
هایزنبرگ به یاد یکی از خاطراتش مییفته که داشته کتاب " تیمائوس " افلاطون رو میخونده. کتاب از نظرش سنگین بوده و مفاهیمش رو متوجه نمیشده. یه بحث فلسفی در مورد کوچکترین ذرات ماده داشته که هایزنبرگ اونا رو با حرفای رابرت در کنار هم قرار میده و تو ذهنش به این نتیجه میرسه که این " ساختههای عجیب ذهنی " رو هر چقدر هم سخت و غیر قابل درک باشه میشه در نهایت درک کرد. اما خاطر نشان میکنه که منظورش این نیست که یهو برات معقول به حساب بیاد. بلکه اونطور که میگه : " چشمم فقط به تنگراهی افتاده بود شاید مرا به آنها میرساند." اینجا من یه پرانتز باز کنم که فقط برمیگرده به تجربهی شخصی و تعمیمش نمیدم. اینکه با هایزنبرگ بسیار موافقم. و اینکه واقعن همینطوره که بعضی وقتا مفاهیم یا درکی از یه مفهوم هر چقدر هم سعی کنی نمیپره قلمبه تو گلوت. بلکه زمان نیاز داره. فقط زمان و یه ذره تمرکز. و اینطورم نیست که کاملن با مفهومش عجین شی و یه جورایی بهش سیطره پیدا کنی. بلکه فقط باهاش کنار میای و یه جاهایی اون چیزی که ازت میدونی مشکلت رو حل میکنه. پرانتز بسته.
خب جناب هایزنبرگ...چی شد که حالا یاد تیمائوس افتادین ؟ توضیح میده که بیشتر بخاطر شرایطی بوده که در اون این کتاب رو مطالعه کرده. بهار 1919 ، در مونیخ هم هرج و مرج زیاد. انقدر زیاد که مردم تو خیابون به هم شلیک میکردن بدون این که بدونن واقعن دشمن کی یا چیه؟! قدرت بین نهادایی که هایزنبرگ ادعا میکنه که حتی اسمشون رو هم نمیدونستیم دست به دست میشده.غارت ، دزدی... وقتی حکومت باواریایی میاد مونیخ و نیروهاشو به شهر میفرسته همهشون امیدوار میشن که به امید خدا اوضاع سروسامون میگیره. هایزنبرگ در اون زمان به یه پسری درس میداده خصوصی که باباش فرماندهی یه سری نیروهای داوطلب بوده که میخواستن شهر رو تصرف کنن. لذا از دوسنای پسرش کمک میطلبه و اینطو میشه هایزنبرگ میره مامور خدمت میشه در " ستاد فرماندهی سواره نظام تفنگدار شمارهی 11" . خدمت سربازیشو تو همینجا میگذرونه. اونطور که خودش اقرار میکنه همشون( اونایی که اونجا بودن) زندگی " بیبند و بار و ماجراجویانه " ای رو داشتن. درس و اینجور مسائل که اغلب تعطیل بوده. ازین فرصت حسن استفاده و بیشتر فکر میکرده ، می اندیشیده . وضعیت بهتر و بهتر میشه و خدمت ایشون هم به همون نسبت بیخطرتر.معمولن وقتی یه شبی جلوی تلفنخونه باس پاسداری میداده روز بعدش مرخصی داشته. برای اینکه عقبافتادگی درسیشو جبران کنه میرفته پشتبوم مدرسهی طلبگی . متن افلاطون رو برمیداشته ، تو ناودون پهن میخوابیده تو آفتاب ( وای وای ). آفتاب صبح اونم ! در آرامش خودش مطالعه میکرده و با گذشت زمان به قول خودش " به شتاب گرفتن زندگی در خیابان لودویگ اشتراسه ، که پایین پای من بود ، نظری میانداختم. "
خب اندر احوالات اینچنین خوش خوشانه یه روز صبح که داشته متنای افلاطون رو میخونده به تیمائوسش میرسه. که درین بخش دربارهی کوچکترین ذرات ماده حرف میزنه. خودش میگه وقتی به این قسمت میرسه با اشتیاق بیشتری میخونه. چرا؟ چون در مورد مسائل ریاضی بحث میکرده( کلن موضوعاش بیشتر فلسفی بوده) . افلاطون توی تیمائوس میگه که کوچکترین ذرات ماده مثلثای قائم الزاویهای هستن که در کنار هم به شکلای مختلف قرار میگیرن که بعد ازینکه با هم ترکیب شدن و مثلثای قائمالزاویه یا مربعا رو ساختن به هم می پیوندن ساختارای فضایی مثل مکعب ،چهاروجهی ، هشتوجهی و بیست وجهی رو میسازن! راستش عجیبه! هایزنبرگ هم به همین عقیدهست. تازه بعد ازین هم ادعا میکنه که " این چهار شکل فضایی خشتهای بنای چهار عنصر خاک و آتش و باد و آبند." درک دلایل افلاطون برای این ادعا ثقیله. مثلن هایزنبرگ فکر میکنه که شاید مکعب رو به خاک نسبت میده تا صلابتش رو نشون بده! میگه این حرفا به نظرم بیدرو پیکره ، اما حق داشته جون یونانیا دانش تجربی لازم رو نداشتن - اما به نظر من که دلیل نمیشه به صرف نداشتن اطلاعات تجربی حرف بسیار "روهوا"ی مثل این بزنی ، البته من فکر میکنم که اینایی که گفته بیشتر دلیل فلسفی براشون داشته تا علمی - و در ادامه حسرت میخوره برای یه فیلسوف قابلی مثل افلاطون که با اون روحیهی انتقادی چنین قوهی تخیل دردناکی داشته - کلن منم نمیدونم چرا اینجوریهها، باز این که خوبه ، اون نیوتن رو بگو. با اون نبوغ! فقط میتونم بگم که ببین تعصب و غرور چه میکنه با آدم! - هایزنبرگ تلاش میکنه توجیهی واسه این حرف پیدا کنه . ( نگرد بابا چرت گفته. تو و امثال تو رم این همه مدت الاف کرده) اما هر چی میگرده کمتر پیدا میکنه.الان میگه که بیشتر این کتابو برای تقویت یونانیش میخونده ( دهه) . اما یه نکتهی خوب از کارای افلاطون میگیره دمش گرم.و اونم اینه که برای تعبیر جهان مادی باید از کوچکترین بخش های اون اطلاع داشته باشیم. و البته به نظر بنده (خودم) کلن این جزء یکی از خصوصیات اساسی دانشمندا و فیلسوفای قدیمی بوده که انقدر بیپروا و بدون ادله نظر میدادن در مورد هر چیز و هر کس.
یکی از مهمترین نگرش هایی که از تیمائوس حاصل میشد این بود که افلاطون در نهایت با بیان این دیدگاه ادعا میکنه که جهان رو دارای نظم میشناسه. و برای همین یه سری زیربناهای منسجم رو براش در نظر میگیره. و اینجاست که هایزنبرگ نگرانی خودش رو ازین دیدگاه بروز میده که " چرا فیلسوف بزرگی چون افلاطون باید فکر کند که می تواند در پدیدههای جهان نظمی بیابد حال آنکه ما نمیدانستیم معنا واقعی واژهی نظم چه بود؟". ( آفرین! جاش همینجا بود.) بعد این پرسش رو ایجاد میکنه که آیا نظم و تصوری که ما از آن داریم صرفن تابع زمانه ی ماست؟ همهی ما یه جورایی با نظم آشناییم. پدرامون (پدراشون) به مون فضایل بورژوایی رو یاد داده بودن. یونانیا و رومیا به این اعتقاد بودن که بعضی وقتا باید یه سری جونشون رو بدن که این نظمه حفظ شه( رجوع کنید به قانون آنتروپی ) اما کسانی هم هستن که معتقدن که جنگ یه جنایتی بوده که یه سری مسببش شدن برای نگه داشتن اون نظم قدیمی اروپایی. معتقدند که یه سری کشته شدن برای اینکه میخواستن اون نظم کهن موجود در جامعه جاشو بده به نظم جدید. و میگن که این نظم جدید نه تنها برای یک ملت بلکه برای کل جهان باس باشه.حتی اگه مردم نخوانتش! این سئوالا و ابهامات ذهن تموم بچههای همسن و سال هایزنبرگ اون زمان آلمانو به خودش مشغول کرده بود و بدتر ازونکه بزرگترا هم نمیتونستن جواب سئوالای اینارو بدن. اینجا یه خاطرهی جذابی رو نقل میکنه که میگه بعدهها اثر عمیقی روش داشته. این خاطره خیلی جالبه. و خیلی دوستداشتنی. و من احساس میکنم میتونه ناثیر عمیقی رو هر فردی با هر نگرشی داشته باشه. اما نمیگمش تا بعد با حوصله بگم.
نقطه
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۲:۴۷