صورتی... چه زود گذشت ها...
یادت میآید روزی را که دستت را گرفتم و با هم آمدیم بیرون از فروشگاه؟! یادت هست؟ آن چشمان قشنگت!
آن زمان خیلی جوان تر بودم. چقدر آرزو داشتم برایت. یادت هست؟ چند تا رفیق سبز و زرد هم اگر درست یادم بیاید داشتی. اما تو بین آنها چیز دیگری بودی. هستی هنوز البته. برق چشمانت مرا گرفت. و هنوز که هنوزه ول نکرده.
یادت میآید صورتی؟ خیلی بهتر از الانم بودم. یعنی بدتر از الانم نبودم. دلم به خیلی چیزها خوش بود. سرزنده تر بودم. تو همیشه آن گوشهی اتاق مینشستی. لبخند رضایتبخشی داشتی.شبها قبل از خواب برایم لالایی میخواندی. تمام مدت روز را برایم لبخند میزدی. و این البته کار کمی نبود برای توی صورتی! وقتی درس میخواندم، آن گوشهی میز مینشستی، قوت قلبم میدادی. اگر انگشت داشتی حتماً مشت و مالم هم میدادی. اما خدارا شکر که نداشتی. یعنی نداری. وگرنه من بیشتر ازین خجالتزده میشدم.
یادت می آید؟ شبها روی بالش میخوابیدی از بس که کوچک بودی. هستی البته هنوز. من هم همان قدرم که بودم. سایزمان عوض نشده. نه من و نه تو. یادت هست! یک شب نمیدانم خودت لیز خوردهبودی یا من باعث شده بودم. افتاده بودی از روی بالش پایین. صبح که پاشدم دیدم افتادی زیر تنم. تمام شب را زیر تن من بدون اکسیژن گذرانده بودی و دم برنیاورده بودی! و من ِاحمق تمام مدت شب را مانند خرس خوابیده بودم. میدانم صورتی...میدانم. من لیاقت تو را نداشتم. و این را هم میدانم که لیاقتت را ندارم. اما صورتی...
یک چیز هست در این زندگی ِبی دروپیکر که مرا سرزنده نگه میدارد. این زندگی ولنگه باز. این زندگی " دست خودآدم نیستانه ". و آن ایناست که هر بار تکه ای ازین زندگی ناجوانمردانهام کنده میشود و رخنهای در وجودم می اندازد. دردم می آورد و به بطلانترم میدهد. وقتی از فرط استیصال و رنج، بیاعتقاد و بی اختیار اینسو و آن سو میشوم. و چون گربهای گردن بریده به ایندست و آندست غلت میزنم، میبینم که تو همچنان با تبسم نشسته ای آن گوشه داری مرا شرمنده میکنی. میدانم که در پس این تبسم، چیز دیگریاست. اما من فرض میگیرم که نیست. و تو همچنان راضی...
اما صورتی یک چیز هست که دیگر نیست. حال که کمی به خودم می آیم، میبینم که دیگر به برافروختگی قبلت نیستی...لاغرتر شده ای. زیر چشمانت گود رفته. آن نگاه خلاقت را کمتر تحویلم میدهی. میدانم. دیگر نمی توانی. من هم بودم دیگر تاب نمی آوردم. ولی تو آوردی... و من ازین بابت از تو متشکرم.
صورتی...
خیلی چیزها برای گفتن داشتم. اما یادم نمیآید.مخ من جز " هرزهگاه "، جایی برای چیزی یا کسی ندارد. و این تکه ای هم که برای تو آمد، چیزی نیست جز یک فرصت که من ثبتش کردم تا بماند برایم. تا بمانم برایت. تا هر چه هست، تو باشی و من و این افسار... و این را هم میدانم. که چاقتر از آنم که در دل تو جا شوم.
الان که دارم این را مینویسم، به موازات من نشستهای روی تخت. و سر به گریبان فروبردهای. نمیدانم به چه فکرمیکنی. البته شاید کمی بدانم... اما برای تو فرقی نمیکند. هر چه که باشم تو راضی نیستی. و این را من نمیدانم چه کنم. یعنی نمیتوانم... .
صورتی... بیا و راه بیا. جاده دراز است. بگذار دست در گردن هم بیندازیم. بگذار شانههای من تکیهگاهی هرچند گذرا برای خستگیهایت شود.
راستی صورتی! یادم آمد چه میخواستم بگویم :
تو در صورت ِمن جا داری.
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۳:۳۴