نیاز اولیه‌ی بشر عشق است.
۴:۴۹

 




 
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون   
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
۸:۳۳

 ناب یا نیاب؛ مسأله اینست




از جنسی که او را جنس نیست
۵:۱۲

 اژدهایی ناپدید دلربا




وقت آن آمد که من عریان شوم
نقش بگذارم سراسر جان شوم
ای عدو شرم و اندیشه بیا
که دریدم پردهٔ شرم و حیا
ای ببسته خواب جان از جادوی
سخت‌دل یارا که در عالم توی
هین گلوی صبر گیر و می‌فشار
تا خنک گردد دل عشق ای سوار
تا نسوزم کی خنگ گردد دلش
ای دل ما خاندان و منزلش
خانهٔ خود را همی‌سوزی بسوز
کیست آن کس کو بگوید لایجوز
خوش بسوز این خانه را ای شر مست
خانهٔ عاشق چنین اولیترست
بعد ازین این سوز را قبله کنم
زانک شمعم من بسوزش روشنم
۶:۱۹

 قیامت؛ بی شک




وجودم رفت و مهرت همچنان هست
۸:۲۷

 




کرانی ندارد بیابان ما
قراری ندارد دل و جان ما
جهان در جهان نقش و صورت گرفت
کدام است از این نقش‌ها آنِ ما
۶:۰۹

 طول سایه چیست پیش آفتاب




ظاهر آن اختران قوّام ما
باطن ما گشته قوّام سما
۶:۳۱


آوریل 2008| ژوئیهٔ 2008| مارس 2010| آوریل 2010| مهٔ 2010| ژوئن 2010| ژوئیهٔ 2010| اوت 2010| سپتامبر 2010| اکتبر 2010| نوامبر 2010| ژانویهٔ 2011| آوریل 2011| مهٔ 2011| ژوئن 2011| اکتبر 2011| اوت 2013| سپتامبر 2013| اکتبر 2013| ژانویهٔ 2014| آوریل 2014| سپتامبر 2014| ژانویهٔ 2015| فوریهٔ 2015| آوریل 2015| اوت 2015| آوریل 2016| فوریهٔ 2017| ژوئن 2020|

Feed: XML