مکبث




از کجاش بگم آخه..
یه حموم بود. یه صابون. یه شامپو.
صابونه چارزانو نشسته بود. شامپوئه دوزانو. لیفه هم برا خودش اون گوشه: تنها روی سه پایه. نشسته بود تو سایه. یه شامپو خالیه هم تکیه داده بود به دیوار داشت به نداشته هاش فکر می کرد.
حمومیه داشت برا خودش پشت به صحنه ی مذکور شالاپ شولوپ می کرد که یهو باآرنجش جفت پا رفت تو شکم شامپوئه. شامپوئه همینطور دوزانو راست راست افتاد زمین. حمومیه ی دایناسور خنگم عینهو احمقا اصلن متوجه نشد. هی این شامپوئه داد زد. صداش فراصوت بود حمومیه بدبخت نمیشنید. تا که برگشت دید که ایه ایه!! اینجارو! شامپوئه بدبخت همه درونیجاتش نکبتیا ازش ول شدن بی فرهنگا. همینکه یه دورخیز رفت که نجات بده باقیمونده رو همه ریختن بیرون هیچی نموند توش.
حمومیه ناراحت شد. آخه حمومیه هنوز شامپو نزده بود. هنوز شامپو نزده بود حمومیه.
عررررررررر


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML