ده-دوازده سال پیش بود همین موقعها. پا شدیم با مامان رفتیم کلاس نقاشی اسم بنویسیم.نمیدونم فرهنگسرا بود یا یههمچینجایی. رفتیم نوشتیم اسممو. از دفتر که داشتیم میومدیم بیرون، یه خانومه پشت ِمامان وایسادهبود. مامان هم داشت همینجوری عقبعقبکی میرفت. اصلنم حواسش به پشتش نبود. صورت خانومه حالت وحشت به خودش گرفتهبود. منتظربودم الان بهم بخورن شتلق شه که یهو مامان برگشت و همدیگرو دیدن. بعد شروع کردن به جیغکشیدن(سلام نیکولا). خانومه همکارِ ِمامان بود. خیلی هیجانی شدهبودن ازینکه همو دیدهبودن اونجا. فهمیدیم که نقاشی درس میده و قراره که معلم من بشه. مامان به من اشارهکرد گفت : این سعیدس. بعد به من گفت که ایشون خانم انوریه. خانومه پرسید کلاس چندمی؟ منم گفتم که امسال میرم چهارم دبستان. من البته هیچوقت نمیگفتم که کلاس سومم.احساس میکردم خیلی بزرگم و شگردمم این بود که همیشه میگفتم میخوام برم چهارم، تا همه بفهمن که چقدر بزرگم. خانوم انوری گفت که چقدر خانومی و اینا. هیچی. حرفاشون تموم شد رفتیم خونه.
جلسه اول شد. رفتم تو کلاس. همه بچهتر بهنظر میومدن. بغلدستیم اسمش نیلوفر بود. از من پرسید چندسالمه. منم گفتم میرم چهارم. گفت یعنی سومی؟ خودش دوم بود. گفتم نه میرم چهارم. یعنی سوممو تموم کردم. بعد خانوم انوری اومد تو. کلی حرفزد که من و نیلوفر زیاد گوشنکردیم. گفت که کلاس باید یه نماینده داشتهباشه. و چون سعیده یعنی من دختر خوب و تمبزیه و از هممون بزرگتره یعنی بزرگترم، منو انتخاب میکنه. وظیفمم اینبود که قبل از کلاس برم ضبط و نوار ِگلنارو از دفتر بگیرم بیارم که تا اومد بذارتش. یکی از بچهها گفت: اما این بزرگتره. اولراهنمایی میرفت بغلدستیش. خانوم انوری یهخورده مکث کرد و گفت حالا سن و سال زیاد مهم نیست. بعد هم رفتم ضبط رو گرفتم و گلنار گذاشتیم. در انتها گفت که واسه هفتهی دیگه دفتر فیلی بگیرین با پاستل.
بابا اومد دنبالم رفتیم دفتر فیلی خریدیم با پاستل. یه مغازهای بود همون نزدیکیای اونجا. اسمشم فرهنگ بود. پاستله رو جلدش عکس میکیموس داشت با یه عالمه چارخونهی سبز. خانوم انوری یه روشی اختراع کردهبود که اینطوری بود مکانیزمش : اول برگهرو رنگوارنگ میکردی همهجاشو. بعد روی همون برگهرو کلشرو با همون پاستل سیاه میکردی. بعد با یه چیز نوکتیز مثلن خودکاری که جوهرش تموم شدهباشه، روش شکل میکشیدی. ماه و ستاره و ماهی و هر چی که دوست داشتی. چون زیرش رنگی بود این پاستل سیاها میرفت کنار اون رنگیا ازون زیر میزد بیرون معلوم میشد. کلی هیجانانگیز بود. پاستل ِمن جنسش خوبنبود. نمیشد باهاش ازینکارا کرد. منم غمگین میشدم هر دفعه. مخصوصن که نقاشیم از خیلیاشون بهتر بود. چند هفته با همین پاستله سر کردم. هر بارم خانوم انوری میومد بالاسرم میگفت : سعیده هنوز پاستل ِجدید نگرفتی؟ و منم سعی میکردم خودمو خیلی بیتفاوت نشونبدم. میگفتم : نه هنوز.
بلاخره یهروز با مامان رفتیم همون مغازهه. فرهنگ. یه پاستل دیگه داشت که مدلش فرقمیکرد. جلدش صورتیبنفش بود. روش عکس یه کلهی بیریخت بود. توشو که بازکردیم دیدیم ازوناس که جنسش خوبه. به مامان گفتم همونو بگیره. بهش گفتم باید چسبماتیکی هم بگیره. گفت واسه چی؟ گفتم چون خانوم انوری گفته باید کاغذارو بگیریم پانچ کنیم باهاش بچسبونیم. مامان چیز زیادی نفهمید ولی خرید. یه قیچی خرگوشی هم برام خرید. اسم پاستل جدیدم «مونامی» بود. کلی خوشحال بودم. پاستل قدیمیهرو دادم به سپیده. اونم باهاش کلی حالکرد. اصلن هم نفهمید که جنسش خوب نیست. بچه بودآخه. نمیفهمید که. فقط خطخطیکردن بلد بود. با پاستل جدیدم چندتا نقاشیکشیدم و کلی پروانه و اینجورچیزا از توی اون سیاهیا درآوردم. جلسهی بعد که رفتم کلاس، خانو انوری تا دید پاستل جدید رو میزمه، پرید جلوم. چشاش قد کاسه شدهبود. گفت وااای چقدر خوبه اینا. پاستلم از مال بچههای دیگه بهتر بود. نشست باهاشون نقاشی کشیدن. گفت ببین چقدر خوبه اینا. بعد مثلاینکه خوشش اومدهباشه هی باهاشون شکل درمیاورد رو کاغذ. آخرشم که داشتیم میرفتیم گفت که یادم نره که وقتی رفتم خونه بپرم بغل بابام، ماچش کنم و تشکر کنم بابت ِپاستلا. منم گفتم باشه. رسیدم خونه. از بابام تشکرنکردم. عوضش نشستم با پانچ کاغذارو سوراخسوراخ کردم و چسبوندم به برگهای که آبی کردهبودمش. مثل برف شدهبودن.
یه جلسه دیگه با نیلوفر نشستهبودیم داشتیم نقاشی میکشیدیم. با هم حرفم میزدیم. صدای نوار ِگلنار هم در پسزمینه بود.تصمیم گرفتیم که یه شایعهی گنده بسازیم. این شد که همهجا رو پر کنیم که زالی سکتهکرده. اونموقعها انتخابات شورای شهر بود فکرکنم. دکتر زالی بودن و احمدیه کاندیداهاش. مامان ِمن میگفت که زالی بهتره. میخواست به اون رای بده.منم رو همین حساب هر کیو میدیدم که مامان باباش میخواستن به احمدیه رای بدن میگفتم که دست نگهدارن و اینکارو نکنن. چون زالی خیلی بهتره. نیلوفر چسبماتیکی نداشت. ازم خواست که چسبمایعش رو روی کیف ِ پاستل من بریزه. منم قبول کردم. بعد از چند دقیقه دیدم کیف ِپاستلم داره باد میکنه. کیف ِپاستلم خراب شد. همشم تقصیر اون چسب لعنتی بود.
بابای نیلوفر قراربود بیاد دنبالش. از کلاس اومدیم بیرون وایسادیم دم ِدر ِفرهنگسرا. من و نیلوفرو چند تا از بچهها بودیم. بابای نیلوفر داشت از دور میومد. نیلوفر گفت که باباشه. وگرنه که من از کجا میدونستم! قرار گذاشتیم که اول از همه به بابای نیلوفر بگیم شایعهرو. رسید جلو باباش. قدش بلند بود. با موهای جوگندمی. ما تا کمرش بودیم. وایساد کنار ما. نیلوفر دستای باباشو گرفت. گفت: ببین چقدر رگ داره! بعد هی رگای دستشو فشار میداد. به منم گفت اینکارو بکنم. بعد دو تامون شروعکردیم رگاشو فشاردادن. باباش هیچی نمیگفت. بعد رفتن و قرار شد که تو راه قضیهی سکتهی زالی رو بهش بگه. مامان ِمنم اومد. اول یهخورده از کلاسو اینا حرفزدم. بعد با یه لحنی که سعی کردم خیلی طبیعی و در عین حال تعجبزده باشه گفتم: راستی میدونی زالی سکته کرده؟! گفت کی؟ گفتم زالی. بچهها امروز میگفتن. خندید گفت: نه مامانجان سکته نکرده.منم دیگه هیچی نگفتم. هفتهی بعد که رفتیم کلاس از نیلوفر پرسیدم که به باباش گفته. اونم گفت که گفته. بعد خندید و گفت که : سکته نکرده که بابا! دیگه حوصله نداشتم به جریان ِبه این مسخرگی ادامهبدم. شروع کردیم به نقاشی.
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۲۳:۲۴