لطفاً در هم نزنید. سوسو حوصله ندارد.





سوسو نشسته بود روی تخت. اصلاً تکون نمیخورد. خیلی راحت میشد اون رو با مجسمه اشتباه گرفت. نیم ساعت بود که از خواب پا شده بود. موهاش همه جاجول ماجول. هنوز از رو تخت بلند نشده بود. حتی دست و صورتش رو هم نشسته بود! همینطور به شست پاش خیره شده بود. دستاش رو کرده بود تو هم. شست های پاشو یکی درمیون تکون میداد.
یهو یه پوووف ِبلند کشید. دستاش رو برد توی موهاش. بقیه ی انگشت هاش هم با شست ها همراه شدن. شوخیشون گرفته بود سرصبحی.
دو ساعت قبل باید از خواب بیدار میشد. اما اون ساعت ِلعنتی وظیفش رو مثل همیشه درست انجام نداده بود. سوسو بارها بهش تذکر داده بود که وظیفشو بلندتر انجام بده. دو ساعت دیرتر از برنامه ریزی از خواب پاشده بود.امروز مثلاً قرار بود یه روز ِپرهیجان رو درپیش داشته باشه. اما خب... خواب مونده بود. خواب مونده بود و کلی از برنامه هاش عقب افتاده بود.
ناراحت بود. خیلی... . گردنشو کج کرد. دستاشو از تو موهاش درآورد. اول محکم بهم گره شون کرد. بعد کشیدشون به دو طرف ِبدنش. انگار میخواد کسی رو بغل کنه. اما کسی اونجا نبود! بلند گفت : چرا آخه؟؟ یهو چشاش برق زد. انگار که ازین حرکت خوشش اومده باشه. این بار گردنشو اونوری خم کرد و داد زد : چراااا آخه؟! باز دوباره این وری :
آخه چراااااااااا؟
دوباره اون ور :
چراااااااااااااااا؟
شروع کرد گردنشو تند و تند اینور و اونور پرت کردن :
چرا، چرا، چرا، چرا؟!
ریتم گرفته بود :
چرا، چرا، چرا، چرا؟
بعد ناخودآگاه به این فکر کرد که واقعاً چرا؟ دوباره سرش رو انداخت پایین. دستاش رو هم دوباره گره کرد به هم.
یهو تصمیم گرفت بپره رو تخت . همینکار رو هم کرد. پرید رو تخت وایساد. سرش رو صدوهشتاد درجه دور ِاتاق چرخوند. پرید پایین از رو تخت و شروع کرد دور ِاتاق مثل کانگورو دوئیدن. همینطور که میدوئید گردنش رو هم بصورت ِبالاپایین تکون میداد. یهو سرعت گرفت. از تو اتاق پرید بیرون. رفت تو هال. از روی جاروبرقی پرید. از روی اون کاناپه کوتاهه هم پرید. از روی مبل خواست بپره، نتونست. زیادی بلند بود. یه پاشو گذاشت بالا. بعد اون یکی پا. یه خورده روش بالاپایین پرید. پرید پایین دوباره به دوئیدنش ادامه داد. حرکت ِگردنش رو چرخشی کرده بود. همینطور که داشت میدوئید و سرش رو اینور و اونور میکرد، چشمش افتاد به آینه. دیگه ندوئید. وایساد. خودشو نگاه کرد. موهای ژولی پولیشو. دستشو کرد توی موهاش. زل زده بود به چشم های گردوقلمبش. چونش اومد جلو( سوسو هروقت عصبانی میشد, چونش می اومد جلو). دستش رو محکم کوبید توی دیوار ِکنار ِآینه.سرش رو انداخت پایین. با خودش داشت فکر میکرد که خودش رو خوشحال نشون بده. اما بی فایده بود... .هر کاری هم میکرد نمیشد. موضوع ِاصلی این بود که اون طبق برنامه پیش نرفته بود. و این مثل ِیه پتک شده بود هی میخورد تو سرش. هی میخورد تو سرش. دستش خیلی درد گرفته بود. اما سعی کرد به روی خودش نیاره.
این جوری نمیشه. باید باهاش کنار بیام. باید برم به جنگش.
سرش رو بالا گرفت. شونه هاش رو صاف کرد. دوباره تو آینه نگاه کرد. جشم های قلمبش رو قلمبه تر کرد. صورتش رو آورد نزدیک آینه. انگشت اشارش رو گرفت جلوی آینه. بالحنی که انگار داره یه نفر رو نصیحت میکنه گفت :
دیگه نبینم ناراحتی. امروز یه برنامه ی خوب برات دارم. بزن بریم!
بعد دوباره کانکورووار یه سری دیگه دور ِهال دوئید. به در ِآشپزخونه که رسید سرشو گرفت بالا سقف رو نگاه کرد و بی معطلی رفت تو. همینطور از کنار ِدیوار میدوئید. سرش رو همینطور که گفتم بالا گرفته بود. گردنش رو هم با یه دست محکم چسبیده بود. به دو دلیل : یک اینکه از قلقلک متنفر بود، دو اینکه نسبت به خالی که روی گردنش بود، خیلی خیلی تعصب داشت. همینطور سربه هوا میدوئید که یهو پاش محکم خورد به یه چیز سفت. سرشو که آورد پایین دید کوله ایه که دیروز آماده کرده بود! در ِفلاسک از لای زیپش زده بود بیرون. پتویی هم که دیروز قل قلی کرده بود، روی کوله جاخوش کرده بود. پلکش یهو شروع کرد به پریدن(سوسو هروقت زیادی احساساتی میشد پلکش میپرید). نه... . دیگه این یکی رو نمیشد تحمل کرد. همینطور بدنش رو محکم کوبوند به دیوار ِکنارش. بعد لیزید اومد پایین چمباتمه زد. دوباره دستاشو برد تو موهاش. شروع کرد شستای پاش رو تکون دادن :

چرا، چرا، چرا، چرا، چرا...


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML