یادمه با دقت رفته بود تو یه سری کاغذ و چیزایی شبیه جزوه . عینکشو تا نوک بینیش آورده بود پا یین. انقدر غرق در مسایل نسبیت بود که متوجه ورود من نشد.مجبور شدم برای اعلام حضورمم که شده یه چند تا کاغذو بزنم کنارو قهوشو بذارم روی میز کارش .از بالای عینک یه نگاهی به من انداخت و یه لبخندی زد که سعی میکرد خیلی عمیق باشه. دوباره شروع کرد یه چیزایی رو با دقت نوشتن.گاهی اوقات از دیدن نتیجه چشمش برق میزد.یه خورده که جلو میرفت در یک حرکت بسیار لطیف نتایج یک ساعت نوشتنشو پاره میکرد. کمرم از نشستن به مدت یک ساعت روی صندلی خشک و با اندک حرکتی درد میگرفت. بلاخره به صدا در اومدم. پرسیدم حالا خاصه یا عامه؟ سرشو از رو برگه ها بلند کردو با نگاهی که زیاد خوشم نیومد گفت: میشه گفت هر دو تاش ...!
نوشته شده توسط: Saeide
در ساعت:
۱:۵۶