبترین مسائل به فیزیک اتمی تعلق دارن. چرا همیشه رفتارهای طبیعت تکرار میشه. ساخت اتم رو خیلی وقته که ارائه دادن.بعد یه سری توضیح تاریخی در مورد شکلگیری فیزیک اتمی میده و در انتها میگه که اعتقاد داره راهی که فیزیک در پیشگرفته بیشتر از موسیقی به کشف ساختها و روابط میانجامه. والتر ازش میپرسه که پس تو اینطور فکر میکنی که هر کسی اگه به پیشرفت فرهنگ فکر میکنه باید حتمن از امکانات تاریخی ِ عصر خودش استفاده کنه. یعنی مثلن اگه موتسارت تو زمان ما بود هم موسیقیِ غیرتونال و تجربی میساخت؟ هایزنبرگ هم جواب مثبت میده و میگه حتی اگه اینشتین هم تو قرن دوازدهم بود نمیتونست کشف علمی بکنه. مامان والتر وارد بحث میشه و میگه که درست نیست اسم افرادی مثل اینشتین و موتسارت رو اینطور به زبون بیارین. کمتر کسی تو تاریخ پیدا میشه که نقش موثر داشته باشه. ماها باید بیشتر به کار توی یه حوزهی مشخص قانع باشیم. هایزنبرگ باهاش موافقت میکنه واین جملهی شیللر رو میگه که : وقتی شاهان کاخ میسازند، کار ناوهکشها زیاد میشود. رولف میگه که نظر همهی ما یکسانه. هر کسی اگه بخواد موسیقیدان بشه باید رنج فراوونی ببره. در نواختن مهارت پیدا کنه. تازه میتونه قطعاتی رو که صدها موسیقیدان با مهارت ِ بسیار بیشتری نواختن، بنوازه. البته بعد از همهی اینها احساسی که به ناوهکش دست میده، احساس کمی نیست. دانشمندها هم ممکنه بعضی اوقات رابطهای رو بهتر از پیشینیانشون تعبیر کنن. اما، ما هیچکدوم نباید انتظار داشتهباشیم که کارِ کارستانی بکنیم. مامان والتر جوری که داره انگار با خودش حرف میزنه میگه که شاید بشه تعبیر شاهان و ناوهکشها رو یه جور دیگه دید. این تمثیل جوریه که کار ناوهکشها رو حقیر و همهافتخارها رو نصیب شاهها میدونه. اما شاید برعکسه. اون لذتی که ناوهکش از انجام وظایفش میبره. شاید دلیل اینکه افرادی مثل باخ و موتزارت اومدن اینه که دو قرن کامل رو به موسیقیدانهای کوچیکتر اجازه دادن تا در آثارشون غرق بشن. اگه توی تاریخ دقیق بشیم میبینیم که چه علم چه هنر، دورههای رکود و اوج داشته. اما توی تمام این دورهها کار دقیق و توجه به جزئیات وجود داشته. اگه به کاری توجه نکنیم، فراموش میشه. و همین پیگیری باعث میشه که همین روند یهو توی یه دورهی خاص نتایج غیر منتظره بوجود بیاره. اگر یهخورده شدتش زیاد باشه منجر به انقلاب بشه. در ادامه میگه که شاید ما واقعن در آستانهی یه دوران پرثمر علمی هستیم. بعیده که تحولات علمی و هنری پا به پای هم پیش برن. اما اگه هر کدوم هم پیشرفت کنن باعث خوشحالیه. و چه بهتر که ما به عنوان ناظر یا همکار در پیشبرد اون شریک باشیم. انتظار بیشتر ازین احمقانهاست. حمله به موسیقی جدید بیانصافیه.وقتی موسیقی و هنرهای تجسمی تو قرن هجده مسائل مهمی رو برای ما حل کردن، نیاز به یه دوره آرام داشتن که گذشته حفظ بشه و یه سری چیزهای جدید از طریق آزمون و خطا آزمایش بشه. آخرش هم پیشنهاد میده مجلس رو با تریوی شوبرت تموم کنن. همین کار رو هم میکنن.
نقطه
۰:۱۷
کلافه میگوید :
محبوب میخواهی؟ اول شرط ِ راه، حبیب شدن است.
و من سخت ماندهام در این لفظ. حبیب. کسی که دوست است...
(دوست دارم حبیب شوم. حبیب، هم سطح ِ محبوب است. حبیب با محبوبش میآید، با محبوبش میرود.)
میگویم :
کاش محبت مانند ِحبهای بود. آب میشد در دل. جزئی میشد از بیخویشی. دیگر افسارش نه در دست ِ من بود، نه تو.
میگوید :
حرف ، همه زنگ/رنگ است.
میرود.
کابوس غلیظ میشود.
۰:۵۳
ده-دوازده سال پیش بود همین موقعها. پا شدیم با مامان رفتیم کلاس نقاشی اسم بنویسیم.نمیدونم فرهنگسرا بود یا یههمچینجایی. رفتیم نوشتیم اسممو. از دفتر که داشتیم میومدیم بیرون، یه خانومه پشت ِمامان وایسادهبود. مامان هم داشت همینجوری عقبعقبکی میرفت. اصلنم حواسش به پشتش نبود. صورت خانومه حالت وحشت به خودش گرفتهبود. منتظربودم الان بهم بخورن شتلق شه که یهو مامان برگشت و همدیگرو دیدن. بعد شروع کردن به جیغکشیدن(سلام نیکولا). خانومه همکارِ ِمامان بود. خیلی هیجانی شدهبودن ازینکه همو دیدهبودن اونجا. فهمیدیم که نقاشی درس میده و قراره که معلم من بشه. مامان به من اشارهکرد گفت : این سعیدس. بعد به من گفت که ایشون خانم انوریه. خانومه پرسید کلاس چندمی؟ منم گفتم که امسال میرم چهارم دبستان. من البته هیچوقت نمیگفتم که کلاس سومم.احساس میکردم خیلی بزرگم و شگردمم این بود که همیشه میگفتم میخوام برم چهارم، تا همه بفهمن که چقدر بزرگم. خانوم انوری گفت که چقدر خانومی و اینا. هیچی. حرفاشون تموم شد رفتیم خونه.
جلسه اول شد. رفتم تو کلاس. همه بچهتر بهنظر میومدن. بغلدستیم اسمش نیلوفر بود. از من پرسید چندسالمه. منم گفتم میرم چهارم. گفت یعنی سومی؟ خودش دوم بود. گفتم نه میرم چهارم. یعنی سوممو تموم کردم. بعد خانوم انوری اومد تو. کلی حرفزد که من و نیلوفر زیاد گوشنکردیم. گفت که کلاس باید یه نماینده داشتهباشه. و چون سعیده یعنی من دختر خوب و تمبزیه و از هممون بزرگتره یعنی بزرگترم، منو انتخاب میکنه. وظیفمم اینبود که قبل از کلاس برم ضبط و نوار ِگلنارو از دفتر بگیرم بیارم که تا اومد بذارتش. یکی از بچهها گفت: اما این بزرگتره. اولراهنمایی میرفت بغلدستیش. خانوم انوری یهخورده مکث کرد و گفت حالا سن و سال زیاد مهم نیست. بعد هم رفتم ضبط رو گرفتم و گلنار گذاشتیم. در انتها گفت که واسه هفتهی دیگه دفتر فیلی بگیرین با پاستل.
بابا اومد دنبالم رفتیم دفتر فیلی خریدیم با پاستل. یه مغازهای بود همون نزدیکیای اونجا. اسمشم فرهنگ بود. پاستله رو جلدش عکس میکیموس داشت با یه عالمه چارخونهی سبز. خانوم انوری یه روشی اختراع کردهبود که اینطوری بود مکانیزمش : اول برگهرو رنگوارنگ میکردی همهجاشو. بعد روی همون برگهرو کلشرو با همون پاستل سیاه میکردی. بعد با یه چیز نوکتیز مثلن خودکاری که جوهرش تموم شدهباشه، روش شکل میکشیدی. ماه و ستاره و ماهی و هر چی که دوست داشتی. چون زیرش رنگی بود این پاستل سیاها میرفت کنار اون رنگیا ازون زیر میزد بیرون معلوم میشد. کلی هیجانانگیز بود. پاستل ِمن جنسش خوبنبود. نمیشد باهاش ازینکارا کرد. منم غمگین میشدم هر دفعه. مخصوصن که نقاشیم از خیلیاشون بهتر بود. چند هفته با همین پاستله سر کردم. هر بارم خانوم انوری میومد بالاسرم میگفت : سعیده هنوز پاستل ِجدید نگرفتی؟ و منم سعی میکردم خودمو خیلی بیتفاوت نشونبدم. میگفتم : نه هنوز.
بلاخره یهروز با مامان رفتیم همون مغازهه. فرهنگ. یه پاستل دیگه داشت که مدلش فرقمیکرد. جلدش صورتیبنفش بود. روش عکس یه کلهی بیریخت بود. توشو که بازکردیم دیدیم ازوناس که جنسش خوبه. به مامان گفتم همونو بگیره. بهش گفتم باید چسبماتیکی هم بگیره. گفت واسه چی؟ گفتم چون خانوم انوری گفته باید کاغذارو بگیریم پانچ کنیم باهاش بچسبونیم. مامان چیز زیادی نفهمید ولی خرید. یه قیچی خرگوشی هم برام خرید. اسم پاستل جدیدم «مونامی» بود. کلی خوشحال بودم. پاستل قدیمیهرو دادم به سپیده. اونم باهاش کلی حالکرد. اصلن هم نفهمید که جنسش خوب نیست. بچه بودآخه. نمیفهمید که. فقط خطخطیکردن بلد بود. با پاستل جدیدم چندتا نقاشیکشیدم و کلی پروانه و اینجورچیزا از توی اون سیاهیا درآوردم. جلسهی بعد که رفتم کلاس، خانو انوری تا دید پاستل جدید رو میزمه، پرید جلوم. چشاش قد کاسه شدهبود. گفت وااای چقدر خوبه اینا. پاستلم از مال بچههای دیگه بهتر بود. نشست باهاشون نقاشی کشیدن. گفت ببین چقدر خوبه اینا. بعد مثلاینکه خوشش اومدهباشه هی باهاشون شکل درمیاورد رو کاغذ. آخرشم که داشتیم میرفتیم گفت که یادم نره که وقتی رفتم خونه بپرم بغل بابام، ماچش کنم و تشکر کنم بابت ِپاستلا. منم گفتم باشه. رسیدم خونه. از بابام تشکرنکردم. عوضش نشستم با پانچ کاغذارو سوراخسوراخ کردم و چسبوندم به برگهای که آبی کردهبودمش. مثل برف شدهبودن.
یه جلسه دیگه با نیلوفر نشستهبودیم داشتیم نقاشی میکشیدیم. با هم حرفم میزدیم. صدای نوار ِگلنار هم در پسزمینه بود.تصمیم گرفتیم که یه شایعهی گنده بسازیم. این شد که همهجا رو پر کنیم که زالی سکتهکرده. اونموقعها انتخابات شورای شهر بود فکرکنم. دکتر زالی بودن و احمدیه کاندیداهاش. مامان ِمن میگفت که زالی بهتره. میخواست به اون رای بده.منم رو همین حساب هر کیو میدیدم که مامان باباش میخواستن به احمدیه رای بدن میگفتم که دست نگهدارن و اینکارو نکنن. چون زالی خیلی بهتره. نیلوفر چسبماتیکی نداشت. ازم خواست که چسبمایعش رو روی کیف ِ پاستل من بریزه. منم قبول کردم. بعد از چند دقیقه دیدم کیف ِپاستلم داره باد میکنه. کیف ِپاستلم خراب شد. همشم تقصیر اون چسب لعنتی بود.
بابای نیلوفر قراربود بیاد دنبالش. از کلاس اومدیم بیرون وایسادیم دم ِدر ِفرهنگسرا. من و نیلوفرو چند تا از بچهها بودیم. بابای نیلوفر داشت از دور میومد. نیلوفر گفت که باباشه. وگرنه که من از کجا میدونستم! قرار گذاشتیم که اول از همه به بابای نیلوفر بگیم شایعهرو. رسید جلو باباش. قدش بلند بود. با موهای جوگندمی. ما تا کمرش بودیم. وایساد کنار ما. نیلوفر دستای باباشو گرفت. گفت: ببین چقدر رگ داره! بعد هی رگای دستشو فشار میداد. به منم گفت اینکارو بکنم. بعد دو تامون شروعکردیم رگاشو فشاردادن. باباش هیچی نمیگفت. بعد رفتن و قرار شد که تو راه قضیهی سکتهی زالی رو بهش بگه. مامان ِمنم اومد. اول یهخورده از کلاسو اینا حرفزدم. بعد با یه لحنی که سعی کردم خیلی طبیعی و در عین حال تعجبزده باشه گفتم: راستی میدونی زالی سکته کرده؟! گفت کی؟ گفتم زالی. بچهها امروز میگفتن. خندید گفت: نه مامانجان سکته نکرده.منم دیگه هیچی نگفتم. هفتهی بعد که رفتیم کلاس از نیلوفر پرسیدم که به باباش گفته. اونم گفت که گفته. بعد خندید و گفت که : سکته نکرده که بابا! دیگه حوصله نداشتم به جریان ِبه این مسخرگی ادامهبدم. شروع کردیم به نقاشی.
۲۳:۲۴
تو بگو درد. تو اصلن بگو مرض. هر چی...
اما این را هم لطف کن بدان بی زحمت.
آن روز که بر بادشان دادی، من لایشان داشتم دست و پا میزدم.
حتی چنگ
۲:۰۱