ئه، چه تاریک شد یهو. خوابمونم که نمیبره...
اه اه اه، این چه زندگییه خدایاآخه؟ این چه وضعشه؟!
نه آخه خودت قضاوت کن. انصافه؟ خودتو بذا جای من...
نه بذا دیگه. نه بابا جان نترس. من نمیام جای تو. من همین کنار وایمیستم.
گذاشتی؟
-
آها. خب دیدی چقد بده؟!
-
بده دیگه. تعارف نداریم که. گیر نده دیگه بده
-
نه بابا. بیخود میگی. اصلنشم خوب نیست.
-
میگم خدایا بیا یه کاری کنیم! بیا منو بکش خلاصم کن.
-
آره دیگه. اصلن بیا با هم منطقی صحبت میکنیم.ببین...چی؟!
-
نـــــــه. نمیام پیشت زیاد.همون گوشه کنارا برا خودم میچرم. چی؟
-
جونِ تو سیریش نمیشم.نه نه. به کسی نمیگم.
-
اوا...! خدایا این چه طرز حرف زدنه؟!ما بیشتر ازینا از شما و امثال شما
...
زدی خدایا؟ باشه... بزن. (هی) اشکالی نداره.چوبِ خدا که صدا نداره.
-
خیل خب بگذریم دیگه. بیخیال.
-
-
چی شد. فک کردی؟ نکردی؟! ها چی؟ بگو گوش میکنم.
-
ئه. خدایا یه لحظه وایسا. تشنمه. یه دقه برم آب بخورم زودی برمیگردم. باشه؟ پس فعلن. میبینمت. جایی نریا. تیک کر
آخیییش. چه تشنه بودیما. داره چیکار میکنه الان یعنی؟
لعنتی چه تاریکم هست. میگم نکنه اون دنیام مثه این دنیا شباش تاریک باشه؟ البت گمون نکنم. هر چی نشون میده تو تیلویزیون ازین چمناست که خانومه داره با شال و مانتوی سفید میدوئه توش با بچش. من که بچه ندارم یعنی باید تنها بدوئم؟! این که نمیشه. یادم باشه بش بگم. اه لعنتی. چه سخته تو تاریکی ها. بیچاره این کورا چی میکشن. یادم باشه بش بگم اینم. چه عدالت نداره این اصلن. هی روزگار...
ای بر پدرت، ای بر پدرت!!! چی بود این؟ ول کن. بت میگم ول کن. ول کن تا ولت کنم. صدای چیه؟ خدایا! خدایا... زودتر خودتو برسون. ببین حالا که نیازت دارم نیستی. به این آخه میگن "خدایا"؟؟ :((( ای وای. این چیه؟ یا علی!!! ای خدایا بیا به دادم برس دیگه. وا چرا اینجور شد؟ چرا همه جا قرمز داره میشه! یا خدا... اون کیه دیگه داره ازون دور میاد؟ داره ازون تو میاد؟؟؟ برو ببینم. فکِ ما رو لرزوندی. ای عوضی... یکی ازون "اومپا لومپاهای چنگک به دست عوضی"اه.
چی شده سعیده؟ چرا رنگت پریده؟ چرا خودتو باختی؟ به خودت بیا جوون. الان وقتشه که ازون کلک مخصوصت استفاده کنی. اوه اوه. حواست باشه داره میاد.
با تعجب به دیوار پشت سرش نیگا میکنم. همون دیواره که عکس صحراهای کالاهاری کشیده شده توسط خواهر دلبندم توشه.. چشامو گشاد میکنم. خون جلو چشامو میگیره.
با تعجب داره منو نیگا میکنه. فک کنم نقشم گرفت. (هیـــــه) ایول...
با یه حرکت اسلوموشن سرشو برمیگردونه پشتو نیگا کنه. منم تا برنگشته میپرم با سرعت هر چه تمام چنگکو از دستش درمیارم. یهو برمیگرده...
بطور اسلوموشن لب و لوچشو تکون میده
-چیکـــار دااااری میکونـــــــی؟!
تا بیاد به خودش بیاد با یه حرکت اسلوموشن چنگکو پرت میکنم اونور . بعد یه چک میکوبم تو صورتش.بیگی که اومد.
دوکششششششششش
خجالت نمیکشی مرتیکه ی فسقلی؟ نصفه شبی اومدی منو بترسونی؟! احمق. عوضی. بیلیاقت. اگه جرئت داری تو روز روشن بیا. کثافت.
یهو به پام میفته. یقشو میگیرم میکشمش جلو صورتم.
ببین...فقط اگه یکدفهی دیگه ببینمت خورد و خاکشیرت میکنم. برو که فقط رحم به زن و بچت کردم.
انگشتم رو به صورت اسلوموشن تکان داده و به سمت تابلو اشاره میکنم:
گور گم...
یهو اومپالومپای چنگک بدست ِعوضی با تمام قرمزیا همه با هم جمع میشن میرن تو تابلو. همه جا دوباره تاریک شد. آخیش...
تاریک؟! این کیه آخه منو گرفته. دستگیرهی دره. خب ازون اول بگو عزیزم.
سلام خدایا اومدم. ببخشید یخورده دیر شد. چی؟!
-
نه بابا. ولم کن. میگم ولم کن.
-
همینم مونده. پاشم بیام باهات. بعد هی صدات کنم هی نیای.
-
نه اصلن را نداره. اصرار نکن. همین جوریش الان زهرترکم اینجایی. بعد بخوام فردا شب خواب بد ببینم. تازه تو اون دنیا مامانمم نیست.
چی؟
-
وسط حرفام حرف نزن یادم میره.
مامانمم نیست اونجا که شب خواب ِبد دیدم برم پیشش. اونوقت شماها هی میخواین آدما زهرترک کنین هی هر چی صداتون بزنم نیاین.
بزدلای ترسو.
-
حرف نزن.
-
گفتم حرف نزن.
-
خودتی خودتی. آینه آینه. برو بابا اصلن حوصلتو ندارم. چی؟
-
حرف نزن میخوام بخوابم .
...
زدی؟
باشه بزن. اینجوری نمیمونه
گفتم که نمیـــــــــــام
نامرد
اون موقع که بهت نیاز داشتم چرا نیومدی؟
:(
:(((