نشستم اینجا. دارم چایی میخورم. با این کاکائو درازا. خیلی هم حال میکنم. حالا چرا؟ دو تا امتحان دادم در حد ِ بونگستیکا؟ بونگسکیکا؟ شیکا؟ چیه تیمه؟ خیلی باحاله؟ حالا در حد ِ همون. خیلی بد ینی. در حد ِ همون بونچستیکا. حالا دیدم هر دوتاشو پاس شدم. هر چیم سعی میکنم لپمو ماچ کنم نمیشه. اه... چه وضشه آخه؟ با این آفریدنت بابا. خلاصه خیلی خوشحالم. این یکی رو زیاد نمیترسیدم. اما اون یکی رو چرا. حالا میفتادی باس وسط تابستون هی انرانر میرفتی دانشگاه بلکه یه فرجی بشه. اون استاد بدبختو که انقدر سربسرش گذاشتم وقت و ناوقت، گفتم هیچی ما رو انداخته دیگه. من بجاش بودم مینداختم بچه‌پرروهارو. اما مردونگی کرد. ایشاالله دست زمین کنی جواهر برداری. ایشالله خیر از میانسالیت ببینی. خلاصه. خوشحالم الانو هیشکی هم جلودارم نیست. به خودم میبالم و افتخار میکنم. امیدوارم که پله‌های ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنم و مثل همیشه افتخاری باشم واسه سایرین.
به امید اون روز


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML