آنچه که هایزنبرگ از من فهمید یا بهتره بگم برعکس(7)






آنچه گذشت :
رفت پیش لینده‌مان نشد. رفت پیش زومرفلد شد.

...........................................

بعد از اون ملاقاتی که با زومرفلد داشته، خاطره‌ی یکی از دورهمی‌هایی که با والتر و دوست مشترکشون، رولف داشته رو میگه. والتر همون پسریه که تو گردهم‌آیی‌ای که توی قلعه‌ی پرون داشتن شاکون باخ رو اجرا کرد. اغلب خونه‌ی والتر اینا جمع میشدن تریوهایی آهنگسازای مختلف رو تمرین میکردن. یه پیانوی بزرگ داشتن تو نشیمن که اونطور که هایزنبرگ میگه دلیل اصلی‌ای بوده که اونجا اتراق میکردن.بعد از اینکه تمرینشون تموم میشده تا دیروقت میشستن درمورد تحصیلات آینده‌ی هایزنبرگ حرف میزدن. مامانِ والتر از هایزنبرگ میپرسه که چرا موسیقی رو انتخاب نمیکنه بعنوان شغل آیندش. چون از مدل ساز زدن و نظرهایی که در مورد موسیقی داشته احساس میکرده که علاقه‌ش به موسیقی به مراتب بیشتره. در ادامه هم میگه که شما هر تصمیمی برای شغل آیندت بگیری برای جامعه سرنوشت‌سازه. اگه هنر رو انتخاب کنی، زیبایی بیشتر میشه. و اگر علم و تکنولوژی رو، مسلمن سودمندی و اینجور چیزا. هایزنبرگ هم میگه که فکر نمیکنه یه هم‌چین دوراهی‌ای پیش پاش باشه. بعد هم اینکه اصلن معلوم نیست که بتونه موسیقیدان خوبی از کار در بیاد. و اینکه به نظرش موسیقی توی این چند سال اخیر بیشتر توانش رو از دست داده. موسیقی توی قرن هفدهم با دین آمیخته‌بود. توی قرن هجدهم دوباره احساسات شخصی بهش وارد شد. توی قرن نوزدهم موسیقی رمانتیک بود که خیلی جای خودشو بین مردم باز کرد. اما الان به نظر میاد که موسیقی یه آشفتگی خاصی پیدا کرده که نقش نظرات شخصی از قدم‌برداشتن آگاهانه خیلی بیشتر شده. اما توی علم و بخصوص فیزیک وضع کلن فرق میکنه. توی فیزیک دنبال‌کردن هدفهای روشن و منطقی‌ای که وجود داره باعث شده که همون نظراتی که میذاشت ما در مورد پدیده‌های الکترومغناطیس نظر بدیم، خودش به مسائلی منتج شد که تمام فلسفه‌ی علوم و تفکر ما در مورد فضا و مکان رو به شک بندازه. و این‌که من(یعنی هایزنبرگ) خیلی دوست دارم که تو این زمینه نقشی داشته باشم. رولف، همون‌که ویولن‌سل میزده، اعتراض میکنه که وضع موسیقی هم مثل وضعیت فیزیک میمونه. موانع موسیقی تونال دارن فرو میریزن و ما موسیقیدان‌ها هم میتونیم بگیم که داریم به یه آزادی کاملی میرسیم که تقریبن میتونیم هر ریتمی رو انتخاب کنیم.پس شاید موسیقیدان‌ها هم مثل فیزیکدان‌ها به گنجینه‌هایی دست پیدا کنن. والتر اینجا میاد تو بحث و طرز تفکرش رو ارائه میده. میگه این رو قبول داره که آزادی توی موسیقی مستلزمِ زیاد شدن امکاناته. اما هنر اینطوری پیشرفت نمیکنه. جریان اینطوریه که اول یه روند تاریخی زندگی مردم رو چه بخوان چه نه، تغییر میده. و اینطور میشه که یه سری اندیشه‌ها‌ی جدید وارد کار میشن. بعد یه سری افراد که استعداد و قریحه‌ی خاصی دارن سعی میکنن با لوازمی که در دست دارن، رنگ و ساز، به این اندیشه‌ها یه شکلِ دیدنی یا شنیدنی بدن. این جنگ و درگیری‌ای که بین مضمون و محدودیتِ ابزار وجود داره به هنر واقعی می‌انجامه. در ادامه میگه که در علم وضع اینطوریه که وقتی شیوه‌های جدید میاد یه جریان عظیمی از آزمایش‌های جدید رو داریم. تجربه‌های جدید مضامینِ جدید رو میارن. در اینجا هم وسایل باعث میشن که مفاهیم جدید رو بهتر بفهمیم.( درست مثل اثر هنری) مثلن همین نسبیت اینشتین که میگن از اثبات تجربیش از شکست تو یه آزمایش دیگه بدست اومد که میخواست سرعت راستاهای مختلف نور رو نسبت به زمین در دو جهت متفاوتِ عمود و هم‌راستا یکی فرض کنه. البته کسی فکر نمیکرد برای برازش نتیجه‌ی این آزمایش با اندیشه‌های قدیمی نیازی به تغییر اساسی مفهوم زمان و مکان باشه! و البته کاری که اینشتین کرد این بود که گفت مفاهیم فضا و زمان نه تنها قابل‌تغییرن، بلکه باید تغییر کنن. در ادامه میگه( من این بخش ِ حرفشو خیلی دوست‌دارم) اون چیزی که در مورد تحولات فیزیک گفتی(گفته) خیلی شبیه به مورد مشابه برای موسیقی در قرن هجدهه. اون دوران، هنر خیلی به احساسات و عواطف شخصی نزدیک شد که میشه آثارش رو توی کارای روسو و گوته کاملن احساس کرد. بعد موسیقیدان‌های قدری اومدن مثل هایدن، موتسارت، بتهوون و شوبرت. اما توی موسیقی جدید جریان فرق میکنه. خیلی هم نگران‌کننده‌است. انگار یه اصل منفی داره پیش میرونته‌اش و اونم اینه که تونالیته‌ی قدیمی رو باید رها کرد نه بخاطر اینکه دیگه نمی‌تونه جوابگوی اندیشه‌های نیرومند ما باشه، بلکه صرفن بخاطر اینکه باید رها بشه. موسیقیدان‌ها اصلن نمیدونن که قدم بعدی‌ای که میخوان بردارن چیه. اما مسائلِ علم روشنن و وظیفه‌ی، پیداکردن جوابه. اینجا از هایزنبرگ میخواد که در حوزه‌ی جدیدی که میخواد توی فیزیک جدید کشف کنه براشون توضیح بده.
هایزنبگ هم سعی میکنه یه سری اطلاعات دست‌وپاشکسته‌ای که داره در اختیارشون بذاره. اینشتین در نسبیت مفهومی به نام همزمانی رو کنار میذاره. این خیلی جالبه. ما همه‌مون فکر میکنیم معنی این واژه‌رو میدونیم. اما اشتباه میکنیم. چون اگه بپرسیم که چطور میتونیم تعیین کنیم که دو رویداد همزمانن و آزمایش‌ها و نتایج مختلفشون رو با هم مقایسه کنیم، متوجه میشیم که نمیتونیم جوابِ روشن و مشخصی بگیریم. بلکه این به حرکت ِ ناظر بستگی داره. اینشتین یه فرمول ساده و سنجیده‌ی ریاضی برای ساخت فضا و زمان ساخت و باهاش این مشکل رو حل کرد. الان جالب‌ترین مسائل به فیزیک اتمی تعلق دارن. چرا همیشه رفتارهای طبیعت تکرار میشه. ساخت اتم رو خیلی وقته که ارائه دادن.بعد یه سری توضیح تاریخی در مورد شکل‌گیری فیزیک اتمی میده و در انتها میگه که اعتقاد داره راهی که فیزیک در پیش‌گرفته بیشتر از موسیقی به کشف ساخت‌ها و روابط می‌انجامه. والتر ازش میپرسه که پس تو اینطور فکر میکنی که هر کسی اگه به پیشرفت فرهنگ فکر میکنه باید حتمن از امکانات تاریخی ِ عصر خودش استفاده کنه. یعنی مثلن اگه موتسارت تو زمان ما بود هم موسیقیِ غیرتونال و تجربی می‌ساخت؟ هایزنبرگ هم جواب مثبت میده و میگه حتی اگه اینشتین هم تو قرن دوازدهم بود نمیتونست کشف علمی بکنه. مامان والتر وارد بحث میشه و میگه که درست نیست اسم افرادی مثل اینشتین و موتسارت رو اینطور به زبون بیارین. کمتر کسی تو تاریخ پیدا میشه که نقش موثر داشته باشه. ماها باید بیشتر به کار توی یه حوزه‌ی مشخص قانع باشیم. هایزنبرگ باهاش موافقت میکنه واین جمله‌ی شیللر رو میگه که : وقتی شاهان کاخ میسازند، کار ناوه‌کش‌ها زیاد میشود. رولف میگه که نظر همه‌ی ما یکسانه. هر کسی اگه بخواد موسیقیدان بشه باید رنج فراوونی ببره. در نواختن مهارت پیدا کنه. تازه میتونه قطعاتی رو که صدها موسیقیدان با مهارت ِ بسیار بیشتری نواختن، بنوازه. البته بعد از همه‌ی این‌ها احساسی که به ناوه‌کش دست میده، احساس کمی نیست. دانشمند‌ها هم ممکنه بعضی اوقات رابطه‌ای رو بهتر از پیشینیانشون تعبیر کنن. اما، ما هیچکدوم نباید انتظار داشته‌باشیم که کارِ کارستانی بکنیم. مامان والتر جوری که داره انگار با خودش حرف میزنه میگه که شاید بشه تعبیر شاهان و ناوه‌کش‌ها رو یه جور دیگه دید. این تمثیل جوریه که کار ناوه‌کش‌ها رو حقیر و همه‌افتخارها رو نصیب شاه‌ها میدونه. اما شاید برعکسه. اون لذتی که ناوه‌کش از انجام وظایفش میبره. شاید دلیل اینکه افرادی مثل باخ و موتزارت اومدن اینه که دو قرن کامل رو به موسیقیدان‌های کوچیکتر اجازه دادن تا در آثارشون غرق بشن. اگه توی تاریخ دقیق بشیم می‌بینیم که چه علم چه هنر، دوره‌های رکود و اوج داشته. اما توی تمام این دوره‌ها کار دقیق و توجه به جزئیات وجود داشته. اگه به کاری توجه نکنیم، فراموش میشه. و همین پیگیری باعث میشه که همین روند یهو توی یه دوره‌ی خاص نتایج غیر منتظره بوجود بیاره. اگر یه‌خورده شدتش زیاد باشه منجر به انقلاب بشه. در ادامه میگه که شاید ما واقعن در آستانه‌ی یه دوران پرثمر علمی هستیم. بعیده که تحولات علمی و هنری پا به پای هم پیش برن. اما اگه هر کدوم هم پیشرفت کنن باعث خوشحالیه. و چه بهتر که ما به عنوان ناظر یا همکار در پیشبرد اون شریک باشیم. انتظار بیشتر ازین احمقانه‌است. حمله به موسیقی جدید بی‌انصافیه.وقتی موسیقی و هنرهای تجسمی تو قرن هجده مسائل مهمی رو برای ما حل کردن، نیاز به یه دوره آرام داشتن که گذشته حفظ بشه و یه سری چیزهای جدید از طریق آزمون و خطا آزمایش بشه. آخرش هم پیشنهاد میده مجلس رو با تریوی شوبرت تموم کنن. همین کار رو هم میکنن.
نقطه


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML