سگ ِ رهاگرد





همینطور برای خودش میرفت
به کجا؟ نمیدانست. غم داشت در چشمانش. آرام با خود زوزه میکشید. وقتی از کنار ذی-حیاتی رد میشد زوزه‌اش را پایین میکشید.
خم به ابرو نداشت. ولی اشک بر چشم چرا. اشک‌هایش سرریزتر شده‌بودند از اول راه. قدمش تند. زبانش آویزان‌تر.بزاق از گوشه‌های زبانش جاری بود، در اشک حل میشد و به زمین شرره میکرد.نفس‌هایش به شماره افتاده‌بود. طوری که هر احمقی هم این را میفهمید. سرعت گرفته‌بود. فرار میکرد انگار. از چه؟ نمیدانست فرار را صرفن برای خود ِ فرار میکرد. دلیل نمیخواست از حرکت. مال خودش شده بود. بی‌صاحاب...ولگرد. یک حسی داشت. یک نوع تزلزل. یک نوع احساس گناه و آزادی ِ توام. اینکه از آن ِ خود هست یا نه. اینکه براستی رهاست یا ول. همینطور خیالهای نامانوس طوافش میکردند : اینکه مطهرست یا نجس. اینکه گرسنه‌است الان و این به هیچکس مربوط نیست. اینکه چقدر دلش تنگ است و اینکه هیچ جایی برای رهایی ازین آلام نمیشناسد. اینکه هیچکس را نداشت و هیچکس هم او را.
به اینجایش رسیده بود ازین اوهام بی‌دروپیکر. سرعتش را بالا برد.. به گرد پایش هم نرسیدند بی همه‌چیزها. همانجا سر جایشان تمرگیدند. همینطور قدمش را آرام کرد. نانی دید. گرسنه بود. نان را آرام به نیش کشید. خوشحال شد. آرام گرفت. نان در شکمش جای گرفت. سنگ شد. رفت آن گوشه راحت نشست.
راحت...


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML