فرع





تازه از خواب پاشده. صدای مامان‌بزرگ از تو هال میاد. بدو بدو میدوئه سمت صدا.
- سلام علی‌ جونم. چطوری مادرجون؟ (ماچ) بیا ببین چی برات خریدم!
دستشو میبره سمت ساکش. آروم "فرفره" رو از توش در میاره...(ماچ)
چشای مامان‌بزرگ برق میزنه.
- پریسا کجاس مادرجون؟
- خوابه ( با صدای گرفته )
مامان از تو آشپزخونه :
- مامان‌جان دیشب با باباش نشستن کتاباشو جلد کردن تا دیر وقت ، خواب مونده.
علی میدوئه سمت اتاق.
- مادر جون بیدارش نکن. وقت هس حالا. بذا بخوابه.
علی آروم در اتاقو وا میکنه.
- پریسا ( با صدای نخراشیده )
( خوااب)
میشینه کنارش. فرفره رو میگیره جلو صورت پریسا فوت میکنه.
- نکن علی.
یه غلت میزنه اونوری میخوابه.
میره اونور میشینه. یه بار دیگه فوت میکنه.
- اه علی... دهنت بو میده. برو دهنتو بشور.
- مامان بزرگ اومده.
...
پریسا پا میشه. در اتاقو وا میکنه.
- سلام.
- سلام به روی ماهت. صبت بخیر. چطوری قربونت برم؟ بیا اینجا ببینم. ( ماچ )
از تو ساکش یه لباس که به چوب‌لباسیه با کاور ِخوش‌شویی در میاره..
- اِ...، مرسی مامان‌بزرگ این مال منه؟
مامان از تو آشپزخونه میاد.
- اِ مامان جان دستتون درد نکنه. چرا زحمت کشیدین آخه؟
چشای پریسا برق میزنه. چشای مامان‌بزرگ هم.
علی میدوئه از این ور اتاق میره سمت آشپزخونه.
مامان لباسو از توی کاور در میاره. یه روپوش و شلوار آبی نفتیه.
به یقه‌ی لباس خیره میشه. مارک پشت لباس رفته.
مامان‌بزرگ عینکشو میزنه :
- مادرجون اینو از تاناکورای سر کوچه گرفتم. دادمش خوش‌شویی.الان مثه روز اولش شده. صاب مغازه میگفت جنسش عالیه. کار ترکیه‌س.
دستشو میبره سمت لباس. انگشتاشو بش فشار میده :
- ببین اصلن پرز ننداخته تا حالا!
مامان میپره مامان‌بزرگو بغل میکنه ( ماچ ) :
- مرسی مامان‌جان. مرسی. خیلی قشنگه.
رو به پریسا :
- پریسا بدو برو اینو بپوش مامان‌بزرگ ببینه.

...
پریسا روپوش به دست میاد از اتاق بیرون. سرشو انداخته پایین.
- چی شد مامان؟ چرا نپوشیدیش؟!
مامان‌بزرگ داره سیب پوست میکنه.
- پریسا با توام مامان چرا نپوشیدی روپوشتو؟
علی چسبیده به درگاهِ آشپزخونه.
- این آخه سرآستیناش رفته.
بغضش میترکه یهو. گریون بدو بدو میره تو اتاق.
نگاه مامان استیصال داره. مامان بزرگو نگاه میکنه.
مامان بزرگ چشاش به فرشه.
مامان :
- پریسا! پریسا...!
میره به سمت اتاق.
صداش از تو اتاق میاد :
- هیس. گفتم هیس. مگه با تو نیستم؟ این چه کاریه مامان! خجالت بکش.
علی چسبیده به درگاه. داره مامان‌بزرگو نگاه میکنه.
مامان‌بزرگ علی‌رو نگاه میکنه. لبخند میزنه.
علی میره تو آشپزخونه. درم میبنده.
از توی جای قفل مامان‌بزرگو نگاه میکنه.
مامان‌بزرگ عینکشو برمیداره. داره چشاشو میماله.
فرفره وسط آشپزخونه افتاده.


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML