یک دورانی بود که فکر میکردم هنر را باید تمرکز کرد رووش. یعنی این طوری که به تمام بالا و پایین ها و فوت و فن ها دقت کنی تا به دلت بچسبد. هر وقت آهنگی، آوازی، خط خوشی، نقاشیی چیزی می دیدم، زووم میکردم رووش بلکم بیشتر لذت ببرم. لذت هم میبردم البته. هر چیزی که با تمرکز بیشتر، چیز بیشتری ازش گیرم نمی آمد، بنظرم هنر نبود؛ به معنای کلی اش البته نه سلیقه ای. بعد گذشت و گذشت و گذشت... تا همین دیروز پریروز حین مطالعه احساس کردم که چقدر دارم لذت میبرم. متن چیزی نبود که خیلی خوشم بیاید، اتفاق خاصی هم نیفتاده بود که آثار ما تاخر برایم باقی گذاشته باشد. یک کم که از فضای مطالعه آمدم بیرون دیدم به... چه آهنگی. من حواسم نبود به آهنگ. ولی یواشکی روحم را قلقلک میداد. انگار که بیاید بنشیند روی دلت، دلت را گرم کند. جالب اینکه من این آهنگ را بارها و بارها با دقت شنیده بودم و فراز و فرودهایشدر دل آفرین گفته بودم؛ اما این موقع بود که فهمیدم "هنر" را نمیتوان با این ادا و اصولها تعریف کرد؛ بلکه باید بساطش را جمع کند و دفعتن بنشیند روی دلت.
بعد هم کلی به "خود" ِ قبلی ام بابت این کشف پز دادم.
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۱:۱۸