شور ِ شیرین بنما تا که کنی فرهادم





کلافه می‌‌گوید :
محبوب می‌خواهی؟ اول شرط ِ راه، حبیب شدن است.
و من سخت مانده‌ام در این لفظ. حبیب. کسی که دوست است...
(دوست دارم حبیب شوم. حبیب، هم سطح ِ محبوب است. حبیب با محبوبش می‌آید، با محبوبش می‌رود.)
می‌گویم :
کاش محبت مانند ِ‌حبه‌ای بود. آب می‌شد در دل. جزئی می‌شد از بی‌خویشی. دیگر افسارش نه در دست ِ من بود، نه تو.
می‌گوید :
حرف ، همه زنگ/رنگ است.

می‌رود.

کابوس غلیظ می‌شود.‌


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML