از رنجی که می‌بریم





سلام
از صبح تا همین الان خواب بودم. حالم بد بود. سرما خوردم. با تمام تلاشهایی که دیشب برای سرمانخوردن کردم، پاشدم دیدم به شدت مریضم. و خب خوابیدم تا همین الان. البته اصل ماجرا این نیست. مسئله اینه که دوباره یه خوابی دیدم که شخصیت نکبتم رو به رخم کشید. خوابم یه چیزی توی این مایه‌ها بود که یه کلاس درسی بود و یه سری هم از جمله من و یکی از دوستای قدیمیم، سحر، توی این کلاس بودیم. اینشتین وایساده بود اون جلو به فارسی سلیس برامون حرف می‌زد. یه اورهدم بود اون جلو. داشت از روش یه چیزایی توضیح می‌داد. بماند که چطوری پا شده اومده تو خوابه من. احتمالن از همون راهی که بقیه‌ی چیزایی که دیشب دیدم، اومدن. احتمالن تو ناخودآگاهمن. ازین بساطا. خلاصه... . بعد من تو ذهنم بود تمام مدت که بعد از کلاس برم باهاش یه عکس بندازم. حتی یه بارم دستمو به جیبم بردم ببینم گوشیم تو جیبمه، که دیگه معطل نشم برا پیدا کردنش و اینا. خب عمر خوابم کفاف نداد گمونم. چون باقیش یادم نمیاد. پاشدم دیدم بله. یه همچین وضعی داشتم تو خواب. خیلی اعصابم بهم ریخت. حدسم بیخود نبوده. یه حقارت عجیبی تو وجودم هست. یه شخصیت ظاهرگرا. یه چیزی که کمتر به بطن مسائل توجه می‌کنه. به بیان واقعی کلمه "درپیت". این رفتار خودشو تو بیداری زیاد نشون نمیده. اما وقتی میخوابم مثل اینکه پرده‌ها میرن کنار، اون خود ِ مزخرفم خودشو نشون میده. تو بیداری زورش به ترفندای موذیانه‌ای که پشت لبخندا و نگاه‌های بالا به پایینی که دارم، نمیرسه. رو همین حساب تو خواب خودشو نشون میده. هیچوقت یادم نمیره. تو دانشگاه ترمای اول که بودم، یه درسی داشتیم "فیزیک مدرن". من خیلی قبل‌ترا این درسو خونده‌بودم خودم. خودمم بلدش بودم قبل ازینکه تو کلاس ارائه بشه. تمریناشم شده 3-2 روز براش وقت میذاشتم تا حل شن. بعد که حل میکردم بچه‌ها ازم جواباشو می‌گرفتن کپی میکردن میدادن به استاده. یه بار یکی از دوستام پرسید چه‌جوری دلت میاد جواباتو بدی به بچه‌ها با اینکه انقدر روشون وقت گذاشتی. منم گفتم سئوالی که حل شد، حل شده دیگه. واسه چی پیش خودم نگهدارم. خب اصلن درس مهمی نبود. منم حالا کار شاهکاری نمیکردم با حلشون. یه سری مسئله‌ی ساده‌ی نسبیت و اینا. اما مسئله اون چیزیه که این پشته. من مسلمن دلم به حال بچه‌ها نمی‌سوخته. می‌خواستم خودمو نشون بدم. ازینکه می‌دیدم دست‌خط کپی‌شده‌ی خودم داره تو دستایی می‌چرخه که اصلن نمیشناسمشون، به وجد میومدم. یه حس غرور توخالی. یه حسی که آره من یه گندو گه‌ایم برا خودم. میگم خیلی خوبه که خیلی چیزا بو ندارن. مثل همین رفتارا. فکر کن رفتارای ما بو داشتن. بعد با این حساب بوی خوب که نصیبم نمی‌شد هیچی، فکر کنم اصلن از شدت این بوآ حس شامه‌ام رو از دست می‌دادم.

یه استادی داشتم این ترمای آخر. کیهان‌شناسی درس می‌داد. اسمشم امیرفرشاد بود. این امیرفرشاد یه اخلاق خیلی خوب و ماه و اینایی داشت. هر وقت چیزی رو نمی‌دونست می‌گفت: نمی‌دونم بچه‌ها گیر ندین. بعد اینطوری نمی‌موند که همینطوری نادون بمونه. میرفت هفته‌ی دیگه جوابو از یه‌جایی گیر میاورد، میاورد برات. من این درسه‌رو خیلی دوست داشتم. مطالعه‌ام داشتم خب. هر جلسه یه بحثی رد و بدل می‌شد بلاخره. بعضی وقتا ازش سئوال می‌پرسیدم خیلی بی‌اعتنا می‌گفت اطلاعی ندارم و اینا. بعد یه‌بار یکی از بچه‌ها بم گفت چرا انقدر ازین سئوال می‌پرسی؟ نمی‌بینی انقدر سرخ میشه، اعصابش خورد می‌شه؟ بلد نیست خب. منم دیگه سئوال نپرسیدم ازش. اما خود ِ نکبتم در درون بشکن میزد که ایول. چقدر تو باحالی. گرچه خودمو پشت اون شخصیت کنجکاو و منطقی‌ام پنهون می‌کردم. جلسه بعدش اومد گفت بهم راستی فلانی اون روز اون سوالو پرسیدی من رفتم فکر کردم دیدم که فلان. خب آدم این وقتا باید چکار کنه؟ خجالت کشیدم از خودم. خیلی دوست دارم یه‌نمه ازین اخلاق ورزشکاریش تو وجود منم بود.

شیما می‌خواست بره فال بگیره به منم گفت توام بیا. منم گفتم هه! من که اعتقاد ندارم به این دری‌وریا. اما به عنوان همراه میام. زنگ زد گفت همراه قبول نمیکنه. گفتم باشه فال می‌گیرم منم. قهوه گرفتم. خیلی چیزا گفت. اما آخرش یه چیزی گفت که خیلی روم تاثیر گذاشت. چشاشو گرد کرد گفت: اوه، چقدر مغروری تو! و اینکه انقدر مغروری فلان می‌کندت. بیسار میشی. منم هیچی نگفتم. شیمام گفت آره خیلی مغروره. حالا من نمیدونم توی اون یه مشت پودر قهوه که ته فنجون چسبیده بودن، چی از شخصیت نکبت من دیده‌بود. اما هرچی دیده‌بود، درست دیده‌بود. یا اگرم شانسی گفته‌بود، بازم درست بود. اصلن شاید دوباره طبیعت دست در دست هم داده‌بود که بگه بابا فلانی کم کن از خودت یه‌کم. بوی کثافتت همه‌جارو برداشته. جالبیش این بود که شیمام سریع برگشت تایید کرد حرف اونو. ببین همه میدونن من مغرورم. اما اشتباه می‌کنن. چون غرور چیز خوبیه. این بلاهته. خریته. حقارته. که من همه‌شونو یه‌جا دارم. باریکللا به خودم.

کم نبوده ازین وضعا. بعضی‌آش اصلن درست نیست گفتنش. اما خب چه میشه کرد. نشستم این‌جا منتظر دفه‌ی بعدیم که بخواد خودشو نشون بده. ناخودآگاه ناجوری دارم.

ناخودآگاه درپیت میفروشیم. دمپایی پاره خریداریم.


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML