واحد منطق: به گوشم




دیشب کوک کرده‌بودم خودمو صبح ساعت 4اینا پاشم مغ بخونم. کوکم اینه. ضرب زورخونه. زنگ زد زدم تو سرش. انقدر خوابم میومد که نگو. پاشدم نشستم دیدم نه مثل اینکه قضیه جدیه. خوابیدم. گفتم حالا چکار کنم؟ ( همه‌ی اینارو تو دلم گفتم البته) تصمیم گرفتم که بجای اینکه برم سر کتاب، تو خواب واسه خودم مرور کنم مفهوما و مایحتوی رو. دروغ چرا نزدیک دوساعت داشتم تو خواب برا خودم یه چیزایی رو همینجوری اثبات میکردم. کلی هم حال میکردم. اصلن یه لذت و آرامشی بود که در وصف نمیاد. پاشدم هر چی فکر میکنم که آخه من داشتم چیو اثبات میکردم، یادم نمیاد. میگم آخه اگه ثمربخش بوده چیزی بگو ما هم بدونیم. انقدر نزنیم تو سر خودمون و این کتابا. اصلن به‌رو خودشم نمیاره. موندم این منطقی که ماداریم تمام مدت روز خوابه‌ها. شب که دو دقیقه چشم‌مون رو میذاریم رو هم تازه هشیار میشه. البته من که بخیل نیستم. هر چی بوده ایشاللا مبارک صاحابش باشه. ما راضییم به رضای او.


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML