بعضی آدمها خوبند.. انقدر خوب که چارچنگولی میچسبند به مخت. هر چه بخواهی فکرت را از حضورشان خلاص کنی کیشت نمیشوند. چند ثانیه میروند ولی باز برمیگردند و مینشینند روی ذهنت.. دلت.. هر جایی که قلقلک می آورد وجودت را. حضور اینگونه آدم ها تو را دچار وحشت میکند. وحشت از خودت.. تفکرت.. زندگیت.. جوگیر نمیشوم ایندفعه.  در توصیفشان اغراق بی معنیست. کلمه زورش نمیرسد. در حد توانش هم موفق است..  یک وقت هایی یکی را میبینم که در چندین کالبد راه میرود، میو میو میکند، حرف میزند.. این ور دارد میخندد ولی کمی آنطرف تر با دوستش گرم گفتگوست. 5 متر بالاتر در طبقه ی بالایی نشسته دارد به شب گذشته فکر میکند، توی پارک از دست بچه های سنگ بدست فرار میکند و شاید چند کیلومتر آن ور تر روی تردمیل دارد با آهنگ گریه میکند. اینها بدون اینکه خودشان بدانند یا حتی بخواهند به هستی تو صدمه وارد میکنند. با نگاهشان، سکناتشان.. با تمامی حرکاتشان سرزنش میکنند تورا. نفسشان از جای گرم بلند میشود. این افراد سیلی اند. می آیند روبرویت مینشینند با لبخندشان به صورتت میکوبند و به اوج خریتت نشانه میروند. نمیدانم چه را به رخ میکشند ولی هر چه هست در درون تو نیست و پزِ بیهوده میدهند. می روند و تو را وامیگذارند به حال بی حالیت. دلم میخواهد زمین دهان باز کند و بعدِ مدتها دلی از عزا در آرد.. انگار یک دیوار متخلخل دورم دارم که هرازگاهی کورسویی از یکی از این سوراخها بچشمم میخورد. این چشم های کالبدهای مختلف همین سوراخهای لامصب هستند بی شک. کی بشود این دیوار را با آرواره هایم از هم بدرّانم؟ کی بشود دارکوب وار سرم را بکوبم هی.. بکوبم هی.. بکوبم هی..


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML