تاکسی‌جان زدند کنار، یه خانوم مسنی با یه دختر نسبتن جوان که همراهش بود داخل شدن. خانوم مسن جلو نشستن که از ملال پیاده‌شدن‌های ناگهانی در امان بمانن. در راه من نمیدانم چم شد یکهو بنای سرفه گرفتم. مثل مسلسل. امانم نمیدادن‌ها! غباری چیزی بود احتمالن. حواسم به درختای جاده بود که با ضربه‌های انگشت دختر به خودم آمدم. دیدم "مادر" دستش را به سمتم دراز کرده یک جایزه هم توش. شکلات بود. یک لبخند "ناز"ی هم هدیه کرد. تشکر کرده، همان آن با شکلاتم میل کردم. دستش را در کیفش کرد یکی دیگر هم به دختر داد. یکی هم به راننده. با هم شکلات‌هایمان را خوردیم. مادری بود برای خودش. اگر همان لحظه ازش می‌پرسیدم: ببخشید شما؟ می‌گفت: من؟! مادرم دیگر! من هم می‌گفتم : اوه ببخشید. فراموش کرده‌بودم. همه‌ی حرکات و سکناتش. لبخندش. خوبیش. شده‌بود مادر ِ من، دختر، آقای راننده و تاکسی. همینطور با "مادر"مان داشتیم می‌رفتیم که چند موجود ناز آمدن نشستن روی کول مادر، شونه‌هایش را می‌مالیدن. "مادر" هم ته‌خندش را داشت. یک‌جاهایی که قل‌قلکش می‌آمد، شونه‌هایش شروع‌میکرد به بالا پریدن و می‌خندید. ما هم فرصت را غنیمت شمرده، جمیعن میخندیدیم.

محصول‌مشترک ِ کمانچه و تار و تنبک و ماث و همایون و محمدرضا


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML