
با درود بی کران به ارواح بازماندگان فصل دوم رو می آغازم.
بین دوران مدرسه و دانشگاش یه گافی می افته. یهخورده مریض میشه میفته تو رختخواب. کتاب میخونه به جای هرکاری. کتابای فیزیکی عامه. در مورد نسبیت و اینجور مسائل. یکیش اسمش این بوده : "فضا، زمان و ماده". نویسندش هم هرمان وایل بوده. تو پرانتز یه ریاضیدان معروف. توی این کتاب نسبیت رو به زبان ریاضی گفته بوده. و هایزنبرگ از خوندنش به هیجان میومده. در عین حال هم استرس میگرفته و ازین که بره مونیخ ریاضی بخونه مطمئنتر میشده.
پدرش تو دانشگاه مونیخ درس میداده. رو این حساب ترتیب ِملاقات هایزنبرگ رو با فون لینده مان که تو ریاضیات برا خودش یلی بوده میده.( لینده مان همونه که اثبات کرد که مسئلهی عدد پی غیرقابلحله.) هایزنبرگ میخواسته که تو کلاسای نامبرده شرکت کنه. و با کمال اعتماد بهنفس باور داشته که اون چار تا کتابی که خونده بوده، آمادش کرده بوده واسه کلاسای نامبرده. این صحنهای که میخوام بگم به نظرم خیلی جالبه. اتاق کار لینده مان خیلی تاریک و دلگیر بوده. با یه سری مبلمان قدیمی. تا میاد سلام کنه، چشمش میفته به سگی که روی میز کار لینده مان چمباتمه زده بوده. سگه تا هایزنبرگو میبینه شروع میکنه به پارس کردن و سلیطه بازی. هایزنبرگم میترسه به تتهپته میفته. با لحنی که خودش میگه یهخورده گستاخانه بوده درخواستشو نه میذاره نه برمیداره میکنه تو چشم نامبرده. لینده مانم مثکه زیاد خوشش نمیاد. سگه هم میفهمه لیندهمان پکر شده شروع میکنه به پارس کردن. اینا هم که دیگه صدای همو نمیشنیدن. بلندبلند یه چیزایی به هم میگن به این قرار: لینده مان ازش میپرسه که اخیرا چه کتابی خونده. اونم میگه که کتاب ِ "فضا، زمان و ماده" اثر ِوایل رو خونده. لینده مان هم برمیگرده خیلی لطیف بهش میگه که :" در این صورت شما اصلا به درد ریاضیات نمیخورید. همین و همین." =)))). جوون مردم با این همه علاقه و اشتیاق. مرتیکهی بیدرک و شعور. این بیچاره هم ناامید میره پیش باباش مشورت میکنه میگه بابا من به درد ریاضیات نمیخورم. باباشم میگه که عیب نداره باباجون. عوضش برو سراغ فیزیک نظری. باباهه براش قرارملاقات میذاره با دوست قدیمیش "آرنولد زومرفلد" که رییس دانشکدهی فیزیکِ دانشگاه مونیخ بوده و اینطور که معلومه خیلی هم آدم ِباحالی بوده. حالا عوضش زومرفلدو میگی... اتاقش روشن، پنجرهها همه باز. بیرون اتاق تو حیاط میتونسته ببینه که دانشجوآ نشسته بودن زیر اقاقیا به تحصیل علم مشغول بودن. ( حالا چون طرف باهاش خوب برخورد کرده شده بهشت برین کلن فضا!!) میگه از همون اول که دیدتش فهمیده که زومرفلد، شخصیت خیراندیشی داره. باز به اینم میگه که کتابِ ِفضا، زمان و ماده رو خونده. اما جوابی که از زومرفلد میشنوه صدوهشتاد درجه با اونی که لینده مان بهش داده توفیر داشته. میگه شما خیلی سختگیر و بلندپروازین. میگه از حرفاتون اینطوری فهمیدم که به مسائل اتمی و نسبیت علاقه دارین. اما نباید ازینجا شروع کنید. باید اول به مکانیک کلاسیک اشراف پیدا کنی بعد بری سراغ اینا. کار سختیه. اما چه میشه کرد دیگه. زیر بناشه. بعد میپرسه ازش که تو مدرسه با وسایل و دستگاهها کار میکردی آیا؟ اونم میگه که تاحدودی اما دوست نداره این قسمتِ فیزیکو و اینکه میخواد نظری کار کنه و اینکه این کارای پیش پاافتاده رو هر کسی میتونه بکنه.( اوههوه. بچهپررو) زومرفلدم میگه که حتی اگه نظری هم کار کنی باس تو این زمینه های بظاهر حقیر هم کارکنی. هستن کسایی که تو کارایی که بطور خیلی عمیق فلسفی و عمیقن کار میکنن و به این زمینهها هم میپردازن. لب ِمطلب اینکه اگه بخوای کار درست و درمون انجام بدی باس همهشو یه جا داشته باشی. هایزنبرگ با شرمندگی میگه که بازم من میگم که کار روی مسائل فلسفی رو ترجیح میدم. زومرفلد برمیگرده بش تذکر میده که همیشه حرف شیللر رو آویزهی گوشت کن که :" وقتی شاهان کاخی میسازند، کار ناوه کشها زیاد می شود." بد توضیح میده اولکار هیچ کسی زیربار نمیره که ناوهکش بشه. اما به مرور زمان میبینه انجام دادن مسئولیت ها بادقت و اینا خودش کلی خوبه و لذت بهمراه داره. خلاصه زومرفلد یه خورده براش میگه که چطوری مطالعات مقدماتیشو شروع کنه. براش یه سئوال هم مطرح میکنه که ببینه چقدر بلده.
این ملاقات براش خیلی مهم میشه. یه جورایی میشه خورهی ذهنش. محافظه کاری و دقت ِزومرفلد براش منطقی بنظر میاد. اما ازینکه میدیده چقدر از حوزهای که بهش علاقه داره دوره ناراحت میشه. این ملاقات براش میشه موضوع بحث با دوستاش. مخصوصا یکی ازین بحثا که میخواد الان بگه. اما من نمیگم تا بمونه واسه بعد.
نقطه
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۲۲:۳۲