سوسو تقدیم میکند!





.به حالت نیمه نشسته لم داده روی کاناپه جلوی تلویزیون. شست پاهاشو یکی درمیون تکون میده
.صدای ساعت رفته روی مخش! روی همین حساب پاهاشم با مخش همصدا شدن
..تیک توک.. تیک توک.. تیک توک
چشماشو ریز کرده، قد نخود! دستی که توش کاغذه رو کاملن کشیده و جلوی صورتش نگه داشته. چشماش هم که همچنان ریزه و داره سعی میکنه نوشته های روی کاغذ رو بخونه. چشمای سوسو ضعیفه. عینک رو هم دوست نداره. بخاطر همین بیشتر مواقع چشماشو ریز میکنه تا بتونه بهتر اطرافش رو ببینه. مخصوصن وقتایی که به تمرکز احتیاج داره و احساس میکنه داره واقعنه واقعن یه چیزایی یادش میاد.
...لعنتی
از دیشب تا همین صبح حواسش بوده که یادش نره.. ولی حالا مگه یادش میاد...؟! باید مینوشت. باید اونو یه جایی مینوشت. باید دقیقن همونجا زیرِ ماست مینوشتش. سوسو هیچوقت به حافظش اطمینان نداشته.. ولی خب چرا ننوشته؟
!این یکی رو دیگه واقعن خودشم نمیدونه. این کلنجاره دیگه داره حوصله شو سرمیبره
اصلن هر چی که بوده.. شاید کرفس بوده! شایدم هویج بوده! هرچی که بوده حتمن چیز خوبی نبوده که یادش نمونده! و البته مطمئنه که میتونه چیزای خیلی خیلی خوشمزه تری رو بدون اون اسمِ فراموش شده ی توی لیست، درست کنه.
"!..حالا که اینطوره کلن بیخیال لیست میشم"
چشماش که بخاطر تمرکز کردن طولانیش خیلی ریز شده رو گشاد میکنه و چونش هم میاد جلو. سوسو هر وقت تصمیم جدی ای .میگیره چونش میاد جلو.
با یه جهش ناگهانی خودشو از روی کاناپه رها میکنه و خیلی صاف و محکم جلوش وایمیسته! به دست راستش که مشت شده فکر میکنه. به چیزی که توشه. به لیستی که الان دیگه به دستمال کاغذی تبدیل شده.

اول دستشو از آرنج خم میکنه. بعد محکم پرت میکنه لیست رو گوشه ی هال.
"هه.. فکر کردی تمام روز رو منتظر میمونم و بهت زل میزنم؟ به من میگن سوسوی آشپز!"
بعد در حالی که دو تا دستشو قهرمانانه بالا گرفته تا خودِ یخچال میدوئه.
به در یخچال که میرسه خودش رو یک کم مرتب میکنه. دو تا سرفه ی کوچیک میکنه که مثلن صداش رو صاف کرده باشه. و دو تا ضربه ی کوچیک به در یخچال میزنه.
"اجازه هست؟ سوسو هستم! یه کار کوچیک داشتم!"
بعد لپشو میچسبونه به درِ یخچال. سوسو خیلی این کار رو دست داره. خنکای یخچال همیشه آرومش میکنه. درِ یخچال رو آروم باز میکنه.
اوه اوه... خیلی خالیه!
الانه که پلکاش شروع کنه به پریدن. سوسو وقتی خیلی احساساتی میشه پلکاش میپّره. دیگه این یکی رو نمیشه تحمل کرد. یخورده چشماش رو ریز میکنه و سعی میکنه تمرکزش رو بیشتر کنه. یهو رو زانوهاش میشینه و جامیوه ای رو باز میکنه.
"خب خب خب... اینجا چه خبره؟"
چند تا خیار.. چند تا گوجه.. کاهو.. ممم.. بهتر از اینم میتونه اتفاق بیفته؟
چشمای سوسو شروع میکنه به برق زدن!
"سوسو تقدیم میکند! این شما و این «سوسو- سالاد»! برو که رفتیم!"
سریع یه سبد میاره و تمام خیارا و گوجه ها و کاهوآ رو میریزه توش. دمِ سینک خوبِ خوب میشورتشون. همینطور که آب خنک میریزه روشون دستشو هی توی ظرف میچرخونه و شروع میکنه بلند بلند آواز خوندن! انگار خیالی خوشحال باشه! خیلی کم پیش میاد که سوسو اینطوری صداش رو بندازه سرش!
یخورده که میگذره حوصله ش سر میره و شیر رو میبنده. حوله رو برمیداره. تخته و چاقو و کاسه رو با سبد میذاره روی میز و شروع میکنه با دقت خیلی خیلی زیادی کاهوآرو خورد کردن.
"به به... به به..."
با صدای خیلی بلندی «به به» هاشو به اطراف خونه پرتاب میکنه. انگار میخواد به همه ثابت کنه که چقدرازخودش راضیه.
"به به!"
کاهوآ تموم شد. میره سراغ خیارا. دوست داره با پوست خوردشون کنه. که وقتی داره خیارا رو میخوره صداش توی کلّ خونه بپیچه! دوست داره همه صدای سالادشو بشنون.
چشم هاش همینطور برق میزنه. گوجه ها رو هم خورد میکنه. با چشم های قلمبش به ظرف سالاد خیره میشه. یهو از جاش میپّره و میره سمت کابینت کنارِ گاز. روغن زیتون و نمک رو هم  میاره. همه رو خوب با هم مخلوط میکنه. بعد یه قیافه ای به خودش میگیره که انگار مهندسه و داره به نقشه ای که ریخته نگاه میکنه؛ یه دستشو میزنه به کمرش. اون یکی دستشم میکنه توی موهای همیشه ژولیده پولیدش. چشماشم خمار میکنه.
"آها! فهمیدم!"
میپّره سمت یخچال و چند تا لیموی نه چندان تازه از توی جامیوه ای میاره. لیمو ترشها رو از وسط قاچ میکنه و با شدت تمام فشارشون میده توی سالاد. یه جوری که انگار ازشون بدش میاد و میخواد از شرّشون زودتر خلاص شه! ولی سوسو از هیچکش بدش نمیاد.
تموم شد!!
با ناباوری به ظرف سالاد خیره شده. بعد طوری که میخواد معلوم نشه که خیلی هول شده، تمام وسایل اضافه رو جمع میکنه میذاره سرجاشون. دستاش که حسابی ترش شده رو هم خوب میشوره. یه چاقو و چنگال تمیز برمیداره و میره آروم جلوی سالاد روی صندلی میشینه.
چشم ها بسته...
یه نفسِ عمیق...
اولین چنگال رو میذاره توی دهنش. 
ممم...
چشم هاش برق میزنه. حسابی برق میزنه! باورش نمیشه!
دومین چنگال رو میذاره. 
عالیه! حرف نداره!
داد میزنه:
"حرف نداره!"
یه قطره اشک از چشمش میپّره بیرون.
"ترشه!"
شروع میکنه بلندبلند خندیدن.
"ببین چقدر ترشه! انقدر ترشه که اشک آدمو درمیاره!"
بعد با لحنی که میخواد نشون بده داره شوخی میکنه و خیلی بانمکه میگه:
"انقدر ترش نباش! بهت میگم انقدر ترش نباش!"
 سعی میکنه که بقیه ی سالادشو بدون خندیدن و خیلی آروم بخوره. ولی مگه میتونه؟ امکان نداره بتونه اون لبخند مضحک رو از روی صورتش جمع کنه. زورش به این یکی دیگه نمیرسه.
خب حق هم داره. هر کس دیگه ای هم جای اون بود نمیتونست.


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML