یک روز ِ سوراخ




قبل از ظهر لباش پوشیدم برم سوپری نزدیک خونه ماست و پنیر و تخم مرغ بگیرم. آسمون ابری بود. یعنی اینی که الان میگم آسمون ابری بود، یعنی خیلی ابری بود؛ در این حد یعنی. یه ابر زخیمی بود که اومده بود درست بالای سر ما. افق رو که نگاه میکردی خبری نبود. فقط همه اومده بودن چپیده بودن توی همین یه گُلّه جا بالای سر ما. بعد من ماستمو خریدم. پنیرمو خریدم. اومدم تخم مرغارم بگیرم که چشمم افتاد به چیپس سرکه-نمکی؛ دیدم اون گوشه برا خودش پیش دوستاش نشسته. دست بردم از تو قفسه قاپیدم، گذاشتمش رو ویترین که حساب کنمش با بقیه. همین که گذاشتمش رو میز دیدم صدای غرغر میاد. شستم خبردار شد. زود حساب کردم اومدم بیرون. باد میومد. وحشتناک. جوری که شالم پخش شده بود یه طرفم. مثل بال. منم یه فرشته ی مهربون که اون یکی بالمَم رفته اونورم، نزدیکه که سقوط کنم. بعد همینطور بدو بدو رفتیم خونه. پیچیدیم تو کوچه. آسمون دیگه قشنگ سیاه شده بود از ابر. بادم که چه عرض کنم دیگه طوفان شده بود. همینطور گرد و خاک بود که هوا میکرد. رسیدم نزدیک خونه. روبروم افق جنوبی بود. کاملن مثل این ژانرای علمی- تخیلی شده بود. یه تیکه ابر سیاه اومده بود بالا سرم. همینطور غرغر میکرد، غرغر کردنی! یهو قلبم وایساد. کیسه ها رو محکم گرفتم تو بغلم. زود زنگ زدم پریدم تو. مامان باز کرد درو. ماست اینا رو دادم بهش. زود سرکه-نمکی رو باز کردم. یه دونه ازش خوردم. مامان یه کاسه ماست برا خودش ریخت. نصف چیپس رو دادم بهش، بقیه رو برداشتم رفتیم با بچه ها بالا برا عملیات. لباسمو درآوردم رفتم رو پشت بوم. درو اومدم باز کنم، احساس کردم یه کی انگار داره از پشت درو هول میده. فشار باد بود. زود پریدم بیرون با چیپس؛ درو پشتم به زور بستم. اومدم وسط پشت بوم وایسادم چیپسه رو محکم گرفتم تو دستم. هر یه دونه چیپسی که میذاشتم تو دهنم صدا بیشتر میشد. بعد هی بارون میومد. بارونیا! انگار یکی شیلنگو با فشار گرفته باشه طرفت. همینطوری رعد و برق میزد. گهگداری هم برق نمیزد. من فقط صدای رعدشو میشنیدم. اولش سعی کردم کم نیارم. به رو خودم نمی آوردم. خیلی سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم. هر یه چیپسی که میذاشتم تو دهنم یه نفس عمیقی میکشیدم. بعد چشامو می بستم که مثلن الان دارم چه لذتی میبرم از مزه ش. مووش آب کشیده شده بودم دیگه. یهو یه صدای غرش شدیدی اومد. یه جوری که انگار همینطور داشت بیشتر و بیشتر میشد. خیلی ترسناک شده بود. طوری که "فرار" از اون شرایط یه حرکت غریزی برام محسوب میشد. یعنی دست خودم نبود. اگه دست خودم بود فرار نمیکردم. پریدم تو خونه درو به زور بستم. لامصب نمیذاشت درو ببندم. آخرین قطره هاشم از لای در شووت کرد طرفم. اومدم تو یهو دیدم تِلی چَپّه نشسته اون گوشه ی دیوار. یادم اومد که رطوبت واسه ش خوب نیست. اومدم برش دارم ببرم یه جایی که رطوبتش زیاد نباشه، یادم اومد که خودم سرتاپا رطوبتم در حال حاضر. آب از دست و پا و نوک دماغم میچکید. یه نگاه به بیرون انداختم. دیدم یه خورده آرووم شده. اومدم برم بیرون دوباره ازون صداها اومد. یه چن دیقه مکث کردم. بعد کیسه ی چیپسو که دیگه خالی شده بود به علامت آتش بس چسبوندم به شیشه. یه چن دیقه باز منتظر شدم. دیدم یه کم آرووم شد. درو وا کردم پاورچین پاورچین رفتم وسط. دستی که کیسه توش بود رو بالا گرفته بودم. آرووم شده بود. یعنی آروم که نمیشه گفت؛ دیگه از کولی بازی خبری نبود. بعد خیلی آرووم کیسه رو آوردم پایین در یک حرکت نمادین ته کیسه رو محکم با دستم گرفتم، سرشو باز کردم که بارون بریزه توش. نماد صلح بود این الان. نمیدونم چی شد یهو دوباره بطرز وحشتناکی شدید شد. هنوز ضربه هایی که میزد به صورتمو حس می کنم. یه درختی هم بود که نمیدونم درخت ِ چیچی بود توی پارک ِ پشت خونه. اینکه محکم داشت ضربه میزد، اون شاخ و برگاشو گرفته بود بالا یه حرکات موزونی راه انداخته بود، تماشایی.. با اون درخت کوچولوی بغلیش سرود ِ "ای باران، ای دلاور" سرداده بودن. خلاصه یه اوضاعی. دیدم نه خیر ... من اینقدَر نتوانم. پریدم تو خوونه. درو بستم. پاهام از شدت خیسی پیر شده بودن. یه خورده از آبی که جمع کرده بودم تو کیسه رو خوردم. مزه ی هر چیزی میداد به غیر از آب. اه اه.. اعصابم خورد شد. باز با هزار تا ترفند پریدم رو پشت بوم. وضعیت بدتر از قبل شده بود. بارون سفت و سخت تر از قبل خودشو میکوبوند. انگار عقده داشته باشه. اون درخته هم که گفتم، انگاری که ریتمو تازه گرفته باشه، دست و بالشو تو هوا میچرخوند عینهو دیوونه ها همون سروده "ای باران، ای دلاور" رو یه بند میخوند. وایسادم. یه نیم ساعتی وایسادم. اصلن به رو خودم نیاوردم که وجود خارجی دارن. کیسه ی چیپسمَم با خودم نبرده بودم ایندفعه. پشت خونه رو نگاه کردم دیدم یه بابائه داره با قدمای تند میره؛ بچشم پا به پاش میدوئه. یاد خودم افتادم. بابائه هی میگفته: هو! هو! هو!(که یعنی چقدر هوا سرده)...بدو! بدو! سرده! بچه ام صورتشو چسبونده بود به پای باباش، باهاش میدوئید. دیگه دیدم خیلی کسل کننده شده. خیلی بی مزه بود. یه ریز میبارید. ول نمیکرد. گفتم ول کن دیگه خنک! نَمیری انقدر بانمکی تو آخه. بروی خودش نیاورد. صداش یه کم اومد پایین ولی. فشارشم کم شد. گفتم آهااا... این درسته. دیگه برنگشتم عکس العملشو ببینم. اومدم تو. تِلی رو دیدم. اون گوشه بود هنوز. یواش از کنارش رد شدم خیس نشه. اومدم پایین. آب از یال و کوپالم سرازیر بود. تِل ِ روی سرمو درآوردم. کاملن خیس شده بود. بوکردمش. بوی پشم گوسفندی گرفته بود که روش نفت ریخته باشن. صدا دیگه خیلی کم شده بود.

در حال حاضر که دارم اینو مینویسم که دیگه نه صداییه و نه بارونی و نه حتی یه دونه ابری. آسمون صافه و تقریبن آفتابی. پوست سرکه-نمکی هم که تو سطل آشغاله. هیچی ِ هیچی هم برام نمونده الا یه ردیف دندون و یه انگوشت ِ حیرت.

الله اکبر


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML