زیر آفتاب ولرم. پرتوهایت تنم را قلقلک میدهد.دوستشان دارم. بگذار کارشان را بکنند. صدای گنجشکک از بالای سرم میآید. همچنان آواز می خواند که اگر جای کائنات بودم از حرکت می ایستادم میخوابیدم کنارم تا آوازش مرا هم بنوازد.چشمانم را بسته ام و گوش میکنم. کاش آن ور هم مثل همین ور باشد. اولین بار است که دوست دارم برای همیشه زنده باشم. صدای چیست؟ باد است. این بار رفتهاست سروقت درخت بالای سرم.صدای برهم خوردن گیسوهایش را می شنوم. صدای گنجشکک کم شده. آمد و زود رفت باد. مرسی باد جان. کمی از قلقلک آفتاب کاستی کاستنی!کجایی پس تو؟رفتی کمی بازی کنی برگردی...آرام آرام.هر جا هست از پس خود بر میآید. مردی شده برای خودش.قوی و تنومند...چه میشد زندگیام گره میخورد به این مفاهیم. نه فکری نه دغدغه ای نه دنیایی و نه عمری. همهاش همین بود. لطافت گرما و آواز گنجشکک. چیزی سینه ام را قلقلک میدهد. چیزی فراتر از آنچه آفتاب میدهد. حتما سنجاقکی است. راه میرود. مسیرش را روی سینهام دنبال میکنم.چه انحنای زیبایی است مسیر حرکت سنجاقکی که روی سینهام راه میرود. این را هم به لطافت گرما و آواز گنجشکک اضافه میکنم. زندگیام همین باشد ازین پس. همه اش همین باشد.کجایی پس؟! دیر کردی تو!چرا؟ صدای پایش میآید.چشمانم را باز نمیکنم. تا صدای نزدیک شدنش را بهتر بشنوم. الهی خوشبخت تر از من در عالم نیست. به جان همه کائنات که نیست. بپرس از همه شان. اوه... سنگینی سینهام را فراگرفت. سینهام سنگین است. به سنگینی تمام سنگینیهایی که نفهمیدم چرا. به تمام سنگینی هایی که نفهمیدم از کجا میآیند. به سنگینی آنهایی که هر چه ازشان پرسیدم پاسخ ندادند و مرا گذاشتند با تمام سئوالهای بیجوابم. با تمام ابهام بودنم... به سنگینی تمام شبهایی که سنگین بود سینه ام.به سنگینی تمام شبهای رفته فشارم میدهد. قفسه سینهام را فشار میدهد. بلاخره این سنگینی شدید را یافتم. در خرد شدن سینهام.همهاش را یافتم.انگار دارد مفهومش را به زور از قفسه سینهام واردم میکند. میدانستم یک روز خودش به زور میآید.میدانستم. چشمانم را باز میکنم. سنگینم بسی سنگین. تار میبینم. از سنجاقک خبری نیست. از مسیرش نیز. زیر سنگینی سینه من دفن شد. بدون هیچ دلیلی. بی هیچ هدفی.در حقیقت سنگینی سینه من دفن شد. در پس سیاهی سنگی نگاه زیبایت را میبینم که با تعجب مرا می نگری. میخندی. مرا هم با خندهات میخندانی. عزیزکم تا حالا کجا بودی؟چه شد که این همه رفته بودی به آن دورترها؟نبودی که ببینی در نبودت چه بر من و این جماعت خوش اقبال گذشت!! نفسم را حبس کردی حبس کردنی! چشمانم تار است. لبخند بر لبانت فرار میکند.نمیدانم چرا نفسم را به شماره انداختی. چرا پوزهات سرخ شده؟! چرا ناراحتی عزیزکم؟چرا ناراحتی...دستان پشمالوی نازنینت را به من بده. بگذار لمسشان کنم. عزیزکم خوشبختی دنیا را به من هدیه دادی.بیا بگذاریمشان در پنجه های قشنگت. نزدیک بیا تا از نزدیک ببینمت. نزدیک بیا حست کنم. عزیزکم بگذار دستانم در سیاهی موهای صورتت کامل شود. گریه نکن .تو به من آنچه تا به حال دنبالش بودم هدیه دادی. هدیهای به سنگینی سالها بیخبری ازینکه چیست این سنگینی.چه کسی فکر میکرد سنگی که تو بر سینه من گذاشتی این همه خوشبختی را به من هدیه میدهد یکجا!! ناله نکن. ناله نکن...بگذار دراز بکشیم با هم در این حمام آفتاب. بگذار جای مولفه سوم خوشبختیآم را پر کنی...
لطافت گرما. آواز گنجشکک. خرس زیبا و مهربانم
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۲۱:۴۷