کلافه میگوید :
محبوب میخواهی؟ اول شرط ِ راه، حبیب شدن است.
و من سخت ماندهام در این لفظ. حبیب. کسی که دوست است...
(دوست دارم حبیب شوم. حبیب، هم سطح ِ محبوب است. حبیب با محبوبش میآید، با محبوبش میرود.)
میگویم :
کاش محبت مانند ِحبهای بود. آب میشد در دل. جزئی میشد از بیخویشی. دیگر افسارش نه در دست ِ من بود، نه تو.
میگوید :
حرف ، همه زنگ/رنگ است.
میرود.
کابوس غلیظ میشود.
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۰:۵۳